من در تاریکی وجودم سرگردان بودم تا اینکه تورا دیدم چیزی در دلم احساس کردم روزنه نوری دیده ام میان آن تاریکی..تا چشمانم به چشمانت برخورد امید در من زنده شد..آری تو جان دوباره به منِ بی جان داده بودی!
اما افسوس که من پروانه بودم و تو شمع و تا خواستم به تو نزدیک تر شوم از اعماق وجود سوختم
من ازت مراقبت میکنم چون هیچکس این کار رو برای من نکرد و من میدونم چه حسی داره..
آره مدتی است که با هر ضربه کوچکی
و یا هر بهانه اندکی به گریه می افتم ،
مرا نرنجان ، دوست من ..
دلم زخم دارد
درون من خسته است و در دلم اقیانوسی از غم دارم که اغلب اوقات خنده هایم را جایگزینش می کنم .
«ایکاش سهم من از زندگی، بجای آدم بودن، تنها یک تکه ابر کوچک بود در این آسمانِ درندشت؛ تا بدون فکر به ساکنینِ زیر این سقف دودی و سیاه، سخت و بیامان تمام غصههایم را میباریدم.»