هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
چهاردهم خرداد است انگار. سیزدهم دیماه بغداد؛ سیام اردیبهشت ورزقان گویی. عصر خسته بعد از عاشورای هرسال. شامگاه مبهوت بیست و یک رمضان انگار. ما هنوز بین سیاههٔ جمعیت دفن کنندگان امامایم. هنوز اطراف فرودگاه بغداد. ما هنوز در کوهپایههای مهآلود ورزقان به جست و جوییم. غم در نسل ما امتداد دارد. ما به دیدن صحنههای مهیب تابفرسا بزرگ شدیم. حالا چند روزی است که آرامآرام چشمهامان را آماده دیدن این کشندهترین پرده بیروت کردهایم. پرده تابوت زرد تو بر شانههای سیاه جماعت. که بهت نکند. نمیرد. و آنچه میبیند را باور کند. جانها باز به لب رسیده. پس چرا نمیآیی سید؟ چرا رخ نمایان نمیکنی عزیز قلبهای ما؟ بیا و دست به قلبهای محزون عاشقان بکش. حاجآقا هارداسان؟
128:)🇵🇸
حس و حال بچهای رو دارم که از بازیگوشی و حواسپرتی دستِ مادرشو ول کرده و حالا تک و تنها وسط شلوغی
.
نیمهی ماه آمدی ببری، هرکه را بین راه جامانده... (:
یک ماه است درگیر زخم داوود م ،
کتابی که نه میتوانم بگویم رمان است
و نه داستان ، جزو جستار و زندگی نامه
هم نمیشود حسابش کرد . روایت هم
شاید نباشد . از لحاظ فرم و تکنیک های
نویسندگی هیچ حرفی برای گفتن ندارد .
برایم حکم کتاب را نداشت ، بیشتر
شبیه به یک دفترچه خاطرات خانوادگی
بود ، که بعد از دو نسل به دست امل
رسیده بود . امل دختری که در اوایل
جنگ فلسطین در اردوگاهی با صفا و
صمیمی به دنیا آمد . زندگی که
صهیونیست ها ، تمامش را از او گرفتند ،
یک بار و دو بار سه بار نه ، خیلی بیشتر...
نشستم کنار این دختر ، از کودکیاش تا
لحظه مرگ تا برایم تعریف کند آنچه
گذشته است . صمیمی شدم با او ،
زبان شلخته داستان و محاوره نویسی و
تغییر زاویه دید ها ، هیچ کدام باعث
نشد که من نتوانم با او در کوچهپس کوچه های
جنین راه بروم و همراهیش کنم تا آمریکا.
وقتی به صفحات آخرش رسیدم، دیگر
توان نداشتم؛ نه توان ورق زدن نه خواندن!
غم به حد خودش رسیده بود و
نمش روی صورتم هویدا شد.
رسم شده انگار ، ناخودآگاه هرجای این
زندگی غم به سر حد خودش برسد ،
و پر شده باشم از غم ، خودم را این
قسمت شهر پیدا میکنم .
روی سنگ های سرد گلزار نشستم و
صفحه های پایانیاش را خواندم و مثل
بچه ها بلند بلند گریه کردم ،
من با شخصیت ها ارتباط گرفته بودم ،
دلم نمیخواست آن ها کشته شدههای
اخبار باشند ، نمیخواستم باور کنم ،
اتفاقات را سرچ کردم ، واقعی بودند اما
دیگر خبر نبودند ،
اتفاقات زندگی شخصیت های بودند
که من یک ماه با آنها ها وقت گذارنده بودم
و نزدیک بودم بهشان.
انگار وقتی اخبار برای غریبه ها باشد
دردش کمتر است!
غریبه هایی که
تک تکشان آشناترینِ چندین نفرند...