eitaa logo
{سَمِێـࢪ...♡}
51 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
150 ویدیو
13 فایل
{سَمِێـࢪ...♡} ۅ شَـب؛ آغاز بیداࢪیسـټ... شِنۅاےحࢪف‌هاتۅݩ :) http://payamenashenas.ir/sameyr •| کپی؟! کار قشنگتری هم میشه کرد↻
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊 📚 📝 هر دوتامون با چشمای گشادمون بدرقه‌ش کردیم، بعد اینکه درو بست تا چند دقیقه همونجوری به در زل زده بودم! جرأت نداشتم نگاهمو برگردونم! داشتم دونه دونه گندهایی که زدمو تو ذهنم مرور میکرد! اول قاب عکس بعد آبروریزی بعد دعوا بعد دماغش بعد لو رفتن فضولیم و دیدن قاب عکس شکسته! از همه بدتر هنوز نمیدونستم چطور تو کوچه اون چرندیاتو از خودم درآوردم! و چطور تونستم اونجوری پشت سر هم دروغ بگم! با صدای خنده ی ریزی که شنیدم ناخودآگاه سرم چرخید طرفش! سرشو تکیه داده بود به دیوار و دستشو گذاشته بود رو سرش و میخندید! یه لحظه ترسیدم بخاطر ضربه ای که به سرش خورده،دیوونه شده باشه! -چیشده؟ -ببخشید خیلی مظلومانه به در نگاه میکردین! خندم گرفت! -من... من...واقعا معذرت میخوام! همش براتون دردسر درست میکنم! دوباره اخماش رفت تو هم -حقش بود! تا یاد بگیره نباید هر مزخرفی که به ذهنش میرسه رو بگه! -آخه شما بخاطر من... -هرکس دیگه ای هم جای شما بود ،همین کارو میکردم! یه جوری شدم! سریع خودمو جمع کردم و مثل خودش اخم کردم و سرمو انداختم پایین! ادامه داد -مگه الکیه کسی رو ناموس مردم عیب بذاره و راست راست بگرده؟ -هیچوقت فکر نمیکردم آخوندا هم دعوا بلد باشن! با تعجب نگام کرد و دوباره مسیر نگاهشو عوض کرد! -مگه طلبه ها،یا به قول شما آخوندا،چشونه؟ -هیچی! ولی در کل فکر میکردم فقط بلد باشین سر مردمو شیره بمالین! -بله؟ و دوباره خندید! -یعنی اینقدر از ما بدتون میاد؟ -راستش... ببخشیدا ولی... بهتر نیست یکم تفکراتتونو عوض کنید؟ میدونید الان تو قرن چندم داریم زندگی میکنیم؟ -اولا راجع به سوال اولتون، طلبه و غیر طلبه نداره! آدم اگه آدم باشه باید سر وقتش عصبانی بشه و سر وقتش دل رحم! سر وقتش جدی، سر وقتش مهربون! بعدم در مورد سوال دومتون بله میدونم قرن چندم هستیم! و اگر بفرمایید دقیقا کدوم قسمت افکارم پوسیدگی داره،سریعا بهش رسیدگی میکنم! و با لبخند به دیوار رو به روش نگاه کرد! -دقیقا فکر میکنم کل افکارتون! یا حداقل همون افکاری که توی اون دفترچه نوشتید! و سریعا لبمو گاز گرفتم! این که تو دفترچش فضولی یا کنجکاوی یا هر کوفت دیگه ای کرده بودمم لو دادم! با بیچارگی دستمو گذاشتم رو چشمام تا اون لبخندش که از قبل هم پررنگ تر شده بود رو نبینم!! -عه دستتون درد نکنه ،شرمنده کتابامو جمع کردید؟؟ دیشب داشتم دنبال چندتا نکته توشون میگشتم، اما از خستگی خوابم برد و موندن رو زمین! انگار زحمت پرت کردن دفترچه هم افتاده رو دوش شما! میخواستم از خجالت آب بشم و برم زمین -ببینید باور کنید من دختر فضولی نیستم، فقط... فقط...! احساس کردم زل زده بهم،ولی وقتی رد نگاهشو گرفتم دیدم داره به قاب عکس خورد شده جلوی کمد نگاه میکنه! نمیدونم چجوری تونسته بودم طی چند ساعت اونهمه گندکاری بالا بیارم! ولی فقط دلم میخواست زودتر همه چی تموم بشه! -من...من... پرید وسط حرفم -ببخشید که همسایه ها براتون مزاحمت ایجاد کردن. من واقعا شرمنده ام! راستش قصد نداشتم بیام ولی چندبار با گوشیتون تماس گرفتم ولی جواب ندادین. واسه همین نگران شدم و اومدم ببینم اتفاقی افتاده که دیدم بله...! متاسفم که آرامشتون بهم خورد! با دهن باز نگاهش میکردم! واقعا این موجود زیادی عجیب غریب بود! شرمنده سرمو انداختم پایین -ممنون که به روم نمیارید باورکنید من فضول نیستم فقط واقعا... چجوری بگم! شما خیلی عجیب غریبی برام! -من؟؟ چرا؟ بلند شدم و رفتم سمت قاب عکس و شروع کردم به جمع کردن! -‌نمیدونم! یه جوری ای! بعدم ماشینت،خونت،پر از آرامشه! -مواظب باشید دستتون نبره! بذارید خودم جمعش کنم! -نه خودم دوست دارم جمع کنم! -باشه. پس من میرم،شما راحت باشید. با ماجرای امروزم دیگه فکرنکنم کسی جرأت کنه مزاحمتون شه! -نه نه! نرو! میدونم بخاطر من داری، یعنی دارید میرید بیرون! اما نیاز نیست من دارم میرم،دیرم میشه! -مطمئنید؟ نمیخواید بیشتر بمونید؟ -نه! انگار امروز قرار نیست حال من خوب باشه کلا! فقط یه سوال! اون جمله ها... اون دفترچه... واقعا چرا اینارو مینویسی؟ چرا وقتتو براشون میذاری؟ حیف تو،یعنی شما نیست؟؟ سرشو انداخت پایین و به طرف دفترچه نگاه کرد! -کدوم جملش بیشتر نظرتونو جلب کرده؟ -نمیدونم... همونا که راجع به خدا بود! کدوم خدا؟ تو خدایی میبینی؟؟ ... نویسنده: |.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊 📚 📝 لبخند ملیحی گوشه ی لبش نقش بست و سرشو تکون داد. -آره من میبینمش! شما نمبینیش؟ زیرچشمی نگاهش کردم -فکرکنم بدجوری به سرتون ضربه خورده! -جدی میگم نمیبینید؟؟ -نه من فقط بدبختی میبینم! خدا نمیبینم! و خدایی رو هم که نمیبینم نمیپرستم! -خب...کار درستی میکنید! ابرومو دادم بالا و سرمو تکون دادم -یعنی چی؟ منو مسخره کردی؟ -نه،شما گفتید نمیبینمش پس نمی‌پرستمش! منم گفتم کار درستی میکنید. خدایی رو که نمیبینی که نباید بپرستی! نمیفهمیدم چی داره میگه! رفت سمت ظرفشویی و آستیناشو داد بالا، جوراباشو درآورد و شروع کرد به وضو گرفتن. با پوزخند نگاهش کردم و با حالت مسخره کردن گفتم -یعنی تو ،شما،میبینیدش که این کارا رو میکنید؟ بعد وضو، از تو کمد شونه برداشت و رفت سمت آینه ، همینجور که موهاشو شونه میکرد گفت -بله،گفتم که! میبینمش... شونه رو گذاشت تو کمد و یکی از شیشه های عطرشو برداشت. احساس کردم اونم داره منو مسخره میکنه! منم با همون حالت ادامه دادم -عه؟ میشه به منم نشونش بدی؟ بوی خیلی خوبی تو خونه پیچید... بوی گرم و ملایمی که از اسپری و ادکلن های منم خوشبوتر بود! -من نمیتونم نشونش بدم، باید خودتون ببینیدش! -این چه مزخرفاتیه که میگی اخه! اه... بس کن! خدایی وجود نداره! آستیناشو مرتب کرد و یه جوراب تمیز از کمد برداشت، اومد سمتم و قاب عکسو ازم گرفت و با لبخند نگاهش کرد. اینکه نگاهم نمیکرد از یه طرف... و آرامشش از طرف دیگه داشت حرصمو درمیاورد! -اگر خدایی وجود نداره پس کی اون مشکلات رو براتون بوجود آورده؟ با چشمای گرد نگاهش کردم واقعا نمیفهمیدم چی میگه! سعی کردم پوزخندمو حفظ کنم! -حتما خدا؟! لبخند زد -بله! -وای... چرا شما اینجوریی؟! اینهمه تناقض تو حرفاتون... من دارم گیج میشم! شماها که همش دم از مهربونی خدا میزنید... اونوقت الان میگی... یعنی چی؟؟ کلافه سرمو تکون دادم و رفتم کیفمو برداشتم و برگشتم سمتش -شما خودتونم نمیفهمید چی میگید! یه عمره مردمو گذاشتید سرکار. یه مشت بیکارم افتادن دنبالتون ،فکر کردین خبریه! ولی در اصل هیچی حالیتون نیست! هیچی...! صدام از حد معمول بالاتر رفته بود و از شدت عصبانیت میلرزید. دلم میخواست خفه‌ش کنم! بدون حرفی درو باز کردم و اومدم بیرون. کوچه خلوت بود، سوار ماشین شدم و راه افتادم. خبری ازش نشد فکرکنم هنوز با اون لبخند مسخرش داشت زمینو نگاه میکرد! خیابونا شلوغ بود، پشت چراغ قرمز وایساده بودم که نگاهم افتاد به آینه ی جلوی ماشین! از دیدن خودم وحشت کردم! ریملم ریخته بود زیر چشمم و شبیه هیولاها شده بودم! وای... حواسم نبود که تو کوچه از ترس گریه‌م گرفته بود! یعنی تمام مدت جلوی اون با این قیافه بودم...؟! حتما اون لبخند مسخرش بخاطر قیافه ی من بود شایدم واسه همین نگام نمیکرد و سرش همش پایین بود!! واییییی...ترنم! واقعا گند زدی! مشتمو کوبیدم به فرمون و خودمو فحش میدادم! بیشتر از دو ساعت طول کشید تا برسم خونه. باورم نمیشد اینهمه اتفاق مزخرف فقط تو یه روز برام افتاده بود! اولین کاری که کردم صورتمو شستم، بعد یه بسته بیسکوئیت برداشتم و رفتم اتاقم. ... نویسنده: |.°•🕊✨•°.| https://eitaa.com/joinchat/466092117C38881f8f03
بسه دیگه کل کانال شد رمان🌝
اتوبوس و مترو سواری رو از من بگیرن نمیدونم چه اتفاقی ممکنه بیوفته!
البته اگه در ازاش گواهینامه بدن، ممنون میشم🤝
هر روز سه ایستگاه اتوبوس و ۶ ایستگاه مترو رو میرم و همین مسیر رو برمیگردم تعامل با محیط و آدم ها جذابه واقعا
البته تعاملی که به نگاه کردن خلاصه بشه🤝
عطر حرمی میدونین چیه؟! خیلیا فکر میکنن محبوب و دوست داشتنی و عالیه در حالی که واقعا سردردآور و بدحال کنندست مخصوصا وقتی غلیظ و تو فضای بسته باشه💔👊
البته من مدت هاست نسبت به هر عطری حساسیت دارم و به شدت حالمو بد میکنه و هیچی دیگه به سمت من اگر میایید، با عطر غلیظ نیایید🙌
+میشه بگی اولا جه رشته ای درس میخونی ودوما از کجا به کجا میری که این همهههههه اتوبوس ومترو عوض میکنی؟! _فلسفه و حکمت اسلامی میخونم این همههه؟! زیاد نیست که درسته از این سر شهر میرم اون سر شهر ولی مجموع ایستگاه های دو خط مترو ۳۷ تاست ۶ تا چیزی نیست که
وقتی استاد میره سر کلاس و تو با دوستات تصمیم میگیرین اول یه نسکافه بخورین بعد برین سر کلاس🤝