اونقدری که همه دارن تو مدرسه آلاستار میپوشن حالم داره بهم میخوره از کفشام. کمک
من براش از شعرهای تنهام گفتم. گفتم بیاد با شعرام توأم شه، اما اون قبول نکرد و مثل مرگ من رو پَس زد.
درختِ افرا.
افرا اسمت رو باید تتو کنم.
سر کلاس، افرا همهاش تو ذهنم پرسه میزد. کنار و گوشهی کتاب پر شده بود از اسمش. دیگه جایی نموند که من اسمش رو ننویسم. حتی رو دستم. افرا، نمیذارم پاک بشی. همهجا تو ذهنم، حک شدی. مثل کتابی که پر شده از اسمت با خودکار و بههیچوجه پاک نمیشه. افرا، من جونمم برات میدم. تو فقط بخند. پیش من باش. با من. برای من.
هوا ابری شده، تو که نیستی شاید ابرهاهم غم دارن و میخوان بارون بزنن. بارون، میشه بباری؟
هدایت شده از آرزوهای متوسط.
صبح یک روز آروم و کم دغدغه بیدار میشی،کتاب گیاه شناسی و دیوان شعر رو برمیداری،یه خوراکی آماده میکنی و پیاده میزنی به دل جاده.
دل میسپری به آواز پرنده ها و تنفس درختها.
میرسی به اون درخت همیشگی،زیر شاخ و برگ ها گیاه شناسی میخونی،شعر میخونی و درد و دل میکنی.
در نهایت هم برای قدردانی بغلش میکنی و برمیگردی.
تقدیم به: درختِ افرا.
هدایت شده از سبزههایپرامید
طبق این، جین ایر رو بهت پیشنهاد میکنم 🪄
یا یه چیز کاملا متفاوت، نمایشنامه "افرا یا روز می گذرد" اثری متفاوت از بهرام بیضایی
-سبزههایپرامید
-درخت افرا
غروب جمعهام خیلی زمخت میشه حساب شد؟ فقط با درس و درس و درس و عشق درس گذشت. تعطیلات واقعاً پایان یافته.