درختِ افرا.
رؤیای کهنهٔ جنگل.
تکرار میشه. نمیدونم از کجا ذخیرهاش کردم ولی خیلی بیش از حد زیاد جالب بود و قشنگ برای من.
شده فکر کنید نیاز دارید گریه کنید اما نمیتونین؟ گریه نمیاد؟ یا چی؟ نمیدونم. نیاز دارم چشمام بترکن از اشک. بغض نیست، بغض هم تنهام گذاشت. دلم میخواد گریه کنم، بابت تمام اتفاقای امروز، دیروز، دیروزترش. نگاههاش که انگار همهچی تقصیر من بوده. من تقصیری نداشتم من واقعاً نداشتم. دلم میخواد خودم رو چال کنم. اشکهام تموم شده، تهش بود. خالی شد.
چرا پس این پارتنر درسی ما پیدا نشد؟ نمیشد یعنی باهم دیگه چشم بزاریم رو هم و ببینیم آخرسال شد؟
واقعاً وقتی خواب بهاندازهی کافیش نمیرسه حالم از زنده بودنم بههم میخوره. هرگونه انسان رو میبینم یکبار تا مرگ میرم.
درمانگاه خیلی سکوت داشت، یه بچهکوچولوی دختر، اومد و کلی حرف میزد. یهو اومد پیش من و گفت اوف شدی؟ گفتم آره اوف شدم. اومد دستم رو ناز کرد گفت خوب بشو. منم یاد افرا افتادم. افرا کاش میشد خیلی زود بزرگتر بشی و حرف بزنی. منم مثل همیشه برای موفقیت های ریز و درشتت ذوق کنم.
اونقدری که همه دارن تو مدرسه آلاستار میپوشن حالم داره بهم میخوره از کفشام. کمک
من براش از شعرهای تنهام گفتم. گفتم بیاد با شعرام توأم شه، اما اون قبول نکرد و مثل مرگ من رو پَس زد.