«گاه برایِ پرواز کردن، نیازی به آسمان نیست؛ همین که در اوجِ دلتنگی، بالهایِ خیالت را بگشایی، کافیست تا از زمین جدا شوی.»
«شاید او از کهکشانی آمده که در آنجا به جای کلمات، با بالها سخن میگویند. مسافری از سرزمینِ نور که در کوچه پسکوچههای شب، پنهان شده است.»
گاهی آدم آنقدر خسته میشود که نه حرفی برای گفتن دارد، نه اشکی برای ریختن.
فقط میخواهد گوشهای بنشیند، یک استکان چای داغ بگیرد و دلش را بسپارد به نگاه مهربان امام رضا.
چایخانهی حرم، فقط جای نوشیدن چای نیست؛ انگار دستی آرام روی دل آدم میکشد.
بخار چای که بالا میرود، آدم حس میکند غصههایش هم آرامآرام سبک میشوند.
اینجا هر استکان چای، مزهی مهربانی میدهد؛ مزهی پناه گرفتن، مزهی اینکه هنوز کسی هست که دل شکستهات را بفهمد.
در شلوغی حرم، همان یک جرعه چای کافیست تا دلت بگوید:
آقا جان، ممنون که هنوز راهم دادی.