eitaa logo
سَــرباز
20 دنبال‌کننده
82 عکس
44 ویدیو
0 فایل
قلبم برای زخم‌های قدس، می‌تپد! و تمام وجودم برای دردهای بیروت، درد می کند! ای جنگ! پایت را از این منطقه بیرون بگذار..!🫀 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4kw92j6&btn=سَــرباز
مشاهده در ایتا
دانلود
سَــرباز
وقت هایی که به اضطرار می رسم و صرفاً برای مسائل روحی و ذهنی ام رادیو معارف را روشن می کنم ، معمولاً حرف هایی می شنوم و کلماتی به من منتقل می شود که واقعاً همان لحظه به آن نیاز دارم ! _محمد
و امان از آن زخم هایی که رفقای مثلا فابریکمان به پیکره‌ی روحمان زدند !
غَمینم ...!
سَــرباز
غَمینم ...!
الان شادینَم ! نگران نشید یه موقع ..😜
هدایت شده از از دیار باکری‌ها
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا آقای ما مشت‌ها رو گره نکنه، مزه نمیده... 🌐 @azdiarebakeriha
اگه کسی دوست داره که بهم پول قرض بده تا کتاب بخرم بدونه که، من هیچ مشکلی ندارم ..:))
رازدار باشیم یاد بگیریم دهنِ‌مون رو بی موقع و بد موقع باز نکنیم ..! وقتی از خصوصی ترین مسائل خودمون پیش کسی حرفی نمی زنیم ، چرا باید حرف ها و مسائل زندگی دیگران رو جار بزنیم ؟ این حرکت فقط بی اعتمادی به بار میاره ؛ اگه زندگی ما به بقیه ربطی نداره پس زندگی بقیه هم به ما هیچ ربطی نداره خیلی منطقیه که ! اه ..
شما هم با این جمله سوختین ؟ +دلم سوخت ؛ دلم برای رئیسی سوخت ! 💔
سَــرباز
اگه کسی دوست داره که بهم پول قرض بده تا کتاب بخرم بدونه که، من هیچ مشکلی ندارم ..:))
دوستان متوجه شدم که شهوت کتاب خریدن بدتر شهوت شکمه ! پس میتونید بهم پول قرض ندید 😊
سَــرباز
دوستان متوجه شدم که شهوت کتاب خریدن بدتر شهوت شکمه ! پس میتونید بهم پول قرض ندید 😊
اونایی که افتاده بودن دنبال قرض از بقیه و سفته و میخواستن پول توجیبی هاشون رو بدن بهم و حسابی افتادن تو زحمت دمتون گرم و شرمنده دیگه نیازی نیست 🙂🤣
گفتند سودای رهبری داری. گفتند چشم به صندلی آقا داری. در مناظرات تلوزیونی، وقیحانه و بی‌شرمانه به چشم‌های معصومت خیره شدند و گفتند سندروم پست بی‌قرار داری. از قوه قضاییه به ریاست جمهوری آمده‌ای و از کجا معلوم طمع به مقامی بالاتر نداشته باشی. بی‌سوادی. ساده‌زیستی. تپق‌های کلامی داری. گفتند مردم‌فریبی. برای فریب مردم است که اینقدر بااخلاقی. تو هربار لبخند زدی. گفتی من فقط یک طلبه خدمتگزارم. گفتی اگر توهین به من مشکل مردم را حل خواهد کرد پس بسیار به من توهین کنید. گفتی من کسی نیستم، آقا را ولی آزار ندهید. عبای آقا را بوسیدی. وقتی همه‌شان سرگرم بازی‌های سیاسی و پولپاشی‌های رسانه‌ای بودند، عبایت را روی دست انداختی و روستا به روستا با کفش‌های گلی به مردمانی سر زدی که حتی بخشدار را از نزدیک ندیده بودند. هرروز. هرهفته. بی‌وقفه. خوشحالی که دوید توی چشم‌هایشان، گفتی من کسی نیستم. مرا آقا فرستاده. فقط از او متشکر باشید. ناگهان در یک عصرگاه اردیبهشتی همه خستگی‌هایت را روی کولت گذاشتی و میان جنگل‌های مه‌آلود ارتفاعات ورزقان، آرام محو شدی. که بدانند تو فدایی آقایی. خادم مردم. بعد از تو آقا کوه‌وار و ایستاده‌قامت ماند. دور خودش جمع‌مان کرد. در نمازت بغض نکرد. حواسش بود غصه نخوریم. سیاه نپوشید و بر تابوتت کمر خم نکرد، حتی برای بوسه‌ای. و ما داغ تو را به کوهی بزرگ تکیه دادیم. حالا آقا نیست ابراهیم. کوه بزرگ رفته. کوه بزرگ تنهایمان گذاشت. و کاش که ما هم با تو قبل از آقا در مه‌های ورزقان محو شده بودیم... «مهدی مولایی» @m_molaie110