eitaa logo
{سَمِێـࢪ...♡}
51 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
150 ویدیو
13 فایل
{سَمِێـࢪ...♡} ۅ شَـب؛ آغاز بیداࢪیسـټ... شِنۅاےحࢪف‌هاتۅݩ :) http://payamenashenas.ir/sameyr •| کپی؟! کار قشنگتری هم میشه کرد↻
مشاهده در ایتا
دانلود
+سلام آخه هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌دونم تو این هشت قسمت قراره چی بشه منتظرم بذاری 😂 _سلام صحیح🌝 واسه پیش‌بینی ها آیدی هاتونم بذارین که اگه درست بود بعدا کارتون دارم
+مرجان تو پارتی میمیره(نمیدونم چرا)🤣 ترنم حجابشو به پدر ومادرش میگه و به تدریج قبول میکنن،سجاد هم شهید میشه _
+عام فکر میکنم سجاد زیر نظر داره ترنم و مرجان از اوردوز میکنه _از شهادت سجاد رسیدیم به اوردوز مرجان🤝
آیدی بذارین ملت🤝
+به نظرم مرجان میمیره ..ترنم حجابشو علنی میکنه وبا برخورد بد وخوب مواجه میشه ..سجاد هم شهید شده وترنم اخر میفهمه _مرسی که آیدی گذاشتی👌
+چرا انقد میگین سجاد شهید میشه😐😂 آخه چجوری میخواد شه، رفته سوریه؟! _دوستان پاسخگو باشید +پدر ترنم میفهمه ترنم چادر میپوشه و تردش میکنه از خانواده  سجاد هم پیداش میکنه  دیگه نمیدونم _صحیح
+ترنم قضیه تحولشو به خونواده اش می‌گه باباش بیرونش می‌کنه می‌ره خونه زهرا اینا چند وقت، بعد سجاد میاد‌ خواستگاریش  بعد دیگه به هزار بدبختی باباشو راضی می‌کنن که رضایت بده 😅 و نظر دوستان هم که می‌گن مرجان می‌میره به نظرم درسته  _کامل و جامع🤝
ولی اینکه نمیتونی عمق یک رابطه رو از دید طرف مقابلت بفهمی، بده...
+رمان بذارررر منتظریم🤕😅😂 _باشه
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊 📚 📝 فکر نمیکنی این ظلمه؟! -اگر جز این باشه، ظلمه! اگر انسان رو بذاره به حال خودش و تو رسیدن به هدف کمکش نکنه، ظلمه! نگاهم رو به آسمون دوختم. -ولی من از وجود" اون"، به آرامش و خدا رسیدم! -نمیدونم.شاید اشتباه کردی! شایدم وسیله بوده تا تو اینا رو بهتر بفهمی. ولی خواست خدا نبوده که بیشتر از این جلو برید! -یعنی خودش میخواسته؟ -شاید!شایدم خواست خدا رو به خواست خودش ترجیح میداده! -پس ازدواج چی؟ اون که خواست خداست. اونم توش عشق به غیر خداست! -اونم امتحانه! اون عشقیه که به دستور خداست. اینجا خدا میگه حق نداری عشق بازی کنی؛اونجا میگه حق نداری عشق بازی نکنی! بالاخره هر لحظه یه دستوری برای رشدت میده دیگه! بلند شدم و چند قدم راه رفتم.پس قرار نبود پازل زندگی من با سجاد تکمیل شه؟! گذشتن از مرجان، برام آسون تر بود تا گذشتن از سجاد... -ترنم؟ برگشتم و به چهره ی خندون زهرا نگاه کردم. -تازه داری بنده میشی! خدا هم میخواد راه و رسم بندگی بهت یاد بده دیگه! مردش هستی؟! به آسمون چشم دوختم. احساس میکردم آبی تر از همیشه شده. آروم سرم رو تکون دادم. زهرا مهربون تر لبخند زد. -سخته ها! مطمئنی مردشی؟ نگاهش کردم. -یه جمله بود که میگفت اشک خدا رو پشت پرده ی رنج هات ببین! میدونم که ناراحت میشه از ناراحتیم!ولی به هر حال باید محکمم کنه. میخوام خودم رو بسپرم به دستش... میدونی زهرا! من اهل این چیزا نبودم! اون وقتی هم که اومدم،برای به اینجا رسیدن نیومدم! اومدم یکم آروم شم و خودم رو پیدا کنم که پابندش شدم! شاید هیچکس مثل من نفهمه الان حتی تو اوج سختی هام چه آرامشی دارم! میخوام بمونم. میخوام به پای این عشق بمونم. سخته! میخوام ثابت کنم که قدر مهربونی هاش رو میدونم و حتی با این رنج ها،بیشتر بدهکارش میشم... من از دیشب لحظه های سختی رو گذروندم اما تو همین چند ساعت سختی،به اندازه ی سال ها بزرگ شدم!میمونم. میخوام بزرگم کنه... زهرا بلند شد و آروم اومد طرفم و دست هام رو گرفت. -بندگیت مبارک! ناهار رو مهمون زهرا بودیم و بعد به سمت حسینیه راه افتادیم. برای مراسمی قرار بود،دکور رو عوض کنن و دوباره دورهم جمع شده بودن. با دیدنشون تمام غصه هام از یادم رفت. از چادر سر کردنم اینقدر خوشحال شده بودن که حد نداشت. اینقدر پر انرژی بودن که گاهی بهشون حسودیم میشد. دلم میخواست یه روز منم مثل این جمع بتونم یه مذهبی شاد و سرحال بشم! ... نویسنده: |.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03