بسم رب الشهدا و الصدیقین
24 دی که کلاس ها مجازی شد پیامی عجیب آمد پیامی که با دیگر پیام ها از سوی ناظم مدرسه متفاوت بود؛ پیام اردوی راهیان نور. ذوق زده شده بودم ، در آن حال و هوا نمی دانستم چه بگویم. شب ها با ذوق این سفر می خوابیدم و روزها با شوق این سفر بیدار می شدم.
تا بالاخره به روز ۵ بهمن رسیدیم ؛ همه چیز آماده و مهیا بود و وسایل جمع شده بود و باید به مدت چهار روز از خانواده ام دور می شدم.
قرار بود ساعت 7:30 به کانون امام خمینی برویم و بعد ، از آنجا آماده حرکت شویم.
به کانون رسیدیم مسئولین برای ما صحبت کردند از چگونگی سفر،و از سطح امنیت و...
آقای امیدواری راوی آنجا بود و برای ما از جبهه و جنگ صحبت کرد و گفت به یاد شهدا بروید و با یاد آن ها برگردید اصلاً متوجه نمیشدم او چه می گوید. در حال و هوای سفر با دوستانم بودم لابه لای صحبتهای من و دوستانم یکی از حرف های آقای امیدواری توجه مرا به خود جلب کرد ؛حرف عجیبی بود او گفت در این جا مهمان گرانقدری داریم که محفل ما را مزین می کند.
با خودم گفتم خیلی مهم نیست شاید مسئول دیگری است که می خواهد برای ما صحبت کند .ناگهان دیدم چند مرد واردسالن شدند؛ دیدم از عقب جمعیت بلند می شوند ؛تعجبم لحظه به لحظه بیشتر می شد، نمی دانستم این کارها برای چیست تا اینکه به ردیف من رسید و دیدم بله این مهمان با بقیه فرق می کند؛ این مهمان شهید گمنامی بود که مراسم ما را با حضورش مزین کرد .
خیلی تعجب کردم اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشتم .فکر نمی کردم یک شهید برای بدرقه راهمان آمده باشد و دعای خیرش را همراهمان کند؛ می دانم که شهدا زنده اند ونزد پروردگارشان روزی می گیرند ؛حال بسیار عجیبی داشتم نمیتوانستم گریه کنم.
ساعت 10 حرکت کردیم هنوز در شوک بودم .اما بالاخره صحبت با دوستان کمی حال مرا بهتر کرد .بعد از گذشت چند ساعت به خرمآباد رسیدیم برای خواندن نماز و صرف غذا.
بعد از صرف نهار به سمت اتوبوس ها راه افتادیم و به سمت اندیمشک حرکت کردیم.
ساعت 5 غروب به پادگان دوکوهه رسیدیم اسمش برایم آشنا بود ولی آنجا را تا به حال ندیده بودم.
عکس سربازان دفاع مقدس همه جا نمایان بود؛ گویی واقعاً آنها دعوتمان کرده بودند و می خواستند که ما آنها را ببینیم.
دو کوهه پر از تانک و خاطرات قدیمی بود خاطراتی از جنگ و سختی های آن برای مردم ایران.
از دو کوهه به سمت خوابگاه شهید کلهر حرکت کردیم تا شب را آنجا سپری کنیم.
روز ششم بهمن فرا رسید و ساعت پنج و نیم بیدار شدیم برای خواندن نماز و صرف صبحانه و رفتن به جایی که نمی دانستیم کجاست در اتوبوس نشستیم و حدود ساعت 9 به فتح المبین رسیدیم.
فتح المبین سرزمین عشق و خون بود ؛جایی که رد پای شهدا را می توان آنجا جستجو کرد.
خیلی ها آنجا کفش هایشان را به یاد شهدا در آوردند تا حس و حال آن موقع را تجربه کنند.
فتح المبین در سرزمینی بود که شهدا سالیان سال از آن با خون خود محافظت کرده بودند و نگذاشته بودند کوچکترین آسیبی به مردم و ملت ایران برسد. چقدر خوب بود آنجا و یاد و خاطره شهدا .
هوای گرم وخوب بود تقریباً شرجی ؛ چون مه گرفتگی بود .
راه طولانی را در فتح المبین سپری کردیم اما در این راه و در هر قدم شهدا و یاد آن ها همراه ما بودند.
نکته ای عجیب در فتح المبین توجهم را به خود جلب کرد: خطر انفجار مین . یعنی هنوز پاکسازی نشده بود؛ چقدر دشمن تلاش کرده بود به ایران عزیز ضربه بزند ، ولی نتوانست .چه دلاوری هایی که در فتح المبین توسط همین شهیدان گرانقدر شده بود که باعث بقای ایران عزیز شد.
ساعت 11 به سمت هویزه حرکت کردیم هویزه محل شهادت شهیدعلم الهدی بود.
در قسمت ورودی تابلویی زده شده بود که روی آن نوشته بود :« با دل شکسته وارد شوید .»تعجب کردم ولی خیلی به مفهوم آن دقت نکردم؛ تا اینکه راوی محترم شروع به صحبت کرد و من تازه متوجه شدم اگر با دل شکسته نیایی با تمام وجودت نمی توانی شهدا را درک کنی.
آقای امیدواری در آخر از ما خواستند که هر کدام از ما سر مزار شهیدی برویم و با او عهد ببندیم عهدی ناگسستنی بین ما و او چه عهدی هم شد در آن ساعت و حال و هوا.
بعد از هویزه هم به سمت خرمشهر حرکت کردیم ابتدا برای ادای نماز به نماز خانه رفتیم و سپس به همراه جناب آقای مهجوری به سمت موزه رفتیم موزه ای پر از خاطرات و دست نوشته های فارسی و عربی؛ لباس های جنگی و مهمات و ...
از میان مهمات جنگی ؛ مین را دیدم .باورم نمی شد یک شی به آن کوچکی بتواند انقدر خطرساز باشد.
آن موزه پر بود از عطر شهیدان و یادآور هشت سال دفاع مقدس.
بعد از موزه به سمت اردوگاه شهید باکری حرکت کردیم طبیعتاً برای استراحت به آنجا رفتیم .اما وقتی گفتند ساک ها را با خودتان نیاورید معلوم بود که برنامهای برایمان تدارک دیده اند. خبردار شدیم آن برنامه ، برنامه رزمایش است و چه رزمایشی هم بود.