| حرف لشکر دهه هشتادیها |
🇮🇷
سلام حضرت امام.
من را میشناسید؟ من نه یکی از آن سربازانِ در گهوارهتان هستم، نه یکی از آن دبستانیهایی که امیدتان به آنها بود. من یک دهه هشتادیام. یکی از کسانی که انقلاب شما را تنها در کتابهای خاطرات و فیلم و عکسهای قدیمی دیدهاند. ما از شما، تنها عکسی خندان دیدهایم اول کتابهای درسیمان؛ و فیلمها و یادداشتهایی در صحیفه نورتان.
ما شما را از خاطرات بزرگترها شناختهایم و قدرتان را از روی وصیتنامه شهدای دفاع مقدس شناختهایم. اما... حضرت امام عزیز، پیوند ما بیش از اینهاست.
ما یکدیگر را روز ازل دیدهایم و دلمان را به شما باختهایم. همان روز خدا نام ما را در فهرست سربازان شما نوشت.
من مطمئنم شما آن روز که در فرودگاه مهرآباد، از پلههای هواپیما پایین میآمدی، ما را هم در افق آینده ایران میدیدی؛ یا در چهره پدرها و پدربزرگهایمان. من مطمئنم تو یکییکی انتخابمان کردی که سربازت باشیم و فرزندت! شاید زیر لب برایمان دعا میخواندی و حتی میدیدی آن روز را که ما انقلابت را به ثمر رساندهایم.
میدانید حضرت امام، کار برای ما سختتر از سربازان قبلی ست. ما باید برای شناختن شما، تارهای عنکبوت تحریف را کنار بزنیم تا امامهای جعلی و خودساختهشان را بجای شما برایمان جا نزنند.
با وجود همه اینها، ما همانقدر برای این انقلاب جانبرکفیم که فرزندانت در دفاع مقدس بودند...
ما همانقدر جهادگریم که مبارزان زمان انقلاب.
ما همانقدر ولایتپذیریم که سربازان دهه هفتادیِ مدافع حرم. میتوانید از آرمان علیوردی بپرسید ما تا کجا حاضریم برای راه شما مایه بگذاریم. از آرمان عزیز بپرسید ما چقدر امام خامنهایمان را دوست داریم.
امام جان، از همینجا و به نیابت از همه دهه هشتادیها، حتی آن دهه هشتادیهایی که در شناختن شما و انقلابتان به اشتباه افتادهاند، میخواهم بگویم ما قلبمان میتپد برای ادامه دادن این انقلاب. میخواهم بگویم انقلاب شما در بیست و دوی بهمن پنجاه و هفت تمام نشده و اتفاقا قسمتهای قشنگش به ما رسیده؛ گام دومش...
گامهای پیش رو...
برای ما دعا کن امام جان.
قرار است انقلابت را به نتیجه برسانیم...
🇮🇷
#دهه_فجر
#دلنوشته
#شهید_آرمان_علی_وردی
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه ساندیس خور دهه نودی ، گل کاشته
عالیه 👌👌👌👌
حتما ببینید و منتشر کنید
🇮🇷حضور دانش آموزان وهمکاران عزیز دبیرستان نمونه رویش درمراسم راهپیمایی
#یوم_الله۲۲بهمن۱۴۰۱🇮🇷
#حماسه_حضور 🇮🇷
#واحد_پیشگام_نمونه_رویش
#حوزه_شهید_فهمیده_دو
‹ شهید حسن باقری ›
تا زمانی که این بانگ الله اکبر هست
تا زمانی که ظلمی هست
تا زمانی که کفری هست
این مبارزه هم هست.
شکلش فرق میکند
اما اصلش که فرقی نمیکند...!
#حدیث_عشق
22.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضور دانش آموزان طرح شهید بهنام محمدی به همراه مربی طرح و کادر دبیرستان فرهنگیان قدس
در راهپیمایی ۲۲بهمن ۱۴۰۱
#حوزه_شهید_فهمیده_دو
من جوان گناهکاری بودم
و خیلی هم به نماز توجه ای نمی کردم!
مادرم از نوجوانی مرا به این امر دعوت می کرد اما اعتنایی نمی کردم. البته گاهی می خواندم، بعد از ازدواج، شغل رانندگی را انتخاب کردم. در یکی از سفرهایم موقعی که من بار زده و از مشهد به قصد یکی از شهرها خارج شدم.
در بین راه هوا طوفانی شد و برف زیادی آمد که راه بسته شد و من در برف ماندم. موتور ماشین هم خاموش شد و از کار افتاد. هر چه کوشش کردم نتوانستم ماشین را روشن کنم. در اثر شدت سرما، مرگ خود را مجسم دیدم! سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم و به فکر فرو رفتم که خدایا راه چاره چیست؟
یادم آمدسال های قبل، واعظی که درمنزل ما منبر می رفت، بالای منبر گفت: «مردم هر وقت در تنگنا قرار گرفتید واز همه جا مأیوس شدید متوسل به آقا امام زمان (عج)شوید که ان شاء الله حضرت کمک می کند»
بی اختیار متوسل به آقا امام زمان شدم و از ماشین پایین آمدم و باز هم موتور را بررسی کردمT شاید روشن شود ولی موفق نشدم و دو مرتبه به ماشین برگشته و پشت فرمان نشستم و با خداوند تعهد کردم که «اگر من از این مهلکه نجات پیدا کنم و دوباره زن و فرزندم را ببینم، از گناهانی که تا آن روز آلوده به آن بوده، فاصله بگیرم و نمازهایم را هم اول وقت بخوانم»
این دو عهد رابا خدا بستم که در صورت نجات از این مهلکه، این دو برنامه را انجام دهم. یک وقت متوجه شدم یک نفر داخل برف ها به سمت من در حرکت است. احساس کردم او هم راننده ای است که ماشینش در این نزدیکی ها در برف ها گیر کرده است و حالا به دنبال کمک آمده است.
به من سلام کرد و فرمود: «چرا سرگردانی؟» من هم از خاموشی ماشین و طوفان برایش گفتم.
آن شخص فرمود: من ماشین را راه می اندازم.
من ندیدم دست ایشان به موتور ماشین بخورد ولی فرمود:
«استارت بزن »
سوئیچ ماشین را زدم، ماشین روشن شد و فرمود: «حرکت کن و برو»
گفتم: «الان میروم جلوتر میمانم، راه بسته است»
فرمود: «ماشين شما در راه نمی ماند، حرکت کن.»
گفتم: «ماشين شما کجاست، می خواهید به شما کمکی بدهم؟»
فرمود: «من به کمک شما احتیاج ندارم.»
و تصمیم گرفتم مقدار پولی که داشتم به ایشان بدهم. شیشه پایین بود و من هم پشت فرمان گفتم: «اجازه بدهید مقداری پول به شما بدهم.» فرمود: «من به پول شما احتیاج ندارم.»
پرسیدم:
«عیب ماشین من چه بود؟» فرمود:«هرچه بود رفع شد» گفتم: «آخر این که نشد، شما به پول و کمک من احتیاج ندارید و از نظر استادی هم مهارت فوق العاده ای نشان دادید، من از اینجا حرکت نمی کنم تا خدمتی به شما بنمایم، چون من راننده جوانمردی هستم» باچهره ای متبسم فرمود:«تفاوت راننده جوانمرد با ناجوانمرد چیست؟
گفتم:«شما خودت راننده ای میدانی، شوفر ناجوانمرد اگر از کسی خدمت و نیکی ببیند نادیده می گیرد و می گوید وظیفه اش را انجام داده! ولی شوفر جوانمرد تا آن نیکی و خدمت را جبران نکند، وجدانش راحت نمیشود»
ایشان فرمود:«خیلی خوب! حالا اگر می خواهی به ما خدمت کنی تعهدی را که با خدا بستی، عمل کن که این خدمت به ماست»
گفتم: «من چه تعهدی بستم؟»
فرمود: «یکی اینکه از گناه فاصله بگیری و دوم اینکه نمازهایت را در اول وقت بخوانی»
وقتی این مطلب را شنیدم تعجب کردم که این آقا از کجا فهمیده و به ضمیر من آگاه شده؟!
در ماشین را باز کردم و آمدم پایین که این شخص را از نزدیک ببینم، دیدم کسی نیست! فهمیدم همان توسلی که به آقا و مولایم صاحب الزمان (عج) کردم اثر گذاشت و این وجود مبارک آقا بود که نجاتم داد.
جای پای آقا را هم درجاده ندیدم، کامیون بدون هیچ توقفی روی برف حرکت کرد، به سلامت به خانه رسیدم، زن و بچه ام را دور خود جمع نموده موضوع مسافرت را با آنها در میان گذاشتم و از آنها نیز خواستم که این بی بند و باری را کنار بگذارند و نمازشان را اول وقت بخوانند. آن ها هم قبول کردند یک آقای روحانی را به منزل دعوت کردم که مرتب بیاید و احکام دین را بگوید تا به وظایف دینی مان آشنا شویم در مسافرت ها هم اول وقت، نماز را می خواندم.
روزی در یکی از گاراژ ها، منتظر خالی کردن بار بودم که ظهر شد.
راننده های دیگر گفتند:«برویم برای غذا و با هم باشیم» گفتم:«من نمازم را می خوانم بعد می آیم» همه به هم نگاه کردند و گفتند: این دیوانه شده، میخواهد نماز بخواند» و مرا شدیدا مسخره کردند.
من تا آن زمان مایل نبودم خاطره سفر مشهد را برای کسی بگویم، اما چون این ها اینگونه به نماز توهین کرده و مسخره نمودند، مجبور شدم سرگذشتم را برایشان بگویم.
چنان برآنها اثر گذاشت که همه از من عذرخواهی کردند و با تمام کسانی که در گاراژ بودند به نماز ایستادیم. از تمام کسانی که از مالشان قبلا حیف و میل کرده بودم به گفته آقای روحانی حلالیت طلب کردم و همیشه هنگام اذان به یاد قولم می افتادم و با یاد امام زمان(عج) و آن خاطره شیرین، نمازم را می خواندم.
منبع: کتاب شیفتگان حضرت مهدی علیه السلام ، ج ۲، ص۳۵۱
در روز برفی دلم یادی زسنگرکرده است۔
یادی ازآن سنگری ازخانه بهترکرده است۔
یادی ازسرمای سخت وریزش باران وبرف۔
یادی از دلتنگی بابا و مادر کرده است۔
غرش رگبار دشمن درشبی پرخاطره۔
یادیارانی هزاران پاره پیکرکرده است۔
یادعباس و علی و احمد و کاوه ولی۔
گاهگاهی هم دلم یادی زاکبرکرده است۔
یادکردستان وخوزستان و آذربایجان۔
یادی ازآن مردم بی یارویاورکرده است۔
خاطراتم را نوشتم تا بماند تا ابد۔
گرچه پیش ازمن کسی آن رابه دفترکرده است۔
شادی روح شهدای بهمن ماه صلوات