عمر و ابوبکر برای عیادت وارد شدند
و مقابل حضرت صدیقه سلاماللهعلیها
نشستند.
ایشان روی خود را برگرداند.
آنها برخاستند و دوباره
مقابل روی حضرت نشستند.
و ایشان باز هم رو برگرداند!
بار سوم دیگر توان نداشت
که صورت خود را برگرداند،
لذا به خادمه خود فرمود:
حوِّلنَ وَجهی
صورت مرا برگردان!
| علل الشرایع،ج۱،ص۱۸۷
ثائر
عمر و ابوبکر برای عیادت وارد شدند و مقابل حضرت صدیقه سلاماللهعلیها نشستند. ایشان روی خود را برگر
کسی که حق دارد بگوید شیعهی علی است،
فاطمه است!
ما که یک سیلی هم،
به خاطر علیﷺ نخوردهایم...
| اولین مدافع حرم
پیامبراکرم که به معراج رفته بود.
به همراه جبرئیل به قطار شتری رسیدند،
که بار آنها کتاب بود!
کمی مکث کرد.
جبرئیل گفت: باید از آن رد شویم.
ستارهای هست که
هر سی هزار سال یک بار
میدرخشد و من سی هزار بار
آن را دیدهام و هنوز که هنوز است
این شتران دارند میروند.
حضرت پرسید: در این کتابها چیست؟!
گفت: بار اینها همهاش
فضائل پسر عمویت علیﷺ است
که به تمام کُرات خلقت میرود!
پس همه کرات خلقت
باید فضائل امیرالمؤمنینعلیه السلام
را بگویند.
| مجمع النورینوالملتقیالبحرین، ص۴۵
یک روز از کنار مزار فاطمه میگذشت.
طاقت نیاورد و با گریه، خود را
به روی مزارش انداخت
و بعد با خودش شعر میخواند
و میگفت:
مرا چه شده که
بر مزار یارم سلام میکنم
ولی او جواب مرا نمیدهد؟!
ای دوست تو را چه شده که
جواب سلام دوست را نمیدهی؟
مگر از دوست داشتن دوستان رنجیده ای؟!
| الفصول المهمه،ص۱۴۸
اِبنسِکّیت
از علمای ادب عربی است،
که در زمان متوکل عباسی
(حدود ۲۰۰سال بعد از شهادت علیعلیهالسلام)
استاد و معلم فرزندان متوکل بود.
متوکل هم از او راضی بود.
روزی از او پرسید: ابنسکیت!
این دو فرزندم نزد تو محبوب ترند؛
یا حسنﷺ و حسینﷺ فرزندان علی؟!
ابنسکیت وقتی این مقایسه را
شنید سخت برآشفت به هم ریخت،
و خونش به جوش آمد!
گفت: به خدا قسم که قنبر، غلام علی؛
به مراتب از این دو فرزند
و پدرشان، برتر است.
متوکل دستور داد:
زبانش را از پشت گردنش درآوردند...
| وفیاتابنخلکان،ج۶،ص۴۰۰
ثائر
اِبنسِکّیت از علمای ادب عربی است، که در زمان متوکل عباسی (حدود ۲۰۰سال بعد از شهادت علیعلیهالسلام
رحمت خدا بر ابن سِکّیت…
در این روزگار که هر کس و ناکسی به اعتقاداتمان بی حرمتی میکند…
اینگونه تعصب بکشیم…
آخ قنبر💔
ثائر
رحمت خدا بر ابن سِکّیت… در این روزگار که هر کس و ناکسی به اعتقاداتمان بی حرمتی میکند… اینگونه تعصب ب
روزی سلمان فارسی در کوچههای شهر عبور میکرد که ناگهان چشمش به قنبر، غلام امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، افتاد. چند نفر از مأموران حکومت راه را بر قنبر بسته بودند.
از او پرسیدند:
قنبر! تو علی بن ابیطالب را دوست داری؟
قنبر گفت:
دوستش ندارم،عاشقش هستم
در وسط کوچه به او سیلی زدند و گفتند:
این هم سزای کسی که علی را دوست دارد!
سلمان فارسی که شاهد این ماجرا بود، از دیدن آن بسیار ناراحت شد.
سلمان نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد
گفت:
ماموران حکومت جلوی قنبر را گرفتند و از او پرسیدند تو محبت علی را داری ؟
حضرت فرمودند:
سلمان! قنبر چه گفت؟
سلمان عرض کرد:
یا امیرالمؤمنین!گفت عاشقش هستم و عشق شما در وجود او موج میزند…
مولا اینجا لبخندی زدند …
اما سلمان ادامه داد:
زدند تو گوشش وسط کوچه💔
اینجا بعضی نقل ها هست که مولا گریه کردند و چند روز خاطر شریفشون مکدر بود…
این قنبر بود …مرد بود
آخ قربون دلت بشم یاامیرالمومنین 😭