لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍃واکنش عجیب رزمنده مجروح بعد از به هوش آمدنش در بیمارستان بخاطر قضا شدن نماز صبح
@salambarebrahimm
کانال کمیل
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫⇠ #خاطرات_شهیده_نسرین_افضل ✍به روایت
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهیده_نسرین_افضل
✍به روایت دوستان
✫⇠قسمت :9⃣
این شهیده در آخرین شب فروزندگیاش، با وجود تب شدید و بیماری از همسرش خواست که او را به مجلس دعای توسل برساند؛ با وجود پافشاری همسرش برای استراحت، در مراسم دعا حضور یافت و به گفته دوستانش آن شب مثل همیشه او به شدت منقلب بود.
همه دور هم نشستهاند و از خانواده هایشان تعریف میکنند. دلتنگیها را نمیشود، پنهان کرد، هرکاری کنی بالاخره معلوم میشود. از لابلای حرفها، درد دلها معلوم میشود از چه چیزی دلتنگ هستی. دور هم جمع شدنشان برای دعای توسل بهانه بود. میخواستند همدیگر را ببینند و از خانه هایشان، خانواده یشان حرف بزنند، تا خستگی کارهای طاقت فرسایی که در مهاباد، سنندج، سقز، بانه انجام میدادند از تنشان بدر شود. برای کار فرهنگی آمده بودند، ولی خدا میداند که از هیچ کاری دریغ نداشتند.
نسرین از خانه و از مادر گفت: «من همیشه براش گل میخرم. هر شهری هم که برم، حتماً سوغاتی اون شهر را باید براش بخرم، جون و نفس من مادرمه. فقط خدا شاهده که چه جوری تونستم موقع شهادت داداشم، آرومش کنم. هر دعایی بلد بودم، خوندم، دو ماه طول کشید تا قضیه را قبول کرد. اونهایی که رفته بودند دهلاویه و سوسنگرد دنبال جنازه داداش، وقتی برگشتن باورشون نمیشد که مامان از هر جهت آماده باشه. خونواده من خیلی دوست داشتنی و خوب هستن. همشون رو دوست دارم».
نسرین ساکت شد. همه به او خیره شدند از ابتدای جلسه فقط همین چند کلام را گفته بود و دوباره در خودش فرو رفته بود. حالتهای نسرین خیلی عجیب بود. حتی صبر نکرد نماز را به جماعت بخواند، گفت: شاید شهید شدم. معلوم نیست تا یک ساعت دیگه چی بشه؟
فاطمه پرسید: نسرین امشب چت شده؟
نسرین گفت: چیزی نیست تبم قطع شده، فقط شاید بخوام بهتون حلوا بدم!
فاطمه گفت: پاشید بریم اینجا هوا خیلی سرده اگر بمونیم حلوای همه مون رو باید خیر کنند. یخ زدیم پاشید بریم.
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
#شهید_عباس_دانشگر
°| در زمینه خبرنگاری و تصویربرداری هم وارد شده بود!
برایم جالب بود. دفاع شخصی هم کار میکرد وحتی مدرکش را هم گرفته بود.
از هرکسی چیزی یاد میگرفت . دوست داشت خودش را از همه نظر تقویت کند و بهترین باشد
طبیعی بود که چنین کسی جز به بهترین نوع پرواز به آسمان، راضی نشود. |°
نقل از:
حسین جوینده-همرزم شهید
🍃🌹 @SALAMbarEbrahimm
💚عاشقـانه بہ سبـڪ شهــدا💚
#هفت_شهر_عاشقی...
.
مهریه مون انتخاب حسن آقا بود...❤
هفت سفر عشق...
مکه و کربلا و سوریه و...
که تموم سفرهارو دوتایی با هم رفتیم...💕
خیلی به ظاهرش اهمیت میداد...
میگفت...
"مسلمون باس ظاهرش هم بویی از مسلمونی بده..."
خیلی اهل شیک پوشی بود...
خیلی به ادکلن و این چیزا اهمیت میداد...
رو بچه ها خیلی تاکید داشت و میگفت...
همیشه مرتب باشن…
ضدآفتاب شون رو همیشه بزن…
حتی لحظه آخر که ساکشو میبست…
ادکلن و سشوار
خیلی واسش مهم بود...
یکی از کارایی که انجامش میدادیم...
این بود که از اول زندگی تا آخرش...
همیشه تو یه بشقاب غذا میخوردیم...💕
یه وقتایی که ناراحت بودم و...
بحثی پیش اومده بود...
بشقاب جدا می آوردم...
میگفت...
.
#بس_که_شیرین_است_نازت_را_کشیدن_بعد_قهر...
#دوست_دارم_قهـر_کردن_را_به_عشق_آشتی…
.
"نشد دیگهههه...قرار نشد...❤"
بعد یه بشقابش میکرد و...💕
همین باعث میشد رابطه مون گرم شه...💕
میگفت...
"بزرگ شدن و قد کشیدن بچه هامو...
همه چی رو دوس دارم ببینم...❤
ولی خب...
اعتقاداتم اجازه نمیده..."
کاش زبونی بهش میگفتم راضی ام...
راضی ام به اینکه تو این راه رفته...
تو راه اهل بیت...
لااقل سرم بالاست...
غرور و خودخواهی بود...
اگه بهش میگفتم بخاطر من نرو...
پس خودش چی میشد...؟❤
همین راضیم کرد...
از ته دل راضی بودم...
لحظه آخر بهش پیامک زدم...
"راضی ام به رفتنت...💕
دوست دارم...
تموم تلاشت دفاع باشه...
منم اینجا تا جایی که میتونم...
از بچه ها مراقبت میکنم...
تو فقط دعا کن..."
.
کاش میدونستی چه تکیه گاه محکمی هستی...💕
یادم نرفته هدیه تولدم...
قابی با خط قشنگت:"فاطمه ی عزیزم...💕
#مهر_بتان_سنجیده_ام…
#خوبان_فراوان_دیده_ام…
#اما_تو_چیز_دیگری...❤
.
(همسر شهید،حسن غفاری)
@SALAMbarEbrahimm
هدایت شده از ﷽
1_28963822.mp3
9.2M
😔 کنج یه خونه هنوزم یه مادری منتظره...
🎤سید رضا نریمانی
@SALAMbarEbrahimm
💔پیشنهاددانلود
کی فکرش رو میکرد؟؟؟
چهار روز بعد از تشیع جنازه ی شهید گمنامی که رو دست خودت رفت تو حسینیه....
خودت شهید بشی و بگیرنت روی دست و ببرنت تو همون حسینیه....
چی گفتی تو گوش شهید گمنام که انقدر زود واسطه ات شد پیش امام زمان؟
چقدر دلت صاف بود حسین جان....
شفیع ما باش تو اون دنیا....
"فاصله دو عکس از ۸ تا ۱۲ محرم۱۴۴۰"
#سردار_هیئت
#شهید_حسین_ولایتی_فر🌹
#اللهم_الرزقنا_شہادة❤️
@SALAMbarEbrahimm
هدایت شده از ﷽
1_28192682.mp3
9.18M
+دلم گرفته اقا...
اربعینمو امضا کن
امام رضا کمک کن💔
++شنیدی.. دعام کن!
#خوشا_به_حال_ابراهيم_و_ابراهيم_ها
🌷ابراهیم را دیدم؛ خیلی ناراحت بود. پرسیدم چیزی شده؟ گفت: دیشب با بچه ها رفته بودیم شناسایی؛ هنگام برگشت درست مقابل مواضع دشمن ماشاالله عزیزی رفت روی مین و شهید شد. عراقی ها تیراندازى کردند ما مجبور شدیم؛ برگردیم. تازه فهمیدم ابراهیم نگران بازگرداندن همرزمش بوده….
🌷....هوا که تاریک شد؛ ابراهیم حرکت کرد و نیمه های شب برگشت؛ آن هم خوشحال و سرحال!! مرتب داد می زد: امدادگر، امدادگر، سریع بیا، ماشاالله زنده است! بچه ها خوشحال شدند. مجروح را سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم عقب. ولی ابراهیم گوشه ای نشست و رفت توی فكر....!
🌷رفتم پیش ابراهیم گفتم: چرا توی فکری؟! با مکث گفت: ماشالله وسط میدان مین افتاد؛ آن هم نزدیک سنگر عراقی ها. اما وقتی رفتم آنجا نبود! کمی عقب تر پیدایش کردم و در مکانی امن!!!
🌷....بعدها ماشاالله ماجرا را اینگونه توضیح داد: خون زیادی از من رفته بود و بی حس بودم. عراقی ها هم مطمئن بودند؛ زنده نیستم. حال عجیبی داشتم. زیر لب فقط می گفتم: یا صاحب الزمان (عج) ادرکنی. هوا تاریک شده بود؛ جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد. چشمانم را به سختی باز کردم.
🌷....مرا به آرامی بلند و از میدان مین خارج کرد و مرا به نقطه ای امن رساند. من دردی احساس نمى كردم. آن آقا کلی با من صحبت کرد. بعد فرمودند: کسی مى آيد و شما را نجات می دهد. او دوست ماست! لحظاتی بعد ابراهیم آمد. با همان صلابت همیشگی مرا به دوش گرفت و حرکت کردیم.
🌷....آن جمال نورانی، ابراهیم را دوست خودش معرفی کرد. خوشا به حالش….
📚 کتاب سلام بر ابراهیم، صفحه ١١٧ و ١١٨
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌹 مناسبت سالروز شهادت «حبیب سپاه»
تكليف كه باشد زمين سوريه با كربلای ۵ فرقی ندارد
همرزمان شهيد همداني جملهاي از او نقل ميكنند با اين مضمون كه «بازنشستگي براي يك پاسدار معني ندارد. ما كه اين لباس را تنمان كردهايم آنقدر آن را حفظ ميكنيم كه كفنمان شود.» اين جمله از مردي شصت و چند ساله نقل ميشود كه حداقل 35 سال از عمرش را در مسير پاسداري از ارزشهاي نظامي اسلامي صرف كرده بود.
#برادر_بزرگتر #برادر_کوچکتر
🌷برای تهیه مهمات باید حاج احمد متوسلیان رو می دیدم. به طرف اتاق فرماندهی رفتم. در باز بود، اما حاج احمد نبود! یکی از دوستان گفت: مطمئن نیستم، اما شاید بدونم کجاست! به طرف دستشویی ها راه افتادیم....
🌷درست حدس زده بود. حاج احمد در حالی که سطل آب به دست داشت؛ مشغول نظافت دستشویی ها بود. داغ شدم. رفیقمون رفت تا سطل رو از دستش بگیره. حاج احمد یک قدم عقب کشید و به نظافت مشغول شد....
🌷نگاهی کرد و گفت: یادت باشه! فرمانده هنگام جنگ برادر بزرگتر همه است و در بقیه مواقع کوچکتر از همه....
🌹خاطره اى از جاويدالاثر حاج احمد متوسلیان
❌ مسئولينى اين چُنينم آرزوست....
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
آقـا بِخر این دربدرِ کرب وبلا را
تا باز ببیند سحر کرب وبلا را
ارباب بیا و اربعین قسمت ما کن
با پایِ پیاده حَرمِ کرب و بلا را
#اللهم_ارزقنا_توفیق_الزیارت