eitaa logo
سرباز.
1.5هزار دنبال‌کننده
316 عکس
113 ویدیو
10 فایل
یَقیناً کُلّهُ خَیر ؛ ‌ سید حسن نصرالله: اگر پیروز شویم، پیروز شده‌ایم، و اگر به شهادت برسیم، باز هم پیروز شده‌ایم. ‌ @khamenei_ir - @rahbar_enghelab_ir - برای بهترین رفیق خود دعای شهادت کنید. ‌ تبلیغات: @Soldier_ir128 ‌‌‌ کپی؟! دعا کنید برای ظهور.
مشاهده در ایتا
دانلود
لزوم قدردانی و پشتیبانی مردم از قشر معلم و کارگر:
همچنانکه باید به موازات این امر، توجه داشت که تجلیل‌های زبانیِ سالیانه یا هر چند وقت یکبار گرچه بجا و مناسب است ولی قدردانی از تلاشهای این دو قشر باید عمیق‌تر و عملی‌تر از این حد باشد. بنده تصور میکنم همانطور که ملت عزیز ایران با حضور در میادین و خیابانها از نیروهای نظامی کشور خود حمایتی درخور به‌عمل می‌آورند، شایسته است در یاری کردن معلمان و کارگران هم پشتیبانی قوی‌ای از خود نشان دهند.
از جمله باید تعامل خانواده‌های دانش‌آموزان و دانشجویان در اداره‌ی مدارس و دانشگاهها، بیشتر از پیش فراهم شود، و همچنین باید با اولویت دادن به مصرف کالاهای ساخت داخل کشور از کارگرانِ مولّد پشتیبانی نموده و بخصوص صاحبان کسب و کارهای آسیب‌دیده تا حدّ ممکن از تعدیل نیرو و جُداسازی نیروی کار خود، چه در واحدهای تولیدی و چه واحدهای خدماتی اجتناب نمایند و بلکه هر کارگری را به‌‌منزله‌ی ثروت آن واحد تولیدی و خدماتی، منظور دارند؛ و البته دولت محترم هم در حدّ مقدور از این عملِ خیرخواهانه حمایت نماید.
پیمودن مسیر عبور به سوی قله های پیشرفت:
ایران عزیز، همچنان که در پی سالها تلاش در جایگاه یک قدرت نظامی ظاهر شده، ان‌شاءالله و به فضل الهی با ترسیم خطوط هویت ایرانی اسلامی و رسوخ هر چه بیشتر آن در اذهان و نفوس جوانان این کشور به دست مربیان و معلمین، و با اولویت دادن به مصرف کالاهای تولید داخل که نتیجه‌ی تلاش کارگران زحمتکش ایرانی است، مسیر عبور به‌سوی قلّه‌های پیشرفت و تعالی را خواهد پیمود، و این البته با دعای خیر و وِساطت سرورمان عجّل‌‌الله‌ تعالی فرجه‌الشریف هر چه سریعتر و بهتر صورت خواهد پذیرفت بِاِذن‌الله تعالی. والسّلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته.
سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای ۱۱/اردیبهشت/۱۴۰۵
دست به سینه ادب کنیم به آقا: صلی الله علیک یا اباعبدالله.
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- شهید مطهری، به معنای واقعی کلمه یک معلّم بود. |
نسل ما این توفیق رو داشت که شاگردی آقاسید علی رو کنه. روزت مباک بهترین معلّم.
"زندگینامه سید علی خامنه ای" ۵ - به خانه‌ی نو رفتیم - خانواده‌ی ما در حدود یک ‌سالگی من یا زودتر، به منزل پدربزرگم منتقل شدند. در زمان قضیّه‌ی رضاخان پدربزرگم جزو زندانی‌ها و تبعیدی‌ها بود؛ لذا خانه‌شان خالی بود و گفتند شما به منزل ما بیایید. برای همین مدّتی رفتیم در آن خانه نشستیم. منزل پدربزرگم نسبت به خانه‌ی ما بزرگ بود. حتّی از هر دو حیاط ما _که یکی هم بعداً اضافه شد_ ‌روی‌هم‌رفته، خیلی بزرگ‌تر بود و اتاقهای متعدّدی داشت.‌ ‌‌‌‌ما تا‌ ‌‌بعد از رفتن رضاخان و بازگشت تبعیدی‌ها، در آن خانه اقامت داشتیم. خاطرات متعدّدی از خانه‌ی پدربزرگم دارم که کاملاً یادم هست؛ مثلاً به دنیا آمدن خواهرم. زمانی به مادرم گفتم که من تولّد بدری را به ‌خاطر دارم و ایشان هم تعجّب کرد. بعد که توضیح دادم، گفت: «بله، درست است.» آمدن پدربزرگم از تبعید را هم یادم هست که در عالم بچّگی اتاقها را به او نشان میدادم و درباره‌ی هر اتاق حرفهایی میزدم. پس از بازگشت پدربزرگم، به همان خانه‌ی کوچکی که خودمان‌ ‌‌داشتیم_ در خیابان سرشور_  برگشتیم. چسبیده به آن خانه، زمین‌ ‌‌افتاده‌ای بود.‌ حوالی سال ۱۳۲۱ دوستان و مریدان پدرم و بعضی از مؤمنین و کسبه‌‌ی بازار دیده بودند که وضع این آقاسیّد خیلی بد است و در این خانه به سختی زندگی میکند، لذا آن زمین را برای پدرم خریدند و آنجا را گودبرداری کردند و خاک ریختند و ساختند. آن منظره بخوبی یادم هست که با برادرم در آن زمین بازی میکردیم و در آن خاکها بالا میرفتیم و پایین می‌آمدیم. هنوز چهار ‌سالم نشده بود که آنجا ساخته میشد.‌ خانه‌ی نو نسبت به منزل قبلی ‌‌موسّع و بزرگ‌تر بود و مساحتش حدود صد‌ متر میشد. یعنی مجموع مساحت زمین این دو خانه _ که شد بیرونی و اندرونی _ با یکدیگر حدود ۱۷۰ متر میشد که ‌حدود ۷۰ متر آن، خانه‌ی بیرونی بود و بقیّه‌اش این خانه‌ی بعدی که الان هم عیناً با همان ساختمان و با همان وضع باقی است. با اینکه هر دو خانه (یعنی یک بیرونی و اندرونی و حیاط) کوچک بود، امّا درِ بیرونی از درِ ورودیِ اندرونی خیلی دور بود و در کوچه‌ی دیگری قرار داشت. خیلی اوقات میشد کسی می‌آمد درِ بیرونی را میزد، ما در این حیاط اصلاً نمی‌شنیدیم. آن موقع زنگ هم نبود که بشنویم. داستانها داریم از مسئله‌ی در زدن و نشنیدن؛ گاهی پدرم میگفت فلان شخص می‌آید، بروید در بیرونی بنشینید که اگر آمد و در زد، برنگردد. ‌‌زندگی ما در این خانه بود و خاطرات من مربوط به این خانه‌ی جدید و وضع جدید است. خانه‌ی جدید دو اتاق روبه‌روی هم در طبقه‌ی بالا داشت و یک اتاقِ پایین که مسکونی نبود. یعنی مجموعاً این دو خانه، سه اتاق مسکونی داشت. ما به شوخی میگفتیم از این سه اتاق، دو تا در اختیار آقا است؛ یکی اتاق منزل قدیمی که بیرونی او بود و ما به آن «اتاق‌بزرگه» میگفتیم. این اتاق نَسَر بود. ما مشهدی‌ها به اتاق پشت به آفتاب نَسَر میگوییم. اتاق‌بزرگه خیلی سرد بود؛ طوری که وقتی پدرم مهمان داشت باید سه‌ چهار ساعت قبل از آمدن مهمان، میرفتیم بخاری هیزمی را روشن میکردیم تا اتاق کمی هوا بگیرد و بشود داخلش نشست. بعدها _در سال ۱۳۵۵_ وقتی اخوی، حسن‌آقا،‌ ‌‌میخواست داماد شود، آن را خراب و به دو اتاق تبدیل کردند. زیرزمین هم یک حمّام درست کردند و خانه حمّام‌دار شد؛ چون تا آن موقع معمولاً داخل خانه‌ها حمّام نبود. البتّه در این زمان، ما فرزندان، دیگر آنجا نبودیم. "به روایت خود سید علی"