یکی بیاد این دختره رو جمع کنه همه چیشو داره نشون میده😂😂😂
https://eitaa.com/joinchat/1173751328C90313bcf86
https://eitaa.com/joinchat/1173751328C90313bcf86
هدایت شده از Ali
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت کمی صحبت کنیم؟
Ali,jana
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_um20xwo&btn=j,a
__
https://eitaa.com/A_li23
خرید و فروش اکانت کالاف دیوتی موبایل ❗️:
https://eitaa.com/joinchat/1173751328C90313bcf86
هدایت شده از ERroR.فور نده.
"آخرین وعده ی عشق " p.2
آرام دستم را روی شیشهی سرد پنجره گذاشتم و به قطرههایی خیره شدم که بیصدا راه خود را میان شیشه پیدا میکردند.
هر قطره، شبیه خاطرهای بود که از گوشهی ذهنم میگذشت و پیش از آنکه بتوانم نگهش دارم، در تاریکی شب گم میشد.
چشمهایم را بستم؛ اما مگر میشد از خاطرهای گریخت که در قلب آدم خانه کرده باشد؟
دوباره خودم را میان آن مزرعه دیدم؛ جایی که عطر خاک بارانخورده با نسیم درهم آمیخته بود.
و او...
با همان نگاه آرامی که هنوز پس از این همه مدت، قلبم را بیقرار میکرد.
آن روز نمیدانستم بعضی نگاهها، آغاز قصهای هستند که پایانش را اشک مینویسد.
لبخند محوی روی لبانم نشست، اما دلم سنگینتر از آن بود که شادی را باور کند.
دلم برای روزهایی تنگ شده بود که هنوز نمیدانستم قرار است از دستشان بدهم.
چه تلخ است آدم قدر لحظهای را بداند که دیگر برای بازگرداندنش دیر شده است.
صدای باران همچنان میآمد و من میان گذشته و آینده، در جایی بینام از دلتنگی ایستاده بودم.
کاش آن شب میدانستم بعضی دیدارها، پیش از آنکه آغاز یک عشق باشند، مقدمهی یک وداعاند...
آمار ۳۸۰ پارت سه رو میزارم🙂🙃
@AvaBaran106255653563470
هدایت شده از ERroR.فور نده.
"آخرین وعده ی عشق " p.2
آرام دستم را روی شیشهی سرد پنجره گذاشتم و به قطرههایی خیره شدم که بیصدا راه خود را میان شیشه پیدا میکردند.
هر قطره، شبیه خاطرهای بود که از گوشهی ذهنم میگذشت و پیش از آنکه بتوانم نگهش دارم، در تاریکی شب گم میشد.
چشمهایم را بستم؛ اما مگر میشد از خاطرهای گریخت که در قلب آدم خانه کرده باشد؟
دوباره خودم را میان آن مزرعه دیدم؛ جایی که عطر خاک بارانخورده با نسیم درهم آمیخته بود.
و او...
با همان نگاه آرامی که هنوز پس از این همه مدت، قلبم را بیقرار میکرد.
آن روز نمیدانستم بعضی نگاهها، آغاز قصهای هستند که پایانش را اشک مینویسد.
لبخند محوی روی لبانم نشست، اما دلم سنگینتر از آن بود که شادی را باور کند.
دلم برای روزهایی تنگ شده بود که هنوز نمیدانستم قرار است از دستشان بدهم.
چه تلخ است آدم قدر لحظهای را بداند که دیگر برای بازگرداندنش دیر شده است.
صدای باران همچنان میآمد و من میان گذشته و آینده، در جایی بینام از دلتنگی ایستاده بودم.
کاش آن شب میدانستم بعضی دیدارها، پیش از آنکه آغاز یک عشق باشند، مقدمهی یک وداعاند...
آمار ۳۸۰ پارت سه رو میزارم🙂🙃
@AvaBaran106255653563470
هدایت شده از ERroR.فور نده.
https://eitaa.com/Aaaaaaaaaapquurjvnnnnnnnn
اخطار دوم برای چنل اومددددد
اینجا جوین شین دیگههه!
هدایت شده از
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت، 👺
ــــــــــــــــــــــــــــــ
چالش این ریختیه ک
پیوی عکس چشاتون بدین
نمره بدمش..
me @User_Cristiano
we eitaa.com/sttrong
جوین بده بزارمت گل 😼