🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
📚 #او_را
#قسمتچهلونهم📝
گوشیو قطع کردم و انداختم رو صندلی ماشین!
جواب سوالمو گرفتم...
ارزش من برای مرجان...!!
رفتم همونجایی که بعدازظهر میخواستم برم...
بام...
تو یکی از پیچها که از همه خلوت تر بود نگه داشتم....
قطره های اشکم با هم مسابقه گذاشته بودن!!
هنوز صورتم درد میکرد.
چقدر اینجا بوی سعیدو میداد!!
سعید
همونی که باعث و بانی تمام این حال بد بود...
اما
نه...!
چه ربطی به سعید داشت؟؟
باعث و بانی این زندگی خودم بودم!
اما
نه...!
منم تقصیری نداشتم...!
پس کی...؟؟
چرا؟
اصلا چرا من به اینجا رسیدم...؟؟
فکرم رفت تو گذشته ها...
از همون اول
تا همین جا که الان ایستادم...!
گوشی داشت زنگ میخورد
حتما مامان یا باباست!
مامانی که تموم دنیاش مدارک و مطب و سفرهای اروپاییشه!
و بابایی که دنیاش خلاصه میشه تو حسابای بانکی و ماشین های جور واجور و سلفی گرفتن تو مطب و....
و من یک وسیله ام برای ارضای غرورشون!
دخترم دانشجوی پزشکیه...
دخترم به چهار زبان مسلطه...
دخترم تو آلمان به دنیا اومده...
دخترم...
دخترم....
دخترم.....
و حالا دختری که برای افتخار خودشون ساخته بودن،
فرو ریخته بود!
شکسته بود...
حتی اگر تا اینجاشم تحمل میکردن
این نشونی که عرشیا تو صورتم کاشت رو مطمئنا تحمل نمیکردن...!
پس من دیگه جایی تو اون خونه نداشتم!
فکرم میچرخید بین آدما تا ببینم کیو دارم،
رسیدم به مرجان!
مرجانی که لذت یه شب پارتی رو به آروم کردن دوست ده سالش نداد!
شاید واقعا من ارزشی برای وقت گذاشتن نداشتم که همه اینجوری تنهام گذاشتن...!
آخ سرم درد میکرد
حالم بد بود
تپش قلبم شدید شده بود...!
رفتم تو ماشین
آیینه هنوز سمت صندلی من بود
صورتم...
صورتم...
صورتم...
داشبوردو باز کردم
قرصامو آوردم بیرون...
خوبه!
همشون هستن!
مرسی که حداقل شما تنهام نذاشتید!
آرومم کنید!
یه قرص تپش قلب خوردم
یه مسکن
یه آرامبخش،
یه قرص قلب
یه مسکن
یه ارامبخش
یه قرص قلب
یه مسکن
یه ارامبخش
ارامبخش
ارامبخش
ارامبخش...
دوباره از ماشین پیاده شدم!
حالم بهتر بود!
چند قدم که رفتم،احساس کردم دارم تلو تلو میخورم...!
جلومو نگاه کردم...
وحشت برم داشت!
یه چیز سیاه جلوم بود!!
پشتمو نگاه کردم...
سنگا باهام حرف میزدن...
درختا دهن داشتن!
ماشینم...شروع به صحبت کرده بود!
چرا همه چی اینجوری بود؟!
به اون موجود سیاه نگاه کردم...
خیلی دقیق داشت نگام میکرد!
قدم به قدم باهام میومد...
سرم داشت گیج میرفت...
آدما با ترس نگام میکردن!
گوشیم هنوز داشت زنگ میخورد...
بسه لعنتی!!
بسه!!
دیگه همه چی تموم شد...!
اون موجود سیاه هرلحظه نزدیک تر میشد...
عرق سرد رو بدنم نشسته بود!!
همه چی ترسناک بود...
همه جا تاریک بود...
پشیمون شده بودم
هیچ چیز از اون سیاهی ترسناک تر نبود!
تا بحال ندیده بودمش!
حتی تو فیلمای ترسناک...
من پشیمونم...
من نمیخوام با این موجود برم...
افتاد دنبالم...
دیر شده بود...
خیلی دیر...!
نفسم...
سرم...
بدنم...
خداحافظ دنیا...
#این_داستان_ادامه_دارد...
نویسنده: #محدثه_افشاری
|.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
📚 #او_را
#قسمتپنجاهم📝
افتادم رو زمین
و دیگه هیچی نفهمیدم ـــــــــ !
صداهای مبهمی میشنیدم...
نمیفهمیدم چی به چیه!
جون باز کردن چشمامو نداشتم.
تمام بدنم سِر شده بود!
دوباره بیهوش شدم...
احساس کردم زخمم داره میسوزه...
به زور لای چشمامو باز کردم،
داشتم دوباره به خواب عمیقی میرفتم
که درد شدیدی احساس کردم
شلنگی که به زور داشتن از توی بینیم رد میکردن ، باعث شد چشمامو باز کنم!
خیلی درد داشت...
از دردش بدنمو چنگ میزدم
تمام وجودم از درد جمع شد
دوباره چشمامو بستم
و بیهوش شدم...
دفعه ی بعد که چشمامو باز کردم
هنوز گیج و منگ بودم!
به دستم سرم وصل کرده بودن...
مامان و بابا...
وای...
تازه دارم میفهمم...
من زنده ام
اه...
چرا تموم نشد؟؟
چرا نمردم؟!
با این فکر اطرافمو نگاه کردم...
خبری از اون موجود سرتاپا سیاه نبود!
مامان اومد جلو،
به چشمام زل زد
-حیف اونهمه زحمت که برات کشیدیم...
بی لیاقت!!
بابا کشیدش عقب،
هیچی نمیگفت اما اخمی که رو صورتش بود پر از حرف بود...!
چشمامو بستم...
وای ...
اونی که نباید میشد،شد...!
کاش مرده بودم
در اتاق باز شد و یه نفر با روپوش سفید وارد شد!
قبل اینکه بیاد بالای سرم،
نگاهش چرخید سمت مامان و بابا...
چندثانیه با تعجب نگاه کرد!
-سلام آقای سمیعی!!!
بابا هم هاج و واج نگاه میکرد!
-سلام آقای رفیعی
وای...همکار بابا بود
منو میکشه...
آبروشو بردم!!
-شما؟اینجا؟
برای ویزیت بیمار تشریف آوردین؟؟
بابا نگاهشو انداخت پایین!
-نه!
دکتر یکم مِن و مِن کرد و وقتی دوهزاریش افتاد،
سعی کرد مثلا جو رو عوض کنه و شروع به احوال پرسی و خوش و بش کرد...!
آخه کدوم احمقی منو رسونده بود بیمارستان؟؟
دکتر اومد بالای سرم...!
-سلام دخترم
بهتری؟
جوابشو ندادم و صورتمو برگردوندم...
-آخه چرا این کارو کردی؟؟
باز هیچی نگفتم
اما تو دلم جوابشو دادم!
اخه به تو چه؟؟
مگه تو از درد من خبر داری؟؟
-خودت قرصا رو خوردی یا به زور بهت خوروندن؟؟
این چه سوالی بود!!؟؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
-خودم
-پس این زخم رو صورتت برای چیه؟؟
این که دیگه فکرنکنم کار خودت باشه!!
وااااای تازه یاد زخم صورتم افتادم
اگه سالمم پام برسه خونه،
بی برو برگرد بابا خودش خفم میکنه
خدا لعنتت کنه عرشیا!
#این_داستان_ادامه_دارد...
نویسنده: #محدثه_افشاری
|.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03
+در یک روز پاییزی حداقل دمای هوای همدان۶-وحداکثر دمای هوای آن۱٠+درجه است میانگین دمای هوای همدان در این روز را حساب کنید
_چرا اول گفتم اینکه خیلی آسونه، بعد گیر کردم؟!😂 انصافا مدت هاست تو فاز اینا نبودم
#ناشناس
{سَمِێـࢪ...♡}
+در یک روز پاییزی حداقل دمای هوای همدان۶-وحداکثر دمای هوای آن۱٠+درجه است میانگین دمای هوای همدان در
قاعدتا باید بشه ۲+
اما راه حل نخواه😂
{سَمِێـࢪ...♡}
+در یک روز پاییزی حداقل دمای هوای همدان۶-وحداکثر دمای هوای آن۱٠+درجه است میانگین دمای هوای همدان در
+https://eitaa.com/sameyr/9347 وای خدا منم خودم همین فکرو میکردم ولی نه 😂
_
#ناشناس
+و منی که ده صفحه باید حروف انگلیسی رو بنویسن ولی ننوشتممم واییی چیکار کنم خوابم میاااد کارت هاشون رو هم درست نکردمم
_الحمدلله رب العالمین للپایانِ(للاتمام) المدرسه!🤲
کلاس چندمین؟
+ممممنوووون توش گیر کرده بودم
_خواهش میکنم
ان شاءالله که درسته😂
فرمول خاصی دادن بهتون برای محاسبه میانگین دما؟ من بر اساس فرمول میانگین گفتم
#ناشناس
+راجب رمان ی توضیح خلاصه بده فردا میخوام بخونم
_راجع به دختریه به اسم مرجان که تو یک خانواده مرفه و پولدار و پزشک! و اصطلاحا سطح اجتماعی بالا بزرگ شده
بدون اعتقاد مذهبی
تک فرزنده
تو روابط عاطفیش دچار شکست شدید میشه!
و یه سری ماجراهای دیگه و به این میرسه که اصلا من برای چی به وجود اومدم و این جهان چیزی به جز مسخره بازی نیست و عاقبت هممون نابودیه!
دست به خودکشی میزنه و کلی اتفاقات مختلف براش میوفته که بخشی از زندگیش و آدم های زندگیش رو تغییر میده...!
#ناشناس
+نه درسته رفتم تو نت ویدیوی میانگین دمای هوای کلاس هفتم رو دیدم 🤧
#شاد_آفرید
_عه سلاااام
خب خداروشکر😂
+هفتمم
_عههه یادش بخیر😃
+ن برای میانگین ندادن اصلا راجب میانگین نبود این فصل راجب اعداد مثبت و منفی بود ولی نمیدونم چرا تو این دوصفحه نمونه سوال دوتا فرمول میانگین داشت
_صحیح
+رشوه بده به خواهری برداری همکلاسی ای چیزی برات بنویسه
https://eitaa.com/sameyr/9355
#شاد_آفرید
_😂😂
+خدارو روزی چندبار شکر میکنم که بالاخره مدرسه رو تموم کردم🤲🏻
الحمدالله رب العالمین واقعن
دلم تنگ میشه هااا، ولی نمیخوام برگردم ب اون مدت
_منم خیلی دلم تنگ میشه
ولی خب طبعا دانشجویی هم جذابیتای خودش رو داره
+شبت بخیر🤍
_شب بخیر✨
+رمان رو خودت مینویسی؟
_نه
#ناشناس
+همکلاسی هام که کلا تعطیل برا خودشون روهم میدن آبجی شون بنویسه یا خودشون مینویسن ابجیمم که تنبل و خوابالو
_گوش نده به حرفای این
بدآموزی داره
خودت بنویس یاد بگیری
+عزیزدل حساب کردن میانگین هوا هم جزو کاربرد های اعداد مثبت منفیه و زیرمجموعهی همونه و تو همون فصل درس داده میشه :/// فرقی با هم ندارن
_فرمایش یه استاد دیگه
#ناشناس
هیچوقت فکر نمیکردم ساعت یک شب ذهنم درگیر محاسبه میانگین دمای هوای همدان تو یک روز پاییزی بشه🙂🤝😂