چه خبر از نیامدنت؟ چه خبر از کودک غمزده ای که با هر خمپاره لذت چشیدن حس شجاعت را از دست داد؟و هیچوقت در لالهزار آزادی قدم نزد که مبادا مادرش دیگر هیچوقت روی زیبایش را نبیند. چه خبر از سکوت مغموم این سرزمین پس از پایان جنگ؟
بارانی که پس از جنگ بر این دیار بارید دیگر چون باران پیش از جنگ نیست.
پس از جنگ باران آمد، وقتی که مردم به احترام خون مقدس عزیزانشان متحیر مانده بودند و شهر در سکوتی بی تکرار سر میکرد. چه خبر از آن شوق زندگی پیش از جنگ؟
باران نمیدانست جنگ چه بر سر این دیار آورده؛ نمیدانست این سرزمین چه با عزت و شجاعت داغدیده است؛ نمیدانست ما عزاداریم.
باران نمیدانست و روی داماد هایی که تکهتکه شده بودند میبارید، روی حجله های جوان های محل میبارید و بچه های محل به اعلامیه های ناتمام خیره میشدند، به خانه های ویران خیره میشدند، به مادری که چشم انتظار دردانهاش نشسته است خیره میشدند.
مادری که هنوز هم خیره به در امید به بازگشت پسرش دارد. چه خبر از نیامدن فروغ چشمانت، مادر؟
جنگ تمام شد.
و همهچیز از دست رفته و گمشده.
در این میان مادری نیز نیمی از وجودش را گم کرده است. دیگر هیچ چیز چون گذشته نیست، حتی باران هم دیگر باران پیش از جنگ نیست و صدایی جز نوید آزادی و جسارت در این شهر نمانده. اکنون؛ هیچ خبری نیست جز آزادی.🕊️
محیا سادات پیغمبرزاده
دبیرستان نمونه رویش
اتوبوس شماره۶
دوستان عزیز!
همسفرای پرازمعرفتِ ما
سلاام
منتظرارسال خاطراتتون به صورت تصویر،فیلم،دلنوشته،سفرنامه و...هستیم😉😍❤️🕊