ستارهی سفید، در آینهی دریا فرود میآید و موجها، با هر بار بوسیدنِ ساحل، قصهی درخششِ او را در جانِ خود تکرار میکنند.
انگار آسمان و دریا، در این سکوتِ شبانه، به هم گره خوردهاند تا تاریکی، راهی به میانِ زیباییشان نداشته باشد.
شب، تنها زمانی است که میتوانیم کتابِ ناگفتههایمان را با صدایِ ستارگان ورق بزنیم.
میانِ طعمِ تلخِ قهوه و نتهای بیصدایِ موسیقی، رویاهایی را میبافم که به هیچ صبحی ختم نمیشوند.»
شبی در میانِ کتابها، قهوه و جادویِ ستارگان.
اینجا زمان متوقف شده تا من در سکوتِ مطلق، خودم را پیدا کنم.»