«عصر که میشود و خستگیِ روز سنگینی میکند، گرمایِ فنجانِ قهوه در دستهایم، زمان را متوقف میکند. عطرِ قهوه در فضا میپیچد و طعمِ تردِ کوکی، تلخیِ روز را میگیرد.
در این لحظهیِ کوتاه، خبری از هیاهویِ بیرون نیست. فقط من هستم، یک فنجان قهوه، و فرصتی برایِ یک وقفه، قبل از آنکه دوباره به میانِ افکارم برگردم.»
«بعضی از آدمها توی سرم
تبدیل به یک فکر وسواس گونه میشن. نمیخوام اینطور باشه اما یهو به خودم میام و میبینم که بازم تمام ذهنم پر شده از فکر کردن به امروز و دیروز، به گذشته رها شده و آینده نامعلوم، به انتخابهای سختگیرانه اما حداقل بجا.
بیزارم وقتی میبینم آدمهایی که پشت سرم رهاشون کردم گاهی تبدیل به چالههای گِل میشن تا یهو پام به درونش بلغزه و تمام لباس روحمو آلوده به خودش کنه.»
- سـایهنـویـسِشب 𓏲 ࣪₊
«گاهی، همین کاغذهایِ ساده و بیادعا، بهترین پناهگاهِ روحاند.
وقتی قلم روی کاغذ میلغزد، انگار نه فقط کلمات، که تمامِ ناگفتهها از روی دوشم برداشته میشود.
نامهای که برای خودم یا برای کسی که میدانم درک میکند، مینویسم؛ نامهای که نه برایِ شنیده شدن، که برایِ آرام گرفتنِ روحم روی کاغذ مینشیند.»