هدایت شده از غروبِ خیال.
سآدات
انگار جاییست که بوی چای، بیشتر از هر چیز دیگری در آن مانده؛ میان نامههایی که شاید هیچوقت فرستاده نشدند، خاطرههایی که هنوز از ذهن نرفتهاند و فکرهایی که آرامآرام در سکوت سرد میشوند.اینجا از آن جاهاییست که بعضی حسها را بلند نمیگویند؛ میگذارند لابهلای یک فنجان چای، یک جملهی قدیمی یا خیره شدن به پنجره پنهان بمانند. انگار هر چیزی، قصهای دارد و هر قصه، چیزی از گذشته را هنوز با خودش حمل میکند.
سآدات شبیه همان لحظهایست که آدم بعد از مدتها به چیزی قدیمی برمیگردد؛ مینشیند، فنجانی از چای را در دست میگیرد و میفهمد بعضی جاها، حتی اگر زمان از آنها گذشته باشد، هنوز هم میتوانند بوی خانه بدهند.