درمانگاه خیلی سکوت داشت، یه بچهکوچولوی دختر، اومد و کلی حرف میزد. یهو اومد پیش من و گفت اوف شدی؟ گفتم آره اوف شدم. اومد دستم رو ناز کرد گفت خوب بشو. منم یاد افرا افتادم. افرا کاش میشد خیلی زود بزرگتر بشی و حرف بزنی. منم مثل همیشه برای موفقیت های ریز و درشتت ذوق کنم.
اونقدری که همه دارن تو مدرسه آلاستار میپوشن حالم داره بهم میخوره از کفشام. کمک
من براش از شعرهای تنهام گفتم. گفتم بیاد با شعرام توأم شه، اما اون قبول نکرد و مثل مرگ من رو پَس زد.
درختِ افرا.
افرا اسمت رو باید تتو کنم.
سر کلاس، افرا همهاش تو ذهنم پرسه میزد. کنار و گوشهی کتاب پر شده بود از اسمش. دیگه جایی نموند که من اسمش رو ننویسم. حتی رو دستم. افرا، نمیذارم پاک بشی. همهجا تو ذهنم، حک شدی. مثل کتابی که پر شده از اسمت با خودکار و بههیچوجه پاک نمیشه. افرا، من جونمم برات میدم. تو فقط بخند. پیش من باش. با من. برای من.