eitaa logo
جزیره مجنون🕊
886 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
76 فایل
در مسیر #شهدا قدم برمیداریم🌱🤍 ‌ ‌ قطعا سننتصر🇵🇸🇮🇷🇾🇪🇱🇧✌️ ‌ ارتباط با خادم کانال: @khademolreza110
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️ 💢خدا ڪند ڪہ ڪسے حالتش چو ما نشود 🔺ز دام خال سیاهش ڪسے رها نشود خدا ڪند ڪہ نیفتد ڪسی ز چشم نگار بہ نزد یار چو ما پسٺ و بے بها نشود جواب نالہ ے ما را نمےدهد "دلبر" خدا ڪند ڪہ ڪسےتحبس الدعا نشود ✨صبحت بخیر همه ی دنیای من @rahianfahmideh2
6⃣ فقط میتونم بگم قشنگترین جای دنیاست من از وقتی رفتم راهیان نور راهمو انتخاب کردم و رفیق های شهیدم را پیدا کردم هر چه میگذرد بیشتر دلتنگ میشوم کاش الان هم آنجا بودم آرزو دارم شهیدان بار دیگری من را بطلبند
به نام خداوندی که قسمت روزی که روزیم کرد تا درچنین روزی در بهترین مکان روی این سرزمین مقدس باشم. '' سفری شروع شد که همران و راویان ما میگویند شهیدان مارا طلب کردن ؛ از همان اول سفر شگفتی های شهید و جنگ را دیدم .مادرشهیدی را دیدم زینب وار اما باقدی بالا ومحکم ایستاده. در صف دوم پشت جبهه در حوض خون لباس‌های مجروهین را شستشو میکرد حوضی که کنار لباسهای رزمنده ها گوشت و پوست آنها نیز بود جلوتر که رفتیم به فتح المبین رسیدم مثل هفت خوان رستم یکی بعداز دیگری جذاب تر با شهدای گمنام ویادمان شهیدان وداع کردم خوان بعدی هویزه بود ۴۰ تا شهید گمنام بایک قبیله با غیرت که برای نجات خلبان ایرانی جشن عروسی سوری گرفتن تا خلبان ما را نجات دهند تمام ۲۸ نفرهم شهید شدن از پیر مرد هفتاد ساله تا کودک شش ساله بعد طلایه که از طلا با ارزش تر بود پاسگاه (زید) جای که جنگ تانک با تن بوده عملیات رمضان به خاطر ماه رمضان بود از گردان اراک که ... از کجا بگم از الوند پرخروش بگویم که جان قواصان ما فدای میهن ما کردن . یا از دجله وفرات .. ای فرات تو شاهد شهادت بهترین انسانهای خدا بودیم .ای فرات که تو شاهد جنایات آنها بودی مادرت زهرا و اهل بیت زهرا (ع) الوند رود صاف نیست بچه ها پرسیدند چرا رودخانه الوند شفاف نیست گفتم الوند از بس خون دیده تیره مانده ؛ ودر روز آخر شلمچه قدمگاه امام هشتم . و چهل شهیدی که به احترام امام هشتم به هشت قبر مبارک تبدیل شده بود چون تکه تکه شده بودن واز یار قاسم سلیمانی که گفت مثل قاسم سلیمانی فرمانده من باشید ۴۰ سال پوتین سربازی پا کرد و هرجای دنیای اسلام قدم میزاشت احتیاج به پاسپرد نداشت و راوی اصفهانی که با لهجه شیرین وزیبای خود از فرمانده خودش شهید خرازی گفت دل کندن از تبه سلام و شلمچه واقعا سخت بود دخترا همه با چشم گریان جدا شدیم روز (پنج شنبه ) ایام فاطمیه تا به حال چنین حالی نداشتم .من تا کربلای ایران آمدم .شهر خون .حوض خون .حرفهای عجیبی شنیدم .شهیدی که به مادرش خندید .شهیدی که بوی گلاب می‌داد. شهیدی کارنامه دخترش را امضا کرد شهیدی که خودش محل وتاریخ شهادتش را امضا وصادر کرده بود.شهیدی که مثل امام حسین شهید شد برادران پاسدار آقای مهجوری وآقای مطیع پور وآقای عباسی ودسنجانی ودیگر برادران بسیجی که از رشادت‌های همرزمان خود وشهیدان عزیزگفتن که از تمام دلبستگی های مادی این دنیا گذشتن از دختر کوچک از نو عروسان خود وپدر مادر ... تا ما درآرامش باشیم . نمیتونم به یک شهید دل ببندم من با تمام شهیدان دل دادم من تا آخر عمرم اگه بخوام خوب باشم واز این شهیدان الگو بگیرم بازم کمه ولی عهد میبندم با شهیدان با غیرت ۰تاجان در بدن دارم دختران وبچه های این انقلاب ببرم شلمچه تا دختران ما ومادران آینده ببینند رشادت هاو معجزات این شهیدان انتخاب شده را ببیند ودرک کنند ودر آخر از تمام دوستان و همراهان عزیز که ما را در این سفر یاری کردن متشکرم وعجرشان را از مادرم فاطمه زهرا (ع)بگیرند دبیر هنرستان بهار سرکار خانم کمرکی❤️🖤 @rahianfahmideh2
بسم رب الشهدا و الصدیقین ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده معمولا هرکس وقتی سفری را انتخاب می کند .برای مسافرت یه جای خوش آب و هوا را در نظر می گیرد .کدام مردم جایی که توپ و تانک و مسلسل و جنگ و کشت کشتار داشته و پر از خاطره تلخ است را برای سفر انتخاب میکند .مگر می شود کسی برای عوض کردن روحیه اش به قبرستان و کوهی از خاطرات تلخ برود و بعد بگوید عجب سفری بود. و باز مشتاق رفتن به آنجا باشد به راستی چه میزبانان غریب و مهربانی داشتیم .آنقدر محفل و منزلشان گرم بود که احساس می کردیم به هیچ چیز اجتیاج نداریم .شبا تا دم صبح بیدار بودیم ولی چهار صبح برای نماز شاد و خوشحال دوباره بیدارمی شدیم .بوی عید دیدنی می آمد به منزلگاه هر کدام می رفتیم بوی یک آشنا می داد گویی ما از آنجا دست خالی بر نمی گشتیم .و انگار پا روی چشم شهیدان گذاشته بودیم .و میشنیدم که در طلاییه در هویزه در شلمچه می گویند قدمتان روی چشم ما.ای به قربان چشمهای زیبای در خون خفته تان ای فدای این همه غیرت و مردانگیتان مگر تو چند سال داشتی که زود لقب حاجی گرفتی و سالار ایران شدی.من در شلمچه صدای هلهله و کل کشیدن حنا بندانی که گرفته بودی شنیدم .در پاسگاه زید صدای دست زدن و به آسمان پرتاب شدن دستان حنا بسته ات حس کردم .چه خوب انتخابی کردی و خوش به حالت که چنان خوشبخت و رستگار شدی .آفرین بر این همه شجاعتت. و لحظه های آخر سفرمان به پیمانی که با هم بسته بودیم برای بدرقه آمدی ولی من اشک چشمانم نمی توانستم گواه بر آخرتم نکنم .و از تو خواستم این اشکهایی که من می ریزم را برایم شاهد نگه دار تا مرحمی باشد برای التیام درد هایم .و جدایی از تو خیلی سخت بود.ولی ای مهربان گفتی تنهایت نمی گذارم. هر وقت دلتان گرفت صدایمان کنید .حتما پاسخ خواهیم داد چرا که سعادت این را داریم که نزد پروردگارمان روزی بخوریم. و دگر اینکه من فهمیدم از خاک می توان تا فلک افلاک پر کشید..واز طریق تابلوهای نمایان شده آدرس خدای متعال را پرسید. و همچنان از حال و هوای مجنون جنوب بیرون نمی آیم می ترسم آخر شیدا شوم یا شاعری دیوانه گردم خانم عبدی از هنرستان سما @rahianfahmideh2
بسم رب شهدا و الصدیقین سفر راهیان نور سفری فوق العاده عالی و بی نظیر بود که در خاطراتم محک‌ خورده و هیچ‌گاه پاک نمی شود . سفری که هر لحظه احساس می کنی شهدا همراهت هستند و بیشتر از قبل به آنها نزدیک هستی . و به جرات بگویم نمی توانم روی خاکش با آرامی قدم بردارم چون می دانم روی این خاک هزاران نفر در اینجا پرپر شده اند ، اسیر یا که جانباز . سفری که با هزاران حکمت و خاطره از دو کوهه شروع شد و با خاطراتی از معراج شهدا به پایان رسید . بازدید از مکان هایی که واقعا حضور خدا و شهدا را احساس می کردی « شلمچه ، طلائیه،علقمه و...» وقتی شب ها با دانش آموزان همراه، صحبت می کردم و از حال و هواشون می پرسیدم بسیار غبطه می خوردم و خوشحال بودم و به این نتیجه رسیدم که علاوه بر خدا شهدا نیز دست گیر همه اعم از مذهبی و غیر مذهبی ، گنه کار و پاک هستند . امیدوارم که بتوانیم با کمک شهدا بهترین راه رو انتخاب کنیم و در مسیر درست قدم بر داریم . شهدا یک در خواست از بنده گنه کار و خطا کار خدا ، میشه رومو زمین نیندازین !؟ سال دیگه هم منو تحمل کنید این سفر چیزهای بسیاری به من یاد داد که پیش خودم محفوظه و دلم می خواد بتوانم عملیش کنم ، حرف که حرفه این عمله که اصل کاره . آخرین حرف: یاریم کنید که از راه حسین جدا نشوم. و زینب وار و حسینی بمانم شهدا سنگ نشانند که ره گم نکنیم. تشکر ویژه از تمامی دست اندرکاران اجرتون با سیدالشهدا کوثر موسوی دبیرستان بهار
سید میگفت هرگناهی که میکنم، باعث میشه از خودم بدم بیاد . . گناه رو هرچه سریع‌تر قبل‌ از اینکه توده‌ای مرض بشه از زندگیتون پرت کنید بیرون ؛ این گناه جنبه نداره ، به کوچیکش پا بدی بزرگترش در ِقلبتو میزنه . @rahianfahmideh2
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسودی/ زودرنجی / پرخاشگری/ احساس پوچی/ احساس ناامنی/ ناامیدی/ غرور و .... اگه همه یا چندتا از این بیماری‌ها رو داریم : ✘ همه رو یکجا میشه درمان کرد ! @ostad_shojae | montazer.ir @rahianfahmideh2
بسم رب الشهدا و الصدیقین با سلام اعزام پنجمین مرحله دانش آموزان به مناطق عملیاتی جنوب چهارشنبه ۱۵ آذر ساعت ۷ صبح مجتمع امام خمینی ره در شهرک معلم از محضر جنابعالی دعوت به عمل می‌آید با حضور سبز خود محفل دانش آموزان را مزین فرمایید. @rahianfahmideh2
یعنـی: واقف بودن به اینکه هر چه داریم ، از رحـمت خداست... وهرچه نداریم ازحکمت خـدا احساس خوشبختی یعنی همین! خوشبختی رسیدن به خواسته ها نیست... بلکه لذت بردن از داشته هاست... صبح بخیر
اگر تمام خوبی ها به شکل یک شخص مجسم شود آن شخص.... @rahianfahmideh2
قهربودیم درحال نمازخوندن بود. نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون نشسته بودم. کتاب شعرش رو برداشت و با یه لحن دلنشین شروع کرد به خوندن ولی من بازباهاش قهربودم! کتابو گذاشت کنار بهم نگاه کرد و گفت: غزل تمام،نمازش تمام، دنیا مات سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد! بازهم بهش نگاه نکردم اینبارپرسید: عاشقمی؟ سکوت کردم.. گفت: عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز بی تفاوت بودنت هرلحظه آبم میکند دوباره با لبخند پرسید: عاشقمی مگه نه؟ گفتم:نه گفت: لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری.... که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری زدم زیرخنده، و روبروش نشستم دیگه نتونستم بهش نگم که وجودش چقد آرامش بخشه... بهش نگاه کردم و ازته دل گفتم..‌ خداروشکرکه هستی .. (روایت عاشقانه از همسر شهید عباس بابایی) شهیدعباس بابایی در روز۱۴ آذر سال۱۳۲۹چشم به جهان گشود🕊🌹 برای توسل به شهید عزیزمون ۱مرتبه سوره یاسین میخونیم و هدیه میکنیم به شهید عباس بابایی
♡: بسم رب الشهداء و الصدیقین سفر راهیان نور خیلی سفر خاص و تکی بود. وقتی هر لحظه احساس می کنی کسانی هستند که هوای تو را دارند در وجودت شوق و ذوقی وصف ناشدنی به وجود می آید و در این سفر نیز شهدا در هر لحظه و هر قدم همراه ما بودند و هوای ما را داشتند. انگار عادت کرده بودیم هر صبح ساعت 5:00 بیدار شویم و آن صبحانه تکراری را بخوریم؛ درسته که تکراری بود ولی همان را با خنده و شوخی می خوردیم و الان که فکر می کنم می بینم هرگز آن لحظه های ناب تکرار نمی شوند. سفر ما با هزاران حکمت شروع شد چه از خراب شدن اتوبوس در لحظه های اولیه و چه هنگام رفتن به شلمچه و تمامش پر از تجربیات تازه و شیرین بود. از مکان هایی که فوق العاده احساس نزدیکی به خدا وشهدا کردم طلائیه و شلمچه بود. طلائیه مکانی بود که روی زندگی خودم فکر کردم و با خودم عهد کردم زندگی ام و مسیر آن را تغییر دهم. آری این آغاز دوست داشتن است گرچه پایان این راه نا پیداست من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست گاهی اوقات احساس می کنی که خود را نمی شناسی و با خودت غریبه ای؛ این دقیقا حسی است که من در شلمچه داشتم. توی تاریکی که با خودت خلوت می کنی چیزهای بسیاری نصیب هر کسی می شود؛ فقط امیدوارم خدای مهربونم اراده ای قوی در اختیار همه قرار دهد تا بتوانند راه صحیح را برای زندگی خود انتخاب کنند. از همه خادمان اردو تشکر می کنم. شهدا یک درخواست دارم میشه رومو زمین نندازین؟ سال دیگه هم منو تحمل کنین خواهش می کنم... این سفر چیزهای زیادی به من یاد داد که پیش خودم محفوظه و دلم می خواد بتونم عملیش کنم، حرف که حرفه این عمله که اصل کاریه. آخرین حرفم: شهدا نذارین پیش خودمون و خدای خودمون شرمنده بشیم. ستایش رسایی از مدرسه معصومیه