انتهای راهرو سمت چپ؛
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد.
کمی آغوش تعارف کن، من دلتنگی محضم.
"در زندگیم سختیهایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم.
حتى بعدها، باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم.
انسان خودش را نمی شناسد، خصوصا قدرتهایش را"
-نباید میماندیم،معین دهاز.
متعهد باشید به فردی که در قلب و مغزتون پرسه میزنه
در نگاه هیچ جن و انسی
تاکید میکنم؛هیچ احدی!
نمیتوانید نگاه فرد دیگری رو بیابید.
انتهای راهرو سمت چپ؛
کمی آغوش تعارف کن، من دلتنگی محضم.
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود.
انتهای راهرو سمت چپ؛
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود.
گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم.
عشق،
لمس میشود
بو میشود
حتی خوانده و شنیده هم میشود
اما زمانی به «اثبات» میرسد که رویت شود!
و مگر چنین چیزی جز در چَشمانِ بشر قابل فهم است؟