- سـایهنـویـسِشب 𓏲 ࣪₊
«گاهی، همین کاغذهایِ ساده و بیادعا، بهترین پناهگاهِ روحاند.
وقتی قلم روی کاغذ میلغزد، انگار نه فقط کلمات، که تمامِ ناگفتهها از روی دوشم برداشته میشود.
نامهای که برای خودم یا برای کسی که میدانم درک میکند، مینویسم؛ نامهای که نه برایِ شنیده شدن، که برایِ آرام گرفتنِ روحم روی کاغذ مینشیند.»
هزار تا حرفِ قشنگ بلدم بزنم كه دست يه نفرو از باتلاق بگيره بكشه بيرون اما خودم تو همون باتلاق در حال غرق شدنم.
هزار راه بلدم كه حال كسي رو خوب كنه اما حال ِ خودم انگار سر جاش نيست. انگار تو هر جمعي ميتونم با همه بجوشم اما تنهاي تنهاي تنها باشم.
انگار غريق نجاتي م كه تو دريا غرق ميشه. اينا ترسناكه.
اينا زورم نرسيدنه. مشكل من دنيا و اتفاقات مزخرفش نيستن، مشكل من خودمم كه زورم به خودم نميرسه.
اعتمادي كه از خودم به بقيه نشون دادم، خودم به خودم ندارم. انگار همه جوابا رو بلدم اما همه رو غلط مينويسم.
انگار كه آدرس درست رو ميدونم اما از كوچه اشتباه ميرم. به بن بست ميرم.
ميرم كه ته خيابون گريه م بگيره، شاكي باشم. انگار همه چشمه ها براي خودم خشكيده و راهي براي رفع اين تشنگي نميشناسم.
انگار اتفاق ِ خوبي ميتونم باشم، اما نه براي خودم، نه براي زندگي خودم
_بِـدانیدڪھشَھادَٺ مَࢪگنیست،ࢪِسالَتاَسٺ ࢪَفتننیسٺ، جـاودانھ مـاندَناست... جـٰاندادَننیست؛ بلڪہجـانیافتَن است...