امروز روز جالبی بود. حداقل میشه گفت قابل تحمل اما پر از سردرد و حالخرابی. پر از لبخندهای دلگرم کنندهی افرا و چشمهای اشکی. پر از بیقراری و رفتن و تنها موندن.
من شاید وقت کافی برای فعالیت در اینجا نداشته باشم، اما دوست دارم اگه دوست داشتید پیشم باشید وقتی چیزی میزارم. بوس بهتون. دیلش نمیزنم و میمونه.
درختِ افرا.
من این قفسهی کتابخونهام رو خیلی دوست دارم. و البته سجده میکنم بهپای یکانسان جز خداوند. بچها این پا و این بدن و این جون، این روح، تنفس زندگی من رو تکمیل میکنه.