🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
📚 #او_را
#قسمتچهلوچهارم📝
گوشی از دستم افتاد...
احساس میکردم بدبخت تر از من اصلا وجود نداره...
تا چنددقیقه ماتم برده بود...
بلند شدم و رفتم سمت تراس
گند بزنه به این زندگی...
آسمونو نگاه کردم...
من اینجا خدایی نمیبینم!
اگر هم هست، هممونو گذاشته سرکار...
زمینو نگاه کردم...
چرا اینقدر با من لجی
میخوای دقم بدی؟؟
بسه دیگه
اینهمه بدبختی دارم...
این چی بود این وسط آخه
حتی اگر بمیرم
نمیذارم یه بی شرف دستش به بدنم برسه...
دستمو از دیوار گرفتم و رفتم بالای نرده ها...
چشمامو بستم
بسه دیگه...
این زندگی لجن باید تموم شه...
تو دلم از مامان و بابا و مرجان معذرت خواهی میکردم....
دیگه وقت خلاص شدنه...
دیگه تحمل بدبختیا رو ندارم...
چشمامو باز کردم
و پایینو نگاه کردم...
همیشه از ارتفاع میترسیدم
سرم داشت گیج میرفت
قلبم تند تند میزد
کافی بود دستمو از دیوار بردارم تا همه چی تموم شه...
اما هرکاری میکردم
دستم کنده نمیشد
کم کم داشتم میترسیدم...
من جرات این کارو نداشتم!
تو دلم به خودم فحش دادم و اومدم پایین...
دلم میخواست خودمو خفه کنم...
-اخه تو که عرضشو نداری غلط میکنی میری سمتش
به جهنم...
زنده بمون و بازم عذاب بکش...
اصلا تو باید زجرکش بشی...
حقته هر بلایی سرت بیاد
دیوونه شده بودم
داد میزدم
گریه میکردم
خودمو میزدم
چرا این زندگی تموم نمیشه...
#این_داستان_ادامه_دارد...
نویسنده: #محدثه_افشاری
|.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03
{سَمِێـࢪ...♡}
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊 📚 #او_را #قسمتچهلوچهارم📝 گوشی از دستم افتاد... احساس میکردم بدبخت تر از من اصلا وجود ن
خیلی حال و هوا رو عوض کرد واقعا😂
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
📚 #او_را
#قسمتچهلوپنجم📝
تو این حال، تنها کسی که میتونست حرفمو بفهمه مرجان بود.
گوشی رو که برداشت،زدم زیر گریه...
همه چیو بهش گفتم
-خب؟؟
-چی خب؟؟
-بعد اینکه عرشیا اون حرفو زد،تو چی گفتی؟؟
-هیچی،یعنی قبل اینکه بخوام حرفی بزنم قطع کرد...
-خاک تو سرت ترنم...
هیچی نگفتی؟؟
-نه
چی باید میگفتم؟؟
مرجان
عرشیا بدجوری لج کرده...
میترسم
-دیوونه...
اون این شل بازیای تو رو میبینه که همش پررو بازی در میاره دیگه!!
چقدر بهت گفتم به این پسرا نباید رو بدی!
-حالا چیکار کنم مرجان؟
-هیچی!
میذاری اینقدر جلز ولز کنه تا بمیره
پسره پررو!
این بود اونهمه عشقم عشقم گفتناش
-یعنی چی هیچی مرجان؟؟
عکسام دستشه
بابام
آبروم
-ببین اولا شهر هرت نیست که هرکس هرغلطی دلش خواست بکنه!
دوما این کارو بکنه پای خودشم گیره!!
فکرکردی الکیه؟
مگه ولش میکنن؟؟
یه شکایت کنی بگی عکسامو از تو گوشیم برداشته و دو تا دروغ بگی حله
-مرجان چی میگی؟
یعنی صبر کنم ببینم اقا عقلش میرسه این کارو نکنه یا نه؟؟
میدونی پخش کنه چی میشه؟
-هیچی گلم
بابات شکایت میکنه
میگه اینا قصدشون ازدواج بود،حالا پسره میخواد سوءاستفاده کنه
-به همین راحتی؟
-اره بابا
اینقدر منو از این تهدیدا کردن
هیچکدومم نتونستن غلطی بکنن!
چون میدونن گیر میفتن!
فقط میخوان از سادگی دخترا استفاده کنن
-آخه مرجان...
-آخه بی آخه!
باور کن راست میگم ترنم!
به حرفم گوش بده!
دیگه اصلا جوابشو نده!
حتی دیدی رو مخته خطتو عوض کن
باشه گلم؟
-هرچند میترسم... چون میدونم دیوونه تر از عرشیا وجود نداره...
ولی باشه
تا فردا ظهر جواب عرشیا رو نمیدادم...
ولی ظهر که رد شد،
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید
از شدت استرس حالت تهوع داشتم.
کلی فکر بد تو سرم بود
حتی هرلحظه منتظر بودم تا بابام زنگ بزنه و هرچی از دهنش در میاد بهم بگه.
با دستای لرزون رفتم سراغ گوشی و اینترنتمو روشن کردم،
اینستاگرام
تلگرام
سایتای مختلف
هرجا که میتونستم رو زیر و رو کردم...
هر عکس دختری میدیدم دلم هُری میریخت
سه چهار ساعت گشتم اما هیچ خبری نبود...
عرشیا همچنان چنددقیقه یه بار زنگ میزد یا پیام تهدید میفرستاد.
زنگ زدم به مرجان...
-مرجان هیچ خبری نشد!
-دیدی گفتم
-اینا فقط میخوان از حماقت بقیه استفاده کنن
-مرجان...عرشیا پسر خوبی بود...
چرا اینجوری کرد؟؟
-هه! خوب؟!
تو این دوره و زمونه مگه ادم خوب هم پیدا میشه...
دیدی همین پسر خوب که اونجوری برات بال بال میزد اخرش چیکار کرد؟؟
بیخیال بابا ترنم...
برو خداتو شکر کن که راحت شدی
-من خدایی نمیشناسم مرجان
این تو بودی که بهم کمک کردی...
مرسی
-چی بگم...
منم خیلی از این مسائل سر در نمیارم...
واقعا شاید خدایی نیست و همه عالم سرکارن
در کل خواهش میکنم عشقم
برو استراحت کن که معلومه شب سختیو پشت سر گذاشتی
-مرسی گلم،اوهوم...
اصلا نخوابیدم دیشب
ولی خوب شد که تو هستی...
وگرنه معلوم نبود چی میشد...
شاید از ترس بابام...
-بیخیال بابا...
حالا که به خیر گذشت
دیگه هرچقدر عرشیا زنگ زد ،جواب ندادم.
خوشحال بودم که دیگه از شرش خلاص شدم...
#این_داستان_ادامه_دارد...
نویسنده: #محدثه_افشاری
|.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
📚 #او_را
#قسمتچهلوششم📝
سه روز تا عید مونده بود...
هرچند واقعا حوصله مامان و بابا رو نداشتم،
اما نمیتونستم وقتی که شب میان خونه و فقط دور میز شام کنار هم میشینیم ، نرم پیششون...
اونم چه شامی...
دستپخت آشپز رستورانی که هرشب برامون غذا میفرستاد واقعا عالی بود...
ولی هیچوقت نفهمیدم دستپخت مامانم چجوریه!
کتابخونم خاک گرفته بود...
خیلی وقت بود سراغش نرفته بودم.
احساس میکردم دیگه احتیاجی بهشون ندارم
و حتی همین الان میتونم یه کبریت بندازم وسطشون تا همشون برن هوا...
دیوار اتاقمو نگاه کردم،
پر بود از عکسای خودم و مرجان،
تو جاهای مختلف
با ژستای مختلف...
مرجان...
یعنی اونم همینقدر که من بهش دلبستگی دارم،دوستم داره،یا اونم یه نمکنشناسیه عین سعید
سرمو چرخوندم سمت تراس...
آسمون سیاه بود...
مثل روزگار من...
ولی فرقی که داریم اینه که تو روزگار من خبری از ماه و ستاره نیست...!
اصلا کی گفته آسمون قشنگه؟!
نمیدونم...
اینهمه آدم زیر این سقف زشت چیکار میکنن؟؟
اصلا ما از کجا اومدیم...
چرا تموم نمیشیم؟؟
چرا یه اتفاقی نمیفته هممون بمیریم...
تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد.
مامان بود،
در حالیکه چشماش از خستگی ،خمار شده بود ،گفت که برای شام برم پایین.
هیچ میلی برای خوردن نداشتم،
اما حوصله ی یه داستان جدید رو هم نداشتم!
مثل یه دختر خوب و حرف گوش کن بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون.
پشت در وایسادم و یه نفس عمیق کشیدم تا آروم باشم.
این بالا چهار تا اتاق بود!
راستی ما که سه نفر بودیم و اتاق مامان و باباهم مشترک بود!
اون دوتا اتاق دیگه به چه دردی میخورد؟؟
اصلا سه نفر که دو نفرشون صبح تا شب ،هرکدوم تو یه مطب مشغولن و اون یکی هم یه روز خونست و یه روز نه،
یه خونه ی ۳۰۰متری دوبلکس،
با یه حیاط به این بزرگی میخوان چیکار...؟!
اینهمه وسایل و چند دست مبل و این عتیقه ها برای کی اینجا چیده شدن؟!
واسه اینکه مردم ببینن و بگن خوشبحالشون!
اینا چه خوشبختن!
هه...
چقدر این زندگی مسخرست!
-ترنمممم
بازم مامان بود که برای بار دوم منو از دنیای خودم کشید بیرون!
-اومدم مامان...!
هنوز مشخص بود بابا ازم دلخوره...
مهم نبود
دیگه هیچی مهم نبود...!
باز هم مامان...
-ترنم! من و پدرت نظرمون عوض شد!
-راجع به...؟!
-ایام عید!
بهتره هممون با هم باشیم.
امروز پدرت کارای ویزای تو رو هم انجام داد و سه تا بلیط برای دوم فروردین گرفت!
-چی؟
من که گفتم نمیام!
-بله ولی اینجوری بهتره!
دیگه از این مزخرف تر امکان نداشت!
این یعنی ده روز سمینار کوفت و درد و زهرمار...
ده روز ملاقات با فلان دکتر و فلان دوست قدیمی بابا...
اه
-من نمیام!
اشتباه کردید برای من بلیط گرفتید
-میای،دیگه هم حرف نباشه!
-حالم از این زندگی و این وضعیت بهم میخوره
ولم کنید
دست از سرم بردارید...
اه...
بدون مکث به اتاقم برگشتم.
دلم پر بود
از همه چیز و همه کس
درو قفل کردم و رفتم سراغ بسته ی سیگارم...
#این_داستان_ادامه_دارد...
نویسنده: #محدثه_افشاری
|.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03
هدایت شده از یهسِریحرفا🇵🇸
تو ایتا داشتنِ محتوا اصلا مهم نیست
همینکه به چنتا مافیا وصل باشی، زیاد شدن ممبرات تضمینه