بسم الله.
«شیطان نباشیم»
برای کاری، توفیق شد و زندگینامهی شهید عباس ورامینی را خواندم.
البته بخشیش را.
شخصیت بالابلند خوش تیپ، تیپ اروپایی، از آن تیپها که میشد خیلی چیزها و کس ها شود حتی همان زمان انقلاب هم.
اما آنقدر بصیر بود که حتی برای ارتشی شدن در زمان ارتش شاه، می گفت؛_من به این نظام خدمت نمی کنم.
همین آدم بعد از انقلاب، سه روز سه روز در شیفت می ماند سرخیابان فلسطین. و وقتی مادرش می گفت:_مادر گناه داری،اذیت میشوی!
می گفت:_این بیداریها، این نگهبانیها برای این نظام،مثل نمازشب عبادت است.
قد من که به تعریف ازشهدا نمیرسد.باورم هم این است که اعضای کانال، خودشان شهید شناسند. اما اولا خالی از لطف نیست این حرفها از شهیدی که در ماجرای تسخیر لانهی جاسوسی، از فعالین بوده، برای این روزها که حرف شهدای امنیت است،
ثانیا، همین امروز در جهان ارا،مصاحبه با خانواده ی یکی ازشهدای امنیت را دیدم، فرزندش، شاید ده ساله بود وتصویر لبخندش وقتی از آخرین روز بودن با پدر می گفت،توی ذهنم ماندگار شد.
اما غرض، درزندگینامهی شهید ورامینی، آمده بود که جایی،در گرماگرم زندگی، وقتی صاحبخانه ، جوابش میکند، وقتی زنش با یک بچه ی کوچکچندماهه، در شهر مانده و او برای چندمین بار قرار است به جبهه برود، مادرش جلویش را میگیرد و میگوید:_نمیگذارم بری. اول خونه زندگیتو درست کن. زنت چه گناهی کرده!
(همین حرفها که همهمان هرکس،بهش اعتقاد نداشته باشد را محکوم به تعصب و زیادهروی و تندروی،میکنیم)
🤔و فکر میکنید واکنش او چه بود؟
راستش خودم را که جای مادرش، زنش یا حتی خودش میگذارم، مثل همین حالا گیج میزنم؛ یعنی خدا راضی تر است به چه؟ یعنی درست است آدم زن و بچه اش را سختی بدهد؟ یعینی نمیشود آدم یک شغل ساده تر داشته باشد .نمیشود همه چیز سرجایش باشد؟!!
اما خب شهید است دیگر. از آن شهیدها که ثمره ی عمری اخلاص و خودسازیشان را میچشند.
پس میرود سراغ طاقچه؛ دست میبرد لای قرآن و در کمال احترام، قرآن را مقابل مادر باز میکند و میخواند؛_ مبادا زنان و فرزندانتان و عزیزانتان، مانع جهاد شما در راه خدا شوند.
قرآن را میبندد. مادر ساکت است. همسرش هم.
راهی میشود.
من به امروز خودم و ما، نگاه میکنم و میگویم؛ مردش نیستم.
میگویم ؛وقتی میدانی باید برای دینت و دین فرزندت، هجرت کنی و نمیکنی، یعنی آیه قرآن را زیرپا گذاشتهای!
وقتی میدانی باید سختی بکشی و در این راه حتی از عزیزانت، جدا شوی، خب این تازه عمل به نص قرآن است. این حد مسلمانی است. نه هنرخاصی.
من میبینم و می ترسم به عنوان یک زن، مانع از جهاد همسرم، در راه خدا نباشم.
و میدانم شیطان در کمیم است،هربار که به خاطر منفعت طلبی و راحت طلبی،
فرزندانم را بهانه میکنم و مانع میشوم از هجرت به شهری کم امکانات تر،
مانع میشوم از ساعات بیشتر خدمتش،
مانع میشوم از اینکه مبلغی را به نیازمند کمک کند یا برای مساوات، قراردهد،
پس بدون شک مانع جهادش شدهام.
پس بدون شک شیطانش بودهام.
پس بدون شک همراه آسمانی برایش نبودهام.
وبه خدا پناه میبرم از چنین بودن..
نقش خودمان را در زندگیهایمان، پیدا کنیم.
همین!
#سبک_زندگی
#زن
#شهدا
#امام_زمان
#لبیک_یا_خامنه_ای
@mazhabijdn
#سلام_امام_زمانم
در مسیر عاشقی هر لحظه دلدل میکنیم
در میان موج دریا فکر ساحل میکنیم
ای امید روز های بیکسی رخصت دهی
ما میان خیمه عشق تو منزل میکنیم
اللهم عجل لولیک الفرج🌷
#لبیک_یا_خامنه_ای
#امام_زمان
@mazhabijdn
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹:
یا حسین (ع)
بی گمان روز قشنگی بشود امروزم ،
چون سر صبح ،
سلامم به تو خیلی چسبید....
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)
صبحتان حسینی🌸🌸
#امام_زمان
@mazhabijdn
#به_وقت_طلوع ☀️
"دعای عاقبت بخیری"
⚡️همه نگرانِ پایانِ قصّهاند!
• بعضی نگرانِ پایان قصّهی خور و خواب و شغل و مقام و مال و مَنـــال !
• و بعضی دلواپسِ لحظهی تولّد،
لحظهی باشکوهِ چشم گشودن به زیستنی که دگر پایانی ندارد!
• و گاهی ترسِ اینان،
نگرانیِ به حقِّ کُشندهای میشود، و تنها معجونی که میتواند آرامشان کند،
✦ چنگ انداختن به عفو و مهربانیِ خداست؛
••••••
🌺- و إِذا انْقَضَتْ أَيّامُ حَيَاتِنَا / وقتی قصّهی زندگیمان به آخر رسید،
- وَ تَصَرّمَتْ مُدَدُ أَعْمارِنَا / و مدّت عمرمان تمام شد،
- وَ اسْتَحْضَرَتْنَا دَعْوَتُكَ الَّتي لا بُدَّ مِنْها وَ من إِجَابَتِهَا / و وقت لبیک به دعوتی رسید که گریزی از آن نیست،
- فصل على محَمد و آله / بر محمّد و آلش درود فرست
- وَ اجعَل خِتَامَ ما تُحْصي عَلَيْنَا كَتَبَةُ أعمالنَا تَوبَةً مَقْبُولَةً، لا تُوقِفُنَا بَعْدَها عَلى ذَنْبٍ اجْتَرَحْنَاهُ ، وَ لَا مَعْصِيَةٍ اقْتَرَفْنَاهَا /
و پایاننامهی ما را، با توبهی مقبولی که محاسبهای برای کج رفتنهایمان به دنبالش نیست، مُهر کن! 💫
#لبیک_یا_خامنه_ای
#امام_زمان
#حجاب
#ایران
@mazhabijdn
🇮🇷مـدارڪــ دانشگاهے شهــــدا
مدرڪـهاے دانشـگاهیشان
را نادیدہ گرفتند ،
رفتند تا مـن و تــو مـدرڪ
دانشــگاهیمان را
با نشــان وطـن تحویل بگیریم ...
#شهید_مصطفے_چمران
(دڪتراے فیزیڪ و پلاسما از
دانشگاہ ڪالیفرنیا)
#شهید_حسن_باقرے
(رتبه ۱۰۶ علوم انسانے حقوق قضایـے
دانشگاہ تهران)
#شهید_مهدے_زین_الدین
(رتبہ ۴ دانشگاہ شیراز تجربـے)
#شهید_محسن_وزوایـے
(رتبه ۱ شیمے دانشگاہ صنعتے شریف)
#شهید_احمدرضا_احدے
(رتبہ اول ڪنڪور پزشڪے سال۶۴) ️
یادمان باشد !
چہ ڪســانے را از دست دادیــم ...
تا چہ چـیزهـایے بدست بیاوریـم ...
#امام_زمان
#حجاب
#ایران
#لبیک_یا_خامنه_ای
@mazhabijdn
43.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم👆👆👆
تحلیل سردار👆👆👆
تا آخر ببینید👆👆👆
🎥 فیلم سیزدهمین نشست علمی دانش افزایی اساتید با عنوان:
"تحلیل و تبیین مسایل سیاسی با تاکید بر حوادث روز"
🔸جناب آقای دکتر علی حاتمی
#لبیک_یا_خامنه_ای
#امام_زمان
@mazhabijdn
سلام علیکم
اگر پیشنهادی ، انتقادي هرچیزی هست با ادمین درمیون بذارید
@amir3134
صحبت گنجشک با امام علیه السلام
راوی: سلیمان (یکی از اصحاب امام رضا علیه السلام )
حضرت رضا علیه السلام در بیرون شهر، باغی داشتند. گاه گاهی برای استراحت به باغ می رفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته می شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می رسید. انگار با جیک جیک خود، چیزی می گفت.
امام علیه السلام حرکتی کردند و رو به من فرمودند: « سلیمان! ... این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمی به جوجه هایش حمله کرده است. زودباش به آن ها کمک کن!...
با شنیدن حرف امام در حالی که تعجب کرده بودم بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم. آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم که پایم به پله های لب ایوان برخوردکرد و چیزی نمانده بود که پرت شوم... با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می گوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آیا این کافی نیست؟!»
#امام_رضا
#لبیک_یا_خامنه_ای
#امام_زمان
@mazhabijdn