«غرق شدن در دریایِ آبیِ حرم»
میدونی، اولین چیزی که وقتی چشمات رو باز میکنی توی صحن میبینی، اون آبیِ بیکرانِ فرشهاست. انگار وسطِ حرم، یه اقیانوسِ آروم پهن کردن که هر کی خسته است، بیاد توش و غرق بشه.
اون رنگِ آبیِ فیروزهایِ فرشها، جوریه که آدم وقتی روش راه میره، حس میکنه داره روی ابرها قدم میزنه، نه روی زمین. یه جوری چشم آدم رو میگیره که انگار همهی غصهها و سیاهیهایِ دنیا، همین رنگِ آبیِ زلال، همهشون رو میشوره و میبره.
آدم وقتی روی اون فرشهای آبی میشینه، حس میکنه انگار زیرِ سایهیِ آسمونِ خودش نشسته. یه آرامشی توی اون رنگ هست که به آدم میگه: «آروم باش، اینجا همه چیز آبیه، همه چیز پاک و آرومه.»
واقعاً اون آبیِ فرشها، یه جوری دل آدم رو میگیره که انگار میخواد تمامِ دلتنگیهات رو توی خودش حل کنه و فقط آرامش برات باقی بذاره.
ستارهها، همان چراغهای کوچکِ آویزان به سقفِ تاریکِ آسماناند که در سکوت، برای قلبهای بیقرارِ زمین چشمک میزنند.
انگار هرکدامشان تکهای از نورِ امیدند که در تاریکیِ شب، راهِ بازگشت به خودمان را نشانمان میدهند.
ستارهی سفید، در آینهی دریا فرود میآید و موجها، با هر بار بوسیدنِ ساحل، قصهی درخششِ او را در جانِ خود تکرار میکنند.
انگار آسمان و دریا، در این سکوتِ شبانه، به هم گره خوردهاند تا تاریکی، راهی به میانِ زیباییشان نداشته باشد.