هدایت شده از 128:)
میخواهم که بنویسم..
اما انگار کلمات را گم کردم..
مینشینم که بنویسم..
از غم و رنج دوری ، از تجربه های زیسته جدید.. از اتفاقات عجیب و غریب.. از کتاب های خواندهی اخیر.. از حرفا و صداها ، از شنیده ها و دیده ها... ، شرح بدم احوال این روزهایم را ، غم فراق را ، درد دلتنگی را...
تمام سعیام را هم میکنم که بنویسم..
اما هر کلمهای که از قلمم بیرون میپرد، از نفس افتاده است؛ مثل یک نهنگ چند تنی کرخت و خسته میافتد روی ساحل کاغذها...
شاید این خودمم که از نفس افتاده و خسته ام..
نمیدانم ، اما میخواهم که بنویسم..