eitaa logo
128:)🇵🇸
422 دنبال‌کننده
575 عکس
63 ویدیو
4 فایل
آشفته‌نویسی:)... *و خدا از ما نگیرد نعمت آشفته حالی را http://payamenashenas.ir/128
مشاهده در ایتا
دانلود
وسط این آشفته‌بازار دنیا، آغوش تو کشتی نوح منه که دوون دوون خودمو بهش می‌رسونم ... :) ...
128:)🇵🇸
امروز ، فکر مرگ عزیز ، منو داغون کرد... این رفتن بی برگشت ، این نبودن همیشگی.‌.. این خیلی درد‌نا
چند وقت پیش نوشتم دردم در احوال او! کل لحظات و روزهای این مدت من خلاصه می‌شود در این نیم جمله! دردم در احوال او.. نه اینکه درد داشته باشم ها ، نه. درد هستم! البته فکر نکنم در این موضوع تنها باشم.. یعنی فقط من نیستم که درد شده ام . بغض دایی و بی قراری مادر و بی حوصلگی های خاله هم این را می‌گوید. قرمزی چشم دختر خاله هم ، سردرد مدوام دختر دایی ، اعصبانیت بی حد پسر خاله ، مظلوم شدن نوه‌های کوچک و لرزش صدای برادرم هم همین را میگوید. اما آنها مثل من اهل بازی با کلمات و آسمان ریسمان بافتن نیستن.‌ ولی از نظر من همه ما شده‌ایم درد در احوال او. دردیم همه! درد داشتن یک چیز است و درد بودن یک چیز دیگر! آدم وقتی درد دارد میرود دنبال دوا و مرهم ، دکتر و قرص و استراحت.. نمیدانم اما راهی برای مداوای درداش است . اما درد بودن که مشخص و دقیق نیست که بتوان رفت به دنبال دوا و مرهمش . تو شده‌ ای درد . یا درد شده است تو ! اما درد بودن من یا ما اصلا مهم نیست.. راستش حاضرم تا آخر عمرم درد باشم و ترس و... اما حال او اینگونه نباشد . قسم مهم ماجرا حال اوست! حال کسی که من یا ما شده‌ایم به خاطرش درد. کسی که اکنون کنج بیمارستان تنها و دردمند ، تن رنجورش در بغل تخت خشک و سرد است‌ . و ما هیچ نمیتوانیم برای احوالش کنیم.. هیچ هیچ ! کسی که عزیزترینمان است . دلیل قسم های همیشه راستمان و دورهمی های شادمان. همان که همیشه و هر ساعت آغوش خانه ‌اش برایمان باز است و حکم پناه دارد . حال کسی که فرشته زندگی‌مان است به معنای واقعی! من دردم در احوال او و این درد را هیچوقت هیچوقت برای هیچکس نمیخواهم! اما از شما یک چیز میخواهم و خواهش میکنم که.. برای حال او دعا کنید... ! همین!💔
هدایت شده از گاه گدار
عادی زندگی‌ کردن، به مثابه در خط مقدم جنگیدن. من این روزها خیلی به این فکر می‌کنم که سهم من در جنگی که تویش هستیم چیست؟ از خودم می‌پرسم باید چه کار بکنم که بشود اسمش را گذاشت سهیم شدن در مبارزه؟ چطوری می‌شود منفعل نبود و جنگید وقتی جنگ توی خیابان‌های شهرهای ماست اما دور از دسترس ما؟ چطوری می‌شود جنگید وقتی نمی‌شود سلاح برداشت و به سمت کسی شلیک کرد؟ چطوری توی زمانه ریزپرنده‌ها و جنگ‌های الکترونیک و موشک‌های دوربرد، منی که یک شهروند ساده هستم می‌توانم به جبهه خودی کمک کنم؟ حالا نه پشت جبهه‌ای هست که بشود رفت و برای رزمنده‌ها امکانات بسته‌بندی کرد، نه مرکز اعزامی هست که بشود رفت و اسم نوشت، نه صندوق‌های کمک به جبهه‌ای هست که بشود تویش پول انداخت و نه هیچ راه دیگری که بشود به واسطه‌اش احساس سهیم بودن در جنگ پیدا کنیم. همه این‌ها در حالی است که جنگ از هر زمان دیگری نزدیک‌تر به ماست. خط مقدمش سعادت‌آباد تهران است، فرودگاه تبریز است، اتوبان قم تهران است، جایی در رباط‌کریم است، پایگاه نوژه همدان است و منطقه‌هایی آشنا و شبیه این. من این روزها را با نگرانی ناکارآمدی طی کردم. نگرانی از این‌که نکند در حساس‌ترین روزهای زندگی خودم و حیات ایران، من بی‌خاصیت‌ترین کارهای عمرم را بکنم. نگران از این‌که بعدها برگردم و این روزها را مرور کنم و احساس کنم چقدر پرت از ماجرا بوده‌ام و چقدر کودکانه این روزهای مهم را طی کرده‌ام. من هر روز خبرهای جنگ را دنبال می‌کنم، الجزیره را تماشا می‌کنم، چند کانال‌ خبری ایرانی و خارجی را پیگیری می‌کنم و حالا از دل همه این‌ها یک چیزی برای معلوم شده، یک چیزی که خبر نیست و گزارش صریح هیچ کدام از خبرگزاری‌ها نیست. حالا تقریبا فهمیده‌ام باید حواسم جمع باشد روی حفظ روال عادی زندگی‌ام. این برای من خود خود جنگیدن در خط مقدم است. این را شاید از تلاش‌های خبری اسرائیل فهمیده‌ام. تلاش‌هایی که هدفش خرابی خانه‌ها نیست، خرابی ذهن ما است. حالا می‌دانم تماشا کردن فیلم با بچه‌هایم، بیرون رفتن و بستنی خوردن، مهمانی دادن و دور هم جمع شدن، خریدهای روزانه را انجام دادن، سر کار رفتن و مثل همیشه برگشتن، شوخی کردن و سر به سر گذاشتن، سفره پهن کردن و دور هم غذا خوردن، پارک رفتن و قدم زدن و حفظ همه کارهایی که قبل از این روتین زندگی ما بوده، جهادی است که من باید انجام بدهم. زندگی را روی روال خودش نگه داشتن یعنی، «خبری نیست، ما قوی‌تر از این انفجارهاییم»، یعنی «آخرش ما پیروزیم»، یعنی «به نیروهای نظامی خودمان اعتماد داریم» یعنی «من به سهم خودم اوضاع روانی جامعه را به هم نمی‌ریزم» یعنی «زخمی جنگ روانی دشمن نیستم» یعنی «جنگ احوال اقتصادی و فرهنگی ما را به هم نریخته» یعنی «آن گوشه از دنیا که نگه‌داری‌اش وظیفه من است، امن است» یعنی «همه قوای کشور توجه‌اش به دشمن باشد، ما توی کوچه‌ها و خیابان‌های شهر، ایران را مثل قبل نگه می‌داریم» یعنی «بچه‌ها این روزها تمام می‌شود، شما بروید درس‌تان را بخوانید برای روزهای آینده ایران، این روزهایش را ما جلو می‌بریم» یعنی «حتی اگر جنگ توی شهرهای ما باشد،‌ ما جنگ‌زده نیستیم» یعنی «نترسیدیم، چون ترس برادر مرگ است» یعنی «ما زنده‌ایم». من فکر می‌کنم نگه داشتن زندگی روی چرخ عادی‌اش، هم به نیروهای نظامی قدرت و پشت‌گرمی بیشتری می‌دهد هم دشمن به داخل نفوذ کرده را ناامید می‌کند. من این روزها برای خودم یک دستورالعمل عملیاتی مهم دارم: «برای رزمنده بودن باید عادی زندگی کنم.» . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
هدایت شده از 128:)🇵🇸
من صبر میکنم ولی این بغض صبر چه می‌داند؟!
من جا موندم! پخش عظیمی از من در آن روز مونده! نمی‌توانم او را از آن روز و تاریخ خارج کنم.. بخش عظیمی از من جامونده در اون روز و حالا اتفاقات زندگی و دنیای این روزها ، با سرعت می‌گذرند ، داغ می‌آید پیشت داغ ، خبر پشت خبر ، ذوق و خشم و غیرت و خون ... آن مقدار کمی از من را که از اون روز توانستم خارج کنم را وادار می‌کنم در این لحظات تاریخی استقامت کند. استقامت یک من نصفه نیمه ، که بخش عظیمش جا مانده ، چندان موفق نیست . اما ایستاده ام و به خاطر احوالات این روزهای ایران خانوم ، زندگی را پیش گرفته ام. اگر بحث ایران‌ مادر عزیز صبور ما نبود ، من همین نصفه نیمه ام را نمیتوانستم از آن روز بیرون بیاورم... و این استقامتم در برابر بغض ها و غم بی انتها و سماجت در خوب بودن ، کار عشق است ، عشق به وطن که ضرورت است و ریشه جان ما!
امید کنار گذاشته...