و اما از امشب…
لرزش دستانم را با زور مهار کردم؛ انگار که تپشِ قلبِ میهن، در رگهای من جریان داشت. با هر «شات» که از پیکرِ زمینگیرِ شهر میگرفتم، یک تکه از وجودم فرو میریخت و چشمهایم، دو رودخانهی کوچک اما پر از امید بودند که به سمت دریای انتظارِ مهدی (عج) میدویدند. دوربین در دستم، نه یک ابزار، که یک صلیبِ تازه بود که برای حملِ این سنگینیِ ناگهانی، هر لحظه وزن بیشتری پیدا میکرد. این سنگینیِ وظیفه بود، سربازیِ ناتمامِ من در خط مقدمِ شهر.
شهر، امشب یک شهر نبود؛ یک خیمهی سوخته بود که سایبانش افتاده و نسیمِ سردِ فقدان، از شکافهایش میگذشت. هر گوشه، یک یادگارِ تلخ از ماهِ آسمانیمان بود. اما در این تیره و تار، ما ایستادهایم. ایستادن ما، نه از جنسِ سرسختی، بلکه از جنسِ کاشتنِ بذرِ امید در خاکِ خونینِ عزتمندی است. ما فرزندانِ حماسهایم که هرگز در خاموشی نمیمیرد؛ ما ادامهی آن نسلیم که با مهرِ حسین (ع) بزرگ شد و با لبیک به ولیِ جدید، فصلِ جدیدی از مقاومت را رقم میزند.
و ما با همین دستانِ لرزان، اما قلوبِ استوار، سنگرِ این شهر را گرم نگه میداریم.
امشب سال جدیدی از زندگی ام را شروع میکنم و تولدم را در میانه حماسه ای که افریده شد مبارک میگویم؛
ان شاءالله ختم به تابوتی میخکوب به پرچم سه رنگم شود...
و من الله التوفیق؛)
۱۴۰۴/۱۲/۱۳
_آیه-کنجهخرابه
هدایت شده از ماهِد.
امسال ، غریبانهتر از هرسال ؛
ولادتت مبارك امام حسن ِمن : ) .