eitaa logo
جزیره مجنون🕊
885 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
76 فایل
در مسیر #شهدا قدم برمیداریم🌱🤍 ‌ ‌ قطعا سننتصر🇵🇸🇮🇷🇾🇪🇱🇧✌️ ‌ ارتباط با خادم کانال: @khademolreza110
مشاهده در ایتا
دانلود
جزیره مجنون🕊
محدثه افشارنژاد دبیرستان بصیرت سفرنامه👆
مهدیس فرشادپور دبیرستان فرزانگان
بسم رب الشهدا و الصدیقین 24 دی که کلاس ها مجازی شد پیامی عجیب آمد پیامی که با دیگر پیام ها از سوی ناظم مدرسه متفاوت بود؛ پیام اردوی راهیان نور. ذوق زده شده بودم ، در آن حال و هوا نمی دانستم چه بگویم. شب ها با ذوق این سفر می خوابیدم و روزها با شوق این سفر بیدار می شدم. تا بالاخره به روز ۵ بهمن رسیدیم ؛ همه چیز آماده و مهیا بود و وسایل جمع شده بود و باید به مدت چهار روز از خانواده ام دور می شدم. قرار بود ساعت 7:30 به کانون امام خمینی برویم و بعد ، از آنجا آماده حرکت شویم. به کانون رسیدیم مسئولین برای ما صحبت کردند از چگونگی سفر،و از سطح امنیت و... آقای امیدواری راوی آنجا بود و برای ما از جبهه و جنگ صحبت کرد و گفت به یاد شهدا بروید و با یاد آن ها برگردید اصلاً متوجه نمیشدم او چه می گوید. در حال و هوای سفر با دوستانم بودم لابه لای صحبت‌های من و دوستانم یکی از حرف های آقای امیدواری توجه مرا به خود جلب کرد ؛حرف عجیبی بود او گفت در این جا مهمان گرانقدری داریم که محفل ما را مزین می کند. با خودم گفتم خیلی مهم نیست شاید مسئول دیگری است که می خواهد برای ما صحبت کند .ناگهان دیدم چند مرد واردسالن شدند؛ دیدم از عقب جمعیت بلند می شوند ؛تعجبم لحظه به لحظه بیشتر می شد، نمی دانستم این کارها برای چیست تا اینکه به ردیف من رسید و دیدم بله این مهمان با بقیه فرق می کند؛ این مهمان شهید گمنامی بود که مراسم ما را با حضورش مزین کرد . خیلی تعجب کردم اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشتم .فکر نمی کردم یک شهید برای بدرقه راهمان آمده باشد و دعای خیرش را همراهمان کند؛ می دانم که شهدا زنده اند ونزد پروردگارشان روزی می گیرند ؛حال بسیار عجیبی داشتم نمی‌توانستم گریه کنم. ساعت 10 حرکت کردیم هنوز در شوک بودم .اما بالاخره صحبت با دوستان کمی حال مرا بهتر کرد .بعد از گذشت چند ساعت به خرم‌آباد رسیدیم برای خواندن نماز و صرف غذا. بعد از صرف نهار به سمت اتوبوس ها راه افتادیم و به سمت اندیمشک حرکت کردیم. ساعت 5 غروب به پادگان دوکوهه رسیدیم اسمش برایم آشنا بود ولی آنجا را تا به حال ندیده بودم. عکس سربازان دفاع مقدس همه جا نمایان بود؛ گویی واقعاً آنها دعوتمان کرده بودند و می خواستند که ما آنها را ببینیم. دو کوهه پر از تانک و خاطرات قدیمی بود خاطراتی از جنگ و سختی های آن برای مردم ایران. از دو کوهه به سمت خوابگاه شهید کلهر حرکت کردیم تا شب را آنجا سپری کنیم. روز ششم بهمن فرا رسید و ساعت پنج و نیم بیدار شدیم برای خواندن نماز و صرف صبحانه و رفتن به جایی که نمی دانستیم کجاست در اتوبوس نشستیم و حدود ساعت 9 به فتح المبین رسیدیم. فتح المبین سرزمین عشق و خون بود ؛جایی که رد پای شهدا را می توان آنجا جستجو کرد. خیلی ها آنجا کفش هایشان را به یاد شهدا در آوردند تا حس و حال آن موقع را تجربه کنند. فتح المبین در سرزمینی بود که شهدا سالیان سال از آن با خون خود محافظت کرده بودند و نگذاشته بودند کوچکترین آسیبی به مردم و ملت ایران برسد. چقدر خوب بود آنجا و یاد و خاطره شهدا . هوای گرم وخوب بود تقریباً شرجی ؛ چون مه گرفتگی بود . راه طولانی را در فتح المبین سپری کردیم اما در این راه و در هر قدم شهدا و یاد آن ها همراه ما بودند. نکته ای عجیب در فتح المبین توجهم را به خود جلب کرد: خطر انفجار مین . یعنی هنوز پاکسازی نشده بود؛ چقدر دشمن تلاش کرده بود به ایران عزیز ضربه بزند ، ولی نتوانست .چه دلاوری هایی که در فتح المبین توسط همین شهیدان گرانقدر شده بود که باعث بقای ایران عزیز شد. ساعت 11 به سمت هویزه حرکت کردیم هویزه محل شهادت شهیدعلم الهدی بود. در قسمت ورودی تابلویی زده شده بود که روی آن نوشته بود :« با دل شکسته وارد شوید .»تعجب کردم ولی خیلی به مفهوم آن دقت نکردم؛ تا اینکه راوی محترم شروع به صحبت کرد و من تازه متوجه شدم اگر با دل شکسته نیایی با تمام وجودت نمی توانی شهدا را درک کنی. آقای امیدواری در آخر از ما خواستند که هر کدام از ما سر مزار شهیدی برویم و با او عهد ببندیم عهدی ناگسستنی بین ما و او چه عهدی هم شد در آن ساعت و حال و هوا. بعد از هویزه هم به سمت خرمشهر حرکت کردیم ابتدا برای ادای نماز به نماز خانه رفتیم و سپس به همراه جناب آقای مهجوری به سمت موزه رفتیم موزه ای پر از خاطرات و دست نوشته های فارسی و عربی؛ لباس های جنگی و مهمات و ... از میان مهمات جنگی ؛ مین را دیدم .باورم نمی شد یک شی به آن کوچکی بتواند انقدر خطرساز باشد. آن موزه پر بود از عطر شهیدان و یادآور هشت سال دفاع مقدس. بعد از موزه به سمت اردوگاه شهید باکری حرکت کردیم طبیعتاً برای استراحت به آنجا رفتیم .اما وقتی گفتند ساک ها را با خودتان نیاورید معلوم بود که برنامه‌ای برایمان تدارک دیده اند. خبردار شدیم آن برنامه ، برنامه رزمایش است و چه رزمایشی هم بود.
همه چیز واقعی بود با اینکه تیرها مشقی بود، اما صدای آنان گوش را آزار می داد و دل را چنگ می زد. آنجا به این فکر کردم که ما فقط 20 دقیقه از دفاع مقدس را در جلوی چشمان خود دیدیم ، آنان که هشت سال دور از خانواده جنگیدند چه ؟ چقدر دلم برایشان سوخت .ولی بعد به این فکر کردم که آنها اینقدر در نزد خدا جایگاه بالایی دارند که حتی یکی از درهای بهشت مخصوص آنان است .چه سعادتی است محشور شدن با شهدا ! 7بهمن ساعت 7 صبح به سمت اروند رود حرکت کردیم جایی که شهدای غواص در آنجا بودند. بعد از اروند رود جناب آقای سلطانی به اتوبوس ما آمدند و خاطرات جنگ را گفتند و بعد از جیبشان عطری در آوردند و گفتند این عطر ، عطر شهدا است هر کس میخواهد برایش میزنم . و همه را معطر کردند . انقدر این عطر خوشبو بود که بچه ها جویای نام آن عطر شدند اما بنا به دلایلی آقای سلطانی نام آن عطر را نگفتند.! رسیدیم به علقمه جایی که 175 شهید غواص را در آنجا زنده به گور کردند و چقدر راویان محترم به یاد آن شهدا گفتند و چه عکس هایی در آنجا گرفتیم عکس هایی با آبی زلال و تمیز؛ در حالی که چندین سال پیش این آب غرق در خون جوانانی شده بود که جانشان را کف دستشان گرفته بودند و برای دفاع از ایران عزیز خود را فدا کردند تا ایران و ملت آن فدا نشود. ساعت پنج و ربع غروب به شلمچه رسیدیم ؛شلمچه سرزمین حسینی ها ، مرز میان ایران و عراق. چه فضایی داشت طوری که نمی توانم آن را توصیف کنم. خاک شلمچه به دلیل وجود نمک فراوان بسیار شور است. در آنجا آقای حسینی که مسئول حفظ امنیت ما بود ؛برای ما توضیح داد که همسرش در این سفر متحول شده است و از خاطرات آشنایی خودشان برای ما گفتند. نماز مغرب را آنجا خواندیم وچه نمازی هم شد . در آنجا تپه ای به اسم تپه سلام وجود داشت جویای ماجرای آن شدیم و متوجه شدیم این تپه نزدیک ترین مکان ایران به کربلا است و روی تابلویی که آنجا زده شده بود نوشته بود:« کربلا فقط یک سلام» جمله عجیبی بود یک نگاه به روبه رویم کردم خیلی ها اشک می ریختند و خیلی ها دعا می کردند من هم تصمیم گرفتم برای عاقبت بخیری ایران و ظهور اماممان دعا کنم. ساعت 9 شب به خوابگاه برگشتیم دوباره رزمایش دیشب را گذاشته بودند برای مشتاقان. ما نرفتیم چون جشن داشتیم. مسئولین سفر برای ماجشن خداحافظی باشکوهی را مهیا کرده بودند. در آخر برنامه آقای مهجوری شوخی جالبی کردند و همه ما را خنداندند و به ما خیلی خوش گذشت. 8 بهمن ساعت 6 بیدار شدیم و به سمت اهواز و به سمت معراج شهدا حرکت کردیم. این بار هم شگفت زده شدیم چون شهید گمنام دیگری برای بدرقه راهمان آمده بود .این بار دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و ناخودآگاه قطرات اشک بود که بر صورتم جاری می شد ؛اشک هایی از سر شوق و دلتنگی. بعد از معراج شهدا به سمت شوش دانیال حرکت کردیم و هم به زیارت دانیال نبی (ع) رفتیم و هم برای خرید به سمت بازار روانه شدیم .بیشتری ها سوغات معروف جنوب را گرفتند یعنی خرما. و اما برگشت... برگشتی وصف نشدنی و ناراحت کننده، خداحافظی با شهدا و خاطراتشان برای همه سخت بود اما بالاخره بعد از این همه خاطرات خوب و یادگاری جالب -در فتح المبین برای یادگاری به ما ترکش دادند.- به شهر خودمان و آغوش خانواده هایمان بازگشتیم. امیدوارم کسانی که این سفر را تجربه نکرده اند آن را تجربه کنند زیرا بسیار خاطره انگیز است. ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده. سفرنامه فاطمه مرادی دبیرستان شاهد فاطمة الزهرا «سلام الله علیها»
😍😍توجه!! توجه!!!😍😍 برندگان مسابقه کتاب(گلپوش) با انجام قرعه کشی از میان کسانی که همه سوالات را پاسخ صحیح داده بودند انجام شد😍🥳 خواهران عزیز: ۱_زهرا احمدی یقین از دبیرستان نمونه رویش ۲_ریحانه طیبی از دبیرستان بهار ۳_لیلی الجزیر ۴_زهرا اکرمیه ۵_مبینا سلیمانی جایزه این عزیزان به زودی به دستشان خواهد رسید🤩🎁 و ممنون از باقی دوستان که دراین مسابقه کتابخوانی شرکت کرده اند❤️✨
جزیره مجنون🕊
😍😍توجه!! توجه!!!😍😍 برندگان مسابقه کتاب(گلپوش) با انجام قرعه کشی از میان کسانی که همه سوالات را پاسخ
همچنین نفرات برتر مسابقه عکاسی و دلنوشته هم بزودی اعلام میشوند منتظر ماباشید😎✌🏻🎁
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱💚 برندگان مسابقه سفرنامه نویسی😍🥳✨ ۱_صبایعقوبی دبیرستان فرهنگ ۲_یلدا احمدی دبیرستان بصیرت ۳_فاطمه خادمی ۴_آیدا ثامنی ۵_فائزه محمدزاده ۶_محدثه افشارنژاد ۷_فاطمه مرادی ۸_زهراغلامی ۹_زهرا احمدی دبیرستان بصیرت 💖🌸💖🌸💖🌸💖🌸💖🌸💖🌸💖
هنوز اعلام نتایج مسابقات ما تموم نشده،منتظر باشید😍