eitaa logo
|صاحبSaheb|
123 دنبال‌کننده
300 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها عجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
↝⁩ می‌گویند دنیا بد است، آن را رها کن. دنیا رنج است، از آن بگذر. در حالی که دنیا بد نیست، دنیا کم است! باید آن را زیاد کرد. باید با آن تجارت کرد. گندمی‌ست که باید به خاکش سپرد، و آبیاری‌اش کرد، و خرمنش را برداشت. دنیا بد نیست؛ کم است. دنیا رنج است؛ اگر اسیرش باشی، و سود است، اگر امیرش بشوی... [علی‌صفائی‌حائری] پ.ن: خاله‌ها سبکِ مادرانه‌ای از یک رفاقت تمام عیارن✨ ‌
به یاد آوردن اینکه که یک‌بُعدی‌ام و نمیتونم حتی در یک بُعد موفق باشم غمگینم میکنه، خیلی غمگین🥲
"غمگین" چقدر کافیه! می‌رسونه که آدم توی چه حالتیه، اون نشستن و سنگینی که توی روحیات آدم ایجاد شده رو به تصویر کشیده... صوتش رو گوش کنین، غمگین. چقدر شبیه هوای خفه‌ی مه گرفته‌ست تلفظش یا حتی حالت نوشتارش، سه تا حرفِ تپلی داره که بغضِ باد کرده توی غبغب آدمو نشون میده... مثلِ یک کیسه شنیه که وقتی میوفته روی زمین ولو میشه. مثلا کیسه برنج تا یک حدی میتونه حالت خودشو حفظ کنه ولی... چه لفظ پایان بخش و دقیق و بی‌نیاز از هر توضیحی، غمگین!
_
بسم‌اللّٰه‌الرحمن‌الرحیم روایت نصیب _ پارهٔ دوم از همان روز شروع می‌شود؛ چرا خاله وقتی تماس می‌گیرد باید ساعتها در مورد حوزه علمیه صحبت کند، یا تلویزیون حتی برای برنامه‌ی صبحگاهی روحانی‌ها را دعوت کند، مربی کلاسی که در آن نویسندگی یاد گرفته‌ام طلبه باشد، یا حتی با ذوق از حد علم یک زن لذت ببرم بعد بگوید حوزوی‌ست!؟ هفته‌ی آخر اسفند با اکراه (شاید اثر تکرار بود) بالاخره ثبت‌نام می‌کنم. حوصله ندارم برای انتخاب حوزه تحقیق کنم و اولین اولویت را اسلام شناسی می‌زنم. چون هر بار که رفتم خانه پدر بزرگ تابلو رنگ و رو رفته‌اش را دیده‌ام. روز بعد یکی از آشناهای قدیمی می‌پرسد شما طلبه‌اید؟ بعدتر رفقایم پیشنهاد می‌دهند طلبه شوم چون بهم می‌آید و روی من می‌نشیند. هفته‌ی بعد یکی از اقوام می‌گوید چون به مباحث فلسفی و دینی علاقه مندم باید بروم حوزه و تیر آخر را حاج‌آقای نظافت می‌زند. به بابا می‌گوید:«حال دخترم چطور است؟» من با ذوق واژه‌ی (دخترم) داشتم جان می‌دادم که ادامه‌ی صحبت را شنیدم:«بفرستیدش حوزه» حاج‌آقا را دوست دارم چون خط‌های لبخند کنار لبش گود است نه خط اخم وسط پیشانیش. چون خانمش هر بار شخصا با خودم احوال پرسی می‌کند و البته همه‌چیز را هم می‌پرسد. شاید اینجا اولین باریست که به حوزه به عنوان سبکی از زندگی فکر کردم. یک روز مداوم با حوزه‌های مختلف تماس و البته مشورت می‌گیرم. وقتی روی تخت ولو می‌افتم دست‌خطم را می‌بینم روی در کمد:"کشتی نجات را بساز زیر سایه چشم‌های ما."¹ این مربوط به وعده‌ایست که سال گذشته از خدا گرفتم. وعده‌ای که خدا قول داد اگر من بسازمش می‌گوید چه وقتی روی موج خواهد افتاد. یعنی اینطوری باید ساخته شود؟ کتابخانه بابا را زیر و رو می‌کنم. با یک کتاب مشعوف و با موضوع کتاب بعدی از حوزوی‌ها زده می‌شوم. یکی یکی طلبه‌های موفق را می‌شمرم و بلافاصله از ناموفق‌ها یادم می‌آید. گیج ماندم که عاقبتِ راه چیست. یک هفته اشکم بند نمی‌آید از سر در گمی. یادم می‌آید یقه ذات بدم را کشان کشان برده بودم حرم و ظاهرا امام برنامه چیده بود "آدم" شوم. ¹ آیه ۳۷ سوره مبارکه هود. وَ اِصْنَعِ اَلْفُلْكَ بِأَعْيُنِنٰا.
هدایت شده از یارالی²⁶⁸ -
تو آن شعری که من جایی نمی‌خوانم که می‌ترسم به جانت چشم زخم آید چو می‌گویند تحسینم .
هفته‌ایی که گذشت در سکوت خبری (بقدری سکوت که خودش دیشب متوجه شده) یک مدیر جدید به کانال اضافه شد؛ چون اینجا صرفا کانال یک روایت نویس نیست و باید سبک زندگی یک طلبه از در و دیوارش بباره. هرچند منم هربار تست دادم بهم گفته درونگرام ولی اون واقعا درونگراست و واقعا نمی‌دونم چه زمانی و به چه شکلی قراره بروزش رو توی کانال نشون بده. راستی در رابطه با این پیام سیلی از دوستان سرازیر شدن پیوی و ابراز احساسات (احساساتِ آشنای زنانه🤫) داشتن الان هم با آمادگی کامل در خدمتم.
چای، حقیقتی‌ست که در اعلی علیین زیست می‌کند. معدنیست از خیرات الهی که قطراتی از آن بر زمین چکیده. چای، ایران است. دستبوسِ ابوعلی سینا بوده و لب سوز سید علی قاضی. شب نشینی شاه عباس را دیده و راز رعیت شنیده. معاهده رژی را بوده و خواسگاری روح‌الله موسوی‌را. بعدِ پخش اعلامیه دَم کشیده شده و پس از تیرباران گوهرشاد سَر. چای، ایران را تماشا کرده. وصله تنِ هیچ جغرافیایی نبوده جز ایران. بوی چای که توی خانه می‌پیچد خیال آدم تخت می‌شود که اینجا وطن است، خانه است و خانواده دارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلم برای هشت دقیقه خواب عمیق توی آن موکب طریق‌العلما تنگ شده. تمام چهل دقیقه را حرف زدیم و برای حسن ختام فِس کردن قرص جوشان توی آب‌های بسته بندی عراقی را تماشا کردیم. فقط صدای عمه مهری (این اسم را دختر کوچولوها گذاشتند.) را می‌شنوم که می‌گوید:«کاروان ما رفت.» من تازه بعد نیم ساعت غلتیدن خوابم برد. همه بی‌خوابی‌های قبلش را فاطمه جبران کرد. چشم که باز می‌کنم مثل مامان‌ها نشسته بالای سرم. فارغ از همه دنیا. منتظرِ بیدار شدنِ من. یادم نمی‌آید دقیقا چطور صدایم کرد. هر بار با یک لفظ جدید متوجهم می‌کند، غیرقابل پیش‌بینی و خاص. بهر حال هشت دقیقه و نمیدانم چند ثانیه وقتی آدمهای جهانِ خوابم خوش و خرم زندگی می‌کردند آرام به دنیا پیوستم. الان دلم خوابِ کافی آن روز را می‌خواهد، البته شاید هم دلتنگ چیز دیگری باشم.
همه‌ی صوتهای جهانو گوش دادم، هرچیزی هرکسی در گوشه‌ایی از دنیا نوشته و منتشر کرده خوندم و با چشمهایی که میسوزه زل زدم به سقف که خواب منو ببلعه🥱🙂
_ کاش خودمم مثل گوشیم پر از رنگ و بوی این سفر شده بودم، کاش برای منم تموم نشده بود. ‌