حالا منم، در آغوشِ آرامشی که شاید تا پیش از این، حتی تصورش رو هم نمیکردم.
بعد از اون هیاهوهای بیامان، بعد از تمامِ اون گریههایی که شب رو برام بلندتر میکرد، بعد از اون احساساتِ سرکش و تلخ و شیرین… حالا از من، آدمی باقی مونده که دیگه با هیچ بادی نمیلرزه.
یه روزی فکر میکردم اگه فلانی نباشه، دنیا به آخر میرسه. اون روزها، اون آدمها، دنیایِ من بودن. اما زمان که گذشت، حقیقتِ ماجرا برام روشن شد؛ دیدم که اونها فقط مسافرهایی بودن برای عبور از یک مرحلهیِ سخت، نه مقصدِ نهایی. حالا اونها حتی دیگه در دایرهیِ اهمیتِ من هم نیستن، چه برسه به بودنشون.
در این میان، تنها چیزی که پناهِ امنِ لحظههام شد، رشتهیِ پیوندِ من با خدا بود. فهمیدم که در این بازارِ مکارهیِ دنیا، همهچیز دستخوشِ تغییره؛ فقط “اوست” که باقی میمونه و تکیهگاهِ ابدیه.
من، امروز… همون دختریام که آیندهیِ اون نسخهیِ خستهیِ دیروز رو ساخته. همون دختری که روزگاری اشکهاش رو برایِ آدمهایِ اشتباهی هدر میداد و تمامِ مهربونیش رو، بدونِ حساب و کتاب، پیشِ پایِ کسانی میریخت که قدرش رو نمیدونستن.
شاید عجیب باشه، اما من دقیقاً به همون جایِ امنی رسیدم که آرزوش رو داشتم. دو سال… فقط دو سال زمان برد تا اونهمه زخم، که هر بار دهن باز میکردن تا روحم رو به بازی بگیرن، بشن سنگِبنایِ قدرتِ امروزم. حالا دیگه اون زخمها درد نیستن، مدالِ افتخارن؛ نشانهیِ اینکه من از دلِ آتیش گذشتم و سوختم، اما خاکستر نشدم… جوانه زدم.»
«گاه برایِ پرواز کردن، نیازی به آسمان نیست؛ همین که در اوجِ دلتنگی، بالهایِ خیالت را بگشایی، کافیست تا از زمین جدا شوی.»
«شاید او از کهکشانی آمده که در آنجا به جای کلمات، با بالها سخن میگویند. مسافری از سرزمینِ نور که در کوچه پسکوچههای شب، پنهان شده است.»
گاهی آدم آنقدر خسته میشود که نه حرفی برای گفتن دارد، نه اشکی برای ریختن.
فقط میخواهد گوشهای بنشیند، یک استکان چای داغ بگیرد و دلش را بسپارد به نگاه مهربان امام رضا.
چایخانهی حرم، فقط جای نوشیدن چای نیست؛ انگار دستی آرام روی دل آدم میکشد.
بخار چای که بالا میرود، آدم حس میکند غصههایش هم آرامآرام سبک میشوند.
اینجا هر استکان چای، مزهی مهربانی میدهد؛ مزهی پناه گرفتن، مزهی اینکه هنوز کسی هست که دل شکستهات را بفهمد.
در شلوغی حرم، همان یک جرعه چای کافیست تا دلت بگوید:
آقا جان، ممنون که هنوز راهم دادی.