فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پیش بینی سی و پنج سال پیش مقام معظم رهبری
………‹🌹🍃࿐›………
📍|کانال سپهبد شهید قاسم سلیمانی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C3b6a8bfe23
۱۴ آذر ۱۴۰۰
فقط ۲۹ روز مانده
تا دومین سالگرد فرمانده
دلتنگیم
#حاج_قاسم
………‹🌹🍃࿐›………
📍|کانال سپهبد شهید قاسم سلیمانی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C3b6a8bfe23
📺رئیسجمهور امشب با مردم گفتوگو میکند
🔸آیت الله رئیسی در سومین گفتوگوی تلویزیونی با مردم از آغاز دولت سیزدهم، یکشنبه بعد از خبر ساعت ۲۱ شبکه اول سیما به صورت زنده و مستقیم با مردم سخن میگوید.
#ایران_قوی
🌹🍃🇮🇷
………‹🌹🍃࿐›………
📍|کانال سپهبد شهید قاسم سلیمانی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C3b6a8bfe23
هدایت شده از ثامن کردستان
🌹امام خمینی (ره):
🔺سرنوشت یک کشور و یک ملت و یک نظام، بعد از توده های مردم، در دست طبقه تحصیل کرده است و هدف بزرگ استعمار نو، به دست گرفتن مراکز این قشر بوده است.
📚صحیفه امام، جلد۱۷، صفحه۳
هدایت شده از ثامن کردستان
🌹امام خامنهای:
🔺ما میخواهیم علم در خدمت انسانیت باشد ، در خدمت عدالت باشد، در خدم صلح وامنیت باشد .ما اینجور علمی میخواهیم .اسلام به ما این علم را توصیه میکند.
۱۳۸۷/۰۶/۰۵
هدایت شده از ثامن کردستان
🔴 #امکرون که ویروسی جدید و خطرناکتر از اومیکرون کروناست، وارد منطقه غرب آسیا شد!
رئیس جمهور فرانسه که در مناسبات بین المللی نقش پلیس بد را بازی میکند و به دنبال اهداف صهیونیستهاست وارد منطقه غرب آسیا شده تا به فشار حداکثری دولت لبنان را مجبور به عقب نشینی و تحمیل فشار بیشتر کند در سخنانی علیه ایران از عدم موفقیت مذاکرات وین گقته تا فشار رسانهای به ایران را افزايش دهد، اما از عدم تعهد اروپا به تعهداتش و تسلیم شدن در برابر آمریکا سخنی نگفت.
همزمانی ورود سویه جدید ويروس کرونا با نام امیکرون همزمان با ورود مکرون به عربستان، باعث نام گذاری رئیس جمهور فرانسه به اُمکرون توسط فعالین رسانهای شده است
🌸استجابت دعا!!🌸
🌷چند روز قبل از عملیات والفجر ۴ که در سنندج بودیم در بین نماز مغرب و عشاء حاج آقا شمس راجع به دعا و اجابت آن از سوی خدا سخنانی را بیان نمودند. در بین سخنانشان گفتند انسان باید هر دعایی که دارد فقط از خدا امید اجابت داشته باشد، حتی اگر یک بند کفش میخواهد باید از خدا طلب کند و فقط امید به او داشته باشد.
🌷این حقیر به علت اینکه یکی از لنگه پوتینهایم بند نداشت و در هنگام رزم و پیادهروی اذیت میشدم ناراحت بودم. در آن لحظه به فکر افتادم و گفتم: خدایا این بنده حقیر یک بند کفش احتیاج دارم.
🌷وقتی نماز تمام شد و به سنگر برگشتم یکی از برادران رزمنده به نام علی معتمدی یک عدد بند پوتین از کیفش درآورد و گفت: بچه ها من یک بند پوتین دارم که از عملیات فتح المبین نگه داشته ام و نیازش ندارم! کى میخواهد تا به او بدهم؟ فهمیدم که دعایم رو به استجابت است، جریان را برای بچه ها تعریف کردم همه میخندیدند.
❌❌ جبهه خالق لحظه های زیبا و آرامبخش زندگی بود. آنم آرزوست....
🌸شهدا را ياد كنيم با ذكر صلوات🌸
🔴 داستان پل آهنچی قم
مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و اجر وقف در جهان آخرت سخن میگفت. 🗣
از مسجد که بیرون آمد، فکر سهیم شدن در ثواب وقف رهایش نمیکرد، از طرفی چیزی هم نداشت. تمام زندگی اش را بدهی و بیچارگی پر کرده بود. مگر یک کارگر ساده چه می توانست داشته باشد!🙁
که نگاهش که به گنبد طلایی حضرتمعصومه سلام الله علیها افتاد دلش فرو ریخت. زمزمه ای در جانش شکل گرفت:🕌
بی بی جان، من هم آرزو دارم مالی داشته باشم و آن را وقف کنم تا بعد از مرگم باقی بماند و از آن بهره آخرتی ببرم،
اما خودت می دانی که جز بدهی چیزی ندارم. برایم دعا کن و از خدا بخواه مالی برایم فراهم کند تا آن را وقف کنم.😭
اشک هایش را با گوشه آستین پاک کرد و مثل هر روز جلوی میدان شهر به امید پیدا شدن کار ایستاد.
وضعیت اقتصادی روز به روز خراب تر میشد. از طرفی خبر آمدن قحطی همه جا را پر کرده بود. با این وضعیت اگر کسی کاری هم داشت، آن را خودش انجام می داد تا مجبور نباشد پولی به کارگر بپردازد.
چاره ای جز هجرت از شهر برایش نمانده بود. شنیده بود در بنادر جنوبی می تواند کار پیدا کند. هوا کم کم تاریک می شد. باز هم بدون هیچ درآمدی راهی خانه شد.🚶🏻♂️
عزمش را جزم کرد و بار سفر بست. به خانواده قول داد اگر از وضعیت کاری آنجا راضی باشد، خیلی زود آنها را نیز نزد خودش ببرد.
ده، دوازده روزی می شد که در یکی از بنادر جنوبی کارگری می کرد، اما باز هم اوضاع، رضایت بخش نبود. کار در بندر هم آن چیزی نبود که شنیده بود. سردرگم و گیج مانده بود. دلش می خواست سختی این روزها را از ته دل فریاد بکشد.
درمانده و ناامید، کنار دیواری چمباتمه زد که دستی بر شانه اش سنگینی کرد و یکی گفت:
آقا، کار می کنی؟ 😎
بله، چرا که نه! اصلا برای همین اینجا هستم. حالا چه کاری هست؟
من می خواستم بار آن کشتی بزرگ آهن را که در کنار اسکله لنگر انداخته بخرم، اما احتیاج به یک شریک دارم. شنیدهام کارگران این منطقه روزانه پول خوبی به دست میآورند. میخواهی با من شریک شوی تا هم تو به سودی برسی، هم من به مقصودم؟
دلش فرو ریخت. خرید بار کشتی؟! بدنش یخ کرده بود.
با دلهره پرسید: حالا وقتی بار را خریدیم، مشتری هست که آن را بفروشیم؟!🤔
با دلهره پرسید: حالا وقتی بار را خریدیم، مشتری هست که آن را بفروشیم؟ 😬
اگرخدا بخواهد، همین امروز میتوانیم مشتری پیدا کنیم. من در این کار مهارت دارم.💪🏻
پولی در بساط نداشت. نمی خواست بگوید که چیزی برای شراکت ندارد، اما از طرفی شاید این تنها موفقیت زندگیاش بود. امیدش را به خدا داد و گفت: باشه، من هم شریک!🤝
همه چیز به سرعت پیش رفت. معامله سر گرفت. حالا نوبت اینها بود که پول جنس را بپردازند. بدنش داغ شده بود.
نمیدانست چه بگوید. آبرویش در خطر بود.
اگر مرد می فهمید که او با دست خالی شریکش شده آن وقت ...🤦🏻♂️
درست همان موقع، مردی با کت و شلوار قهوهای زیبا جلو آمد گفت: بار آهن مال شماست؟👈🏻
گفتند: بله! گفت: هر قدر که باشد می خرم.
هنوز پولی بابت خرید آنها پرداخت نکرده بودند که همه آنها بطورمعجزه آسایی به فروش رسید. 💸💰
سود بدست آمده به دو قسمت مساوی تقسیم شد. باور نمیکرد در عرض یک ساعت چنین پولی بدست آورده باشد. این چیزی بود که حتی در رؤیاهایش نیز به آن فکر نکرده بود.😃
حالا می توانست تمام قرض هایش را بپردازد و تا مدت ها به راحتی زندگی کند. شبانه راهی قم شد. میخواست هر چه زودتر این خبر خوش را به خانواده اش برساند.
در راه به یاد عهدی که با حضرتمعصومه کرده بود افتاد:
«بی بی جان، آرزو دارم مالی را وقف کنم»🙏🏻
حالا زمان آن رسیده بود که به عهدش وفا کند. بهترین چیزی که به فکرش رسید تا مشکلی از مردم حل کند، ساختن پلی در کنار حرم حضرت معصومه بود. مردم برای رفت و آمد در این منطقه مشکل داشتند. با برنامه ریزی که کرد حدود ۳۰ کارگر نیاز داشت و برای ثبت نام کارگران خودش دست بکار شد👨🏻🏭
اما تعداد کارگرهای ثبت نام کننده به ۲۰۰ نفر رسید. قصد داشت ۳۰ نفر را جدا کند
اما یاد بیکاری و ناامیدی خودش افتاد، دلش به درد آمد و گفت:
حتما خانم حضرت معصومه، خودش برکت این پول را زیاد میکند. من همه کارگران را مشغول کار می کنم و به تک تک آنها مزد می دهم. نقشه مهندسی و اجرایی پل آماده شد و کارگران مشغول کار شدند و کارها به سرعت پیش رفت⛑
و بالاخره بعد از مدت ها ساختن پل پایان یافت و پل به نام آهنچی نام گرفت و عبور و مرور مردم آسان شد. حالا به آرزویش رسیده بود و اموالش را وقف کرده بود.💝
🌺 و این بود داستان پل آهنچی در کنار حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، که بارها از روی آن رد شدهایم و به کرامت حضرت نسبت به سازنده فقیر این پل توجهی نداشتیم🌷
السلام علیک یافاطمة المعصومه
┄┅─✵🌹🕊🌹✵─┅┄
@meayar1 🇮🇷معیار