من همچنان معتقدم هرچیزی زمانی خوبه
اتفاق بیوفته که آدم ذوقش رو داره، بعدش
دیگه واقعا بی فایدهاست؛ نشد هم نشد.
وقتی بهت نگاه میکنم غمام پر میکشه.
تو نمیدونی چقدر خندههات برای قلب من
خوبن. مامان، مامان، مامان، تو نمیدونی
که تمامِ امید دخترتی و من اول و آخر
هرکاری فقط و فقط به تو فکر میکنم.
مامان من میخوام تو بهم افتخار کنی قبل
از اینکه دیر بشه. میخوام به هرجایی که تو
برام خواستی برسم که فقط اون برق تویِ
چشمات رو ببینم. مامان من هرشب قبل
از خواب از خدا میخوام که کمتر درد بکشی،
کمتر غصه بخوری، کمتر یواشکی گریه کنی
و به روی خودت نیاری که یوقت ما نگرانت
نشیم و غصهی تو و درداتو نخوریم.
الهی من قوربون اون دوتا چشمات برم که
همهی نیروی از دست رفتهی من رو بهم
بر میگردونه. مامان کاش هیچوقت حالت
از این بدتر نشه، کاش هیچوقت پیر نشی.
کاش این مریضی دست از سرت بر میداشت،
رهات میکرد، میشدی همون آدم قبلی.
همون آدمی که خستگی نمیشناخت، شبا
از درد یواشکی گریه نمیکرد، زندگی براش
رنگ داشت، تازه بود، امید داشت.