14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجااروند والفجر۸
اروند قصه ها داردتا قصه ها...
"نوای اول: سلام فاطمه"
(صوتی و تصویری) :
سایه چادر تو از سرم کم نشه
الهی اشک چشمای ترم کم نشه
سرم به استقبال نیزه میره
تا یه تار مو از سر مادرم کم نشه
سـلام فاطمـه سـلام مادرم
سلام کشته دفاع از حرم
━─━─━─━─◈─━─━─━─━
سـلام لشکر تنهای ولی
سلام حضرت زهرای علی(۲)
من زیر چادرت حالم بهتره
خاکش ضمانته روز محشره
━─━─━─━─◈─━─━─━─━
عالم از بغلش روزی میبره
یا فاطمه یا فاطمه…
خونه کوچه هیزم چادر شعله مادر
پهلو بازو بانو محسن زهرا حیدر
━─━─━─━─◈─━─━─━─━
مادر مادر مادر مادر مادر مادر
غلاف با سکوت مردم بازو شکست
خون روی چادر تو هنوز تازه هست
دست علی که بسته شد جنگیدی بگی
━─━─━─━─◈─━─━─━─━
سقیفه وقتی پا شد نباید نشست
سلام مادرم سلام مهربون
سلام صاحب مزار بی نشون
دعا کن واسه نجات جهان
━─━─━─━─◈─━─━─━─━
برای ظهور امام زمان(۲)
من زیر چادرت حالم بهتره
خاکش ضمانت روز محشره
عالم از بغلش روزی میبره
━─━─━─━─◈─━─━─━─━
یا فاطمه یا فاطمه
خونه کوچه هیزم چادر شعله زهرا
پهلو بازو بانو محسن غوغا مولا
وا اماه وا اماه وا اماه وا اماه
@rahianfahmide2
جزیره مجنون🕊
اینجااروند والفجر۸ اروند قصه ها داردتا قصه ها...
سلام بر غواصان دست بسته مغروق در اروند
سلام بر دست های از طناب جداشده در اروند
سلام بر اجسام خونین مقابل گلوله های دوشکا و ضد هوایی در آب💔🕊
راوی می گفت:
رزمنده هایی را این رودخانه با خود برد ، پس اینجا اروند نیست ....
دستانت را به آب بزن و فاتحه بخوان!
اروند تنها گلزار شهدای آبی دنیاست...
@rahianfahmideh2
♦️شهیدیکهبرایآبنامه مینوشت♦️
●شهید: یوسف قربانی
محل تولد: زنجان
تاریخ تولد: ۱۳۴۵
تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۱۹
نام عملیات: کربلای۵
منطقه عملیاتی: شلمچه – پاسگاه کوت سواری
شهید غواص، یوسف قربانی در این دنیای فانی هیچکس را نداشت. ۶ ماهش بود که پدرش را از دست داد. در ۶ سالگی مادر و در ۸ سالگی مادر بزرگش را از دست داد. برادرش را هم در سانحه رانندگی از دست داد...
زمانی هم که شهید شد، غریبانه دفنش کردند🖤
چند دقیقه قبل از عملیات، یکی از همرزمان خبرنگارش از او پرسیده بود: آقا یوسف! غواص یعنی چی؟ او پاسخ داده بود: غواص یعنی مرغابی امام زمان عجالله
همرزم یوسف میگوید هر روز میدیدم یوسف گوشهای نشسته و نامه مینویسد. با خودم میگفتم یوسف که کسی را ندارد برای چه کسی نامه مینویسد؟ آن هم هر روز...
یک روز گفتم یوسف نامهات را پست نمیکنی؟
دست مرا گرفت و قدم زنان کنار ساحل اروند برد. نامه را از جیبش در آورد، پاره کرد و داخل آب ریخت. چشمانش پر از اشک شد و آرام گفت: من برای آب نامه مینویسم ، چون کسی را ندارم...
.
تا ابد مدیون شهدا هستیم