کسی که خواسته ایمانمان سقوط کند
پِی چه بود؟ که ایرانمان سقوط کند
چقدر خواسته غم را به چهره بنشاند
که شادی از لب خندانمان سقوط کند
چنانچه سر ببُرد دل نمیبُریم از عشق
اگرچه سر به گریبانمان سقوط کند
به سربریده ترین نخل هایمان سوگند
گمان مبر تنِ بی جانمان سقوط کند
اگر شهید شویم ایستاده میمیریم
مباد پرچمِ دستانمان سقوط کند
اگرچه سوخت و گاهی به نیزه ها هم رفت
خدا نخواست که قرآنمان سقوط کند
به بید فتنه بفهمان ظهور نزدیک است
دمی که با دَم طوفانمان سقوط کند
بگو که آرزویش را به گور خواهد برد
کسی که خواسته ایرانمان سقوط کند
🇮🇷 @sabzpoushan
سرویم و از ایستادگی لبریزیم
کوهیم و به اقتدار برمیخیزیم
فرداست که در پاسخ هر فتنه که شد
دنیای یهود را به هم میریزیم
🇮🇷 @sabzpoushan
اغتشاشگران در ایران دو دستهاند
🔹١. اغنیا و ثروتمندانی که طغیان کردهاند و دقیقا خواستهشان هرزگی و رواج فحشا در جامعه است
🔹٢. مردمی که به واسطه وجود دسته اول فقیر شدهاند و به این شکاف طبقاتی اعتراض دارند
فرض محال که نظام عوض شود، کدام دسته رهبر و رئیس می شوند؟
همان گروه زالو صفت که حق و سهم سایرین را خورده اند و چاق و مرفه شده اند و باز هم چپاول خواهند کرد و باز هم فقرا له خواهند شد
حال چه میشود که دسته اول میشوند رهبر دسته دوم؟
🔺جواب یک کلمه است: رسانه
در دنیای امروز که میتوان رسانه را خرید، رسانه به راحتی میشود ابزارِ دستِ دسته اول برای فریب دسته دوم.
برای تطهیر خودشان. اینطور میشود که عدهای که هم مالیات نمیدهند هم از بیتالمال ارتزاق میکنند، میشوند لیدر اغتشاشات...
🇮🇷 @sabzpoushan
📚 داستان کوتاه طنــــاب و خدا
داستان طناب درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود..
او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.. ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود ...
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت.. ولی قهرمان ما به جای-آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند به صعودش ادامه داد تا اینکه هوا کاملا تاریک-شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد...
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها-پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند..
کوهنورد همان طور که داشت بالا می رفت در حالیکه چیزی به فتح قله نمانده بود ناگهان -پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد...
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بدزندگی اش را به یاد می آورد.. داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده..که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده ...
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود ..
در ان لحظات سنگین سکوت چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بزند : "خدایا کمکم کن."
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد:"از من چه می خواهی؟"
- نجاتم بده!
- واقعا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم؟
- البته تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی.
پس آن طناب دور کمرت را ببر!
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت.. و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند...
روز بعد گروه نجات رسیدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت....
🇮🇷 @sabzpoushan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اجتماع و اتحاد شیاطین در آخرالزمان
🇮🇷 @sabzpoushan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ما می خواهیم مهر نابودی به حاکمیت همه طواغیت بزنیم
آن شاالله به زودی
🇮🇷 @sabzpoushan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جرعه ای از زلال قرآن
🇮🇷 @sabzpoushan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اگر به تهمت زدن های روحانی خبیث، رسیدگی شده بود
کار به اتفاقات امروز نمی کشید
🇮🇷 @sabzpoushan