🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
📚 #او_را
#قسمتصدویازدهم📝
زهرا گفت: واقعا حرفای مامانم درست بود. خیلی پشیمونم که چندسال تو تخیل و توهم زندگی کردم و الکی خواستگارام رو رد کردم!
-بگو دیگه...جون به لبم کردی زهرا!
-خخخخ... باشه دیگه! خب میدونی... من همیشه دوست داشتم یکی بیاد که منو رشدم بده،یه زندگی خیلی خوب باهم داشته باشیم، هم فکر باشیم، اصلا از اینا باشه که انگار دو دقیقه دیگه قراره شهید شن!
اما اشتباه میکردم!
خدایی که من رو آفریده، مطمئنا بیشتر از من به فکر رشد منه.
حالا چه فرقی داره طرف من کی باشه؟
هرکی که باشه،خدا با همون فرد امتحانم میکنه و زمینه رشدم رو فراهم میکنه!
من قرار نیست وارد یه زندگی بی عیب و نقص بشم.
چون اولا این زندگی و این فرد اصلا وجود نداره،دوما تو چنین زندگی بی عیب و نقصی،جای رشد و ترقی نیست،سوما از کجا معلوم من لایق این زندگی و این همسر باشم؟؟ منی که خودم پر از عیب و نقصم،چجوری دنبال یه فرد کاملم؟
خلاصه من وارد هر زندگی که بشم بالاخره باید سختی بکشم تا رشد کنم!
-یعنی چشم بسته و بی چون و چرا بله گفتی؟
-نه حالا!اینطوریام که نیست!
مگه کشکه؟
خب چون داداش دوستم بود،میدونستم خانوادشون چجوریه .یه جورایی از لحاظ خانوادگی استانداردن!
هم حرمت پدرشونو خیلی حفظ میکنن،هم باباشون هوای مامانشون رو داره.
بنظرم بچه ای که تو چنین خانوادهای بزرگ شه،هم معنی عشق رو میفهمه و هم احترام!
بعدم ظاهرش به دلم نشست،هرچند لباس یقه دیپلمات و چندسانت ریش و فلان و تسبیح تو دستش نداشت،اما موقر و متین بود!
-همین؟
سرش رو تکون داد
-خب آره دیگه!دیگه چی میخوای؟
-خب کارش،پولش،سربازیش و...!؟
-خیلی از این لحاظ کامل نیست.ولی بچه ی با جربزه ایه.چندوقتی عقد میمونیم تا بتونه یه پولی دست و پا کنه. توکل بر خدا!
چندلحظه ای ماتم برد و با خنده ی زهرا به خودم اومدم.
-حالا فعلا خیلی به مغزت فشار نیار .من خودم کلی طول کشید تا اینا رو هضم کنم و با خودم کنار بیام!چیزی تا آخر سانس نمونده،من هنوز از شنا سیر نشدم!بیا بریم...
از یه طرف خیلی خوشحال بودم که زهرا داره عروس میشه،از یه طرف گیج و منگ حرفاش بودم و نمیتونستم هضمشون کنم.
#این_داستان_ادامه_دارد...
نویسنده: #محدثه_افشاری
|.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
📚 #او_را
#قسمتصدودوازدهم📝
بعد از اتمام سانس رفتیم رختکن و مشغول پوشیدن لباس هامون شدیم.
زود لباس هام رو پوشیدم و ساکم رو بستم .اما زهرا هنوز جلوی آینه مشغول صاف کردن لبه ی روسریش بود.
رفتم روبه روش و به دیوار کنار آینه تکیه دادم و با دقت به حرکات دستش و کارایی که انجام میداد نگاه کردم!
-تو که آخرسر میخوای چادر سر کنی،چیکار داری اینهمه با این روسری هات ور میری آخه؟
-چه ربطی داره؟ مگه چادریها باید شلخته و نامرتب باشن؟!
-خب این لذت سطحی نیست؟
-نه دیگه،همه لذت ها که سطحی نیستن!
آدم باید یاد بگیره میل هاش رو مدیریت کنه. مثلا وظیفه ی یه شیعه اینه که مرتب و تمیز باشه،حتی اگر میلش نکشه. پیامبر دو سوم درآمدشون رو به عطر میدادن!
این لذت،وقتی میشه لذت سطحی بد که این چادر از سرم بره کنار،خودم رو نشون بقیه بدم .اینجوری هم برای خودم یه لذت سطحی درست کردم ،هم برای همه مردایی که من رو میبینن!
-خب نبینن!
-نمیشه که!خودت وقتی میری بیرون میتونی همش زمین رو نگاه کنی؟
-نه! ولی... یه نفر رو میشناختم که فقط زمین رو نگاه میکرد!
-خب دمش گرم. همینه دیگه. وضع جوری شده کسی که بخواد پاک بمونه،همش مجبوره کف خیابون رو نگاه کنه!!ولی خود این بنده خدا هم یه لحظه سرش رو بیاره بالا با انواع و اقسام مدل ها رو به رو میشه!
-خب آخه به ما چه که اونا نگاه میکنن!؟
-ببین زن با بدحجابی،فقط به یه لذت سطحی خودش جواب مثبت میده،اما هزارتا نیاز سطحی رو تو دل مردا بیدار میکنه...
یادته یه بار گفتی وقتی درگیر لذتهای سطحی بودی،آرامش نداشتی؟
ما نباید آرامش مردم رو ازشون بگیریم.ما در قبال آرامش هم مسئولیم.مگه نه؟
-خب...اوهوم!
از استخر خارج شدیم،همه ذهنم درگیر حرف زهرا بود .من هنوزم از اینکه نگاه مردا روم زوم میشد،لذت میبردم.
من حتی آرایشم رو هم ترک کرده بودم،اما واقعا سخت بود گذشتن از این یکی لذت. خصوصا که حسابی هیکلم رو فرم بود و حتی دخترا هم گاهی بهم خیره میشدن یا حسودی میکردن!
-بیا بشین برسونمت!
-نه ممنون.قربون دستت.مترو همینجاست.
-از دست تو! باشه عزیزم. هرطور راحتی. زهرا؟
-جان دلم؟
-تا حالا هیچکس اینجوری برام از حجاب نگفته بود!همیشه با تشبیه به شکلات و آبنبات و از این مزخرفات ، راجع به حجاب حرف میزدن .اما خودت که میشناسی منو،تا حرفی منطقی نباشه بهش عمل نمیکنم و اگر حرفی منطقی باشه،نمیتونم بهش عمل نکنم!
-خداروشکر عزیزم، ترنم حواست به این روزات باشه.
تو مثل یه نوزاد تازه متولد شده ای! باید حساب شده رفتار کنی.
نه از خودت توقع زیادی داشته باش، نه طرف چیزایی که ممکنه بهت آسیب بزنه، برو.
کمکم خواستی، آبجیت در خدمته!
با لبخند بغلش کردم
-الهی قربون آبجیم برم.بودن تو خیلی به من کمک کرد.شاید اگر تو نبودی،خیلی سخت میشد برام تحمل این تغییرات...
-از من تشکر نکن.از اون بالاسری تشکر کن که اینقدر هواتو داره!
با لبخند آسمون رو نگاه کردم
-آره، واقعا ممنونشم.
بوسش کردم و از هم جدا شدیم
#این_داستان_ادامه_دارد...
نویسنده: #محدثه_افشاری
|.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03
پیشبینی کنین ادامه ماجرا و انتهای رمان رو...
کسی که درست پیشبینی کنه جایزه داره
البته انصافا اگه نخوندینش دیگه
https://payamenashenas.ir/sameyr
{سَمِێـࢪ...♡}
دیگه هر روز ۸ صبح کلاس داشتن شروع شد!
جدا واسه فردا استرس دارم
نه استرس کلاسو
استرس اینکه پامیشم واسه کلاس ساعت ۸ یا نه!
ببینید
من از لحاظ روحی واقعا تو شرایط خوبی نیستم که بخوام یکی دیگه از دوستای صمیمیم رو هم عروس کنم و از دست بدم...
واقعا نیستم!
تجربه های قبلی واقعا کافی بودن
{سَمِێـࢪ...♡}
ببینید من از لحاظ روحی واقعا تو شرایط خوبی نیستم که بخوام یکی دیگه از دوستای صمیمیم رو هم عروس کنم و
توان اینکه تو پیوی هم بخوام راجع به این موضوع حرف بزنم، ندارم
{سَمِێـࢪ...♡}
توان اینکه تو پیوی هم بخوام راجع به این موضوع حرف بزنم، ندارم
میبینین؟!
اصلا اهمیتی نداره من چی میگم😂
قشنگ به طور خودکار بعد هرپیام خودم تو پیوی منتظرشم🤝
البته خب میدونه که هر دفعه هم جواب میگیره ازم🌝
(ولی چقدر خوبه همین بعضی چیزا!)
اینقدر لِهام که جدا توان خونه رفتن هم ندارم!
تا حالا اینطوری نشده بودم اصلا!