از چنل خودم و تبسم خیلی خوشم میآد. چون تنها مدیر و ادمیناشون خودمونیم. تک و تنها. خالی پر از عشق.
هدایت شده از آرزوهای متوسط.
سلام بر دوستان شناس و ناشناس.
این شما و این یک تقدیمی دیگر از آرزوهای متوسط با چاشنی پاییز.
اگر شما هنگامی که به خواب میروید درمورد یک زندگی خیالی فکر میکنید،این تقدیمی مختص شماست.
این پیام را میهمان خانههای گرم خود کرده و من را مطلع کنید تا یک روز از زندگی خیالی شما،اهداف و آرزوهایتان،مکالمات و دوست ها و اتفاقات آن را تعریف کرده و تصویری خاطره انگیز از آن روز
برایتان بفرستم.
در خانهی کوچک من به روی تک تک شما ۲۵ نفر باز است.
بمانید،چای دم کردهام تا با ناپلئونی بخوریم.
با آرزوهای بیکران تقدیم به روحهای زیبای بیانتهایتان.
آرزوهای متوسط،عصر شنبه،چهارم مهرماه، پاییز ۱۴۰۵.
درختِ افرا.
از آدمایی که دیر پیوی رو پاسخ میدن متنفرم.
اگه واقعاً کار داره و سرش شلوغه دلیل نمیشه پاشی بیای اینجا و کارت رو عقب بندازی و تازه، جواب ندی. اما میای خب مریضی یهپیوی رو باز نمیکنی جواب بدی؟
درختِ افرا.
رؤیای کهنهٔ جنگل.
تکرار میشه. نمیدونم از کجا ذخیرهاش کردم ولی خیلی بیش از حد زیاد جالب بود و قشنگ برای من.
شده فکر کنید نیاز دارید گریه کنید اما نمیتونین؟ گریه نمیاد؟ یا چی؟ نمیدونم. نیاز دارم چشمام بترکن از اشک. بغض نیست، بغض هم تنهام گذاشت. دلم میخواد گریه کنم، بابت تمام اتفاقای امروز، دیروز، دیروزترش. نگاههاش که انگار همهچی تقصیر من بوده. من تقصیری نداشتم من واقعاً نداشتم. دلم میخواد خودم رو چال کنم. اشکهام تموم شده، تهش بود. خالی شد.