Ataei-Shab5Moharram1397[02].mp3
4.51M
فرمانروای دلم حســـــن علیه السلام
شور دلنشین و شنیدنی
دوشنبـہهاۍامامحسنی
#امام_زمانم
#استودیوی
🎙#حسن_عطایی
صلےاللهعلیڪیااباعبدللھ
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج
بحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها
#سلام_امام_زمانم💚
🔅 السَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمُهَذَّبُ الْخائِفُ...
🌱سلام بر تو ای مولای معصوم من، که بدون هیچ جرم و خطایی، از شّر دشمنان آواره بیابان ها شده ای!
سلام بر تو و بر غربت و تنهایی ات!
🌤اللهمعجللولیکالفرج
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
، السلام علیڪ یا رسید شباب اهــلِ الجنه
سلام من به تو آقاے بی نظیر خودم
سلام و عرض ادب ایهاالامیر خودم
اگر چہ دورم از آن مضجعت ولے قلباً
سلام مے کنمت ای صبحِ دلپذیر خودم
#صلےاللهعلیک یااباعبدالله ✋
#صباحکمحسیـنے
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست
یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست
هفت صفر سالروز شهادت امام حسن مجتبی (ع) تسلیت باد
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
عشاق الحسن محب الحسن_۲۰۲۴_۰۸_۱۲_۰۸_۳۲_۱۶_۱۶۳.mp3
6.28M
دلم پابست اربابه
کربلایی حسین طاهری
شور
شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
﷽
تلاوت روزانه قرآن کریم به نیت سلامتی وتعجیل در فرج مولایمان
صفحه ۲۹۰
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
8.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴مشایة الأربعین
#اللهم_ارزقنا_کربلا
꧁꧂🏴꧁꧂🏴꧁꧂
50.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 چرا رهبری بر یک مجاهد اهل سنت نماز میت خواندند وقتی میدونستند اهل سنت این نماز رو قبول ندارند و باید به شیوه خودشون نماز خونده بشه؟
⭕️ پاسخ شیخ عصام تلیمه از علمای اهل سنت مصر
꧁꧂🏴꧁꧂🏴꧁꧂
10.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهم میگن :
خیلی شنگولی
بگم حالم چجوریه...)😍
سَمتِ بِهِشت
#قسمت دوازدهم #سالهای نوجوانی روز دیدار...☺️ روز ها یک از پس دیگری می گذشت ،تا چند روز دیگر مادرم
#قسمت آخر
#سالهای نوجوانی🧕🏻
کف سرامیکی ، مبل های تاج دار ، فرش های زینتی در این اتاق خبری از حیاط و فضای سبز نبود که بتوان آزادانه در آن جا بازی کرد بعد از نشستن بر روی یکی از مبل ها کمی خوراکی خوردم چند دقیقه ای بعد عمه ام گفت اگر می خواهید وسایل تان در اتاق بگذارید و کمی استراحت کنید داخل اتاق در گوشه ای نشستم احساس بی حوصلگی کردم شهر حس خوبی به من نمی داد مردمان این جا اصلا صمیمی و گرم نیستند بسیار جدی و سرد هستند عمه ام در سالن مشغول صحبت با مادرم بود گفت با حمید قرار گذاشته است تا شب با هم به رستوران برویم و در آن جا مهمانی داشته باشیم.
مادرم هم ساکت بود چیزی نگفت ساعت از چهار بعد ظهر گذشت هوای شهر خیلی گرم بود در خانه ی عمه ام از صبح کولر روشن بود در صورتی که در روستا همیشه باد خنک می وزید روژین دختر عمه ام از کلاس زبان آمد بی حوصله به نظر می رسید بعد از سلام و احوال پرسی با مادرم به اتاقش رفت من جلو رفتم و با او سلام احوال پرسی کردم روژین دو سالی از من بزرگتر بود حدود پانزده سال داشت.
شب پر ماجرا🚶🏻♀🚶🏻♂
عمه ام به مادر و و پدرم گفت شب با دوستانش در رستوران خیلی شیک قرار گذاشته است.
شب موقع رفتن به رستوران لباس تازه ای به تن کردم دختر عمه ام مانتوی کوتاهی پوشید و شال رنگی بلندی سرش کرد موهایش را کمی بیرون گذاشت عمه ام حجابش تغییر کرده بود دیگر مثل قبل چادر سر نمی کرد!
من چادرم را سر کردم و نگاهی به روژین کردم و گفتم مانتو ات خیلی کوتاه هست پس چرا بلند تر نمی پوشی؟!
روژین سکوت کرد، داخل آپارتمان رفتیم سوار ماشین شدیم رنگ ماشین را دوست نداشتم مشکی بود با وجودی که خیلی برق می زد اما باز دلگیر بود بعد از گذشتن از چند خیابان کنار رستوران ماشین توقف کرد داخل رستوران که رفتیم افراد زیادی نشسته بودند و مشغول خوردن غذا های متنوع بودند ما هم در پشت میز بزرگی نشستیم نگاهم را به اطراف چرخاندم خانم های بد حجاب با مانتو های کوتاه👗 آن جا بودند فکرم خیلی مشغول شد نمی دانستم باید چکار کنم تا آن ها این طور لباس نپوشند آخر خیلی حیف است وقتی می توانند طبق حرف خدا لباس بپوشند، این گونه لباس های تنگ و کوتاه بپوشند
بعد از خوردن شام از رستوران بیرون آمدیم نتوانستم از خوردن شام لذت ببرم
بعد از این که خانه برگشتیم خیلی خسته بودم دلم می خواست زود بخوابم اما خانواده ی عمه ام اهل زود خوابیدن نبودند تا نیمه شب بیدار بودند و فیلم تماشا می کردند وقتی بعد از چند ساعت به رخت خواب رفتم به آرامی چشمانم را بستم تا هیچ فکری سراغم نیاید
صبح نفس گیر😮💨
فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم به کنار پنجره اتاق خواب رفتم وقتی آن را باز کردم هوای آلوده در دهانم آمد و به سرفه افتادم من همیشه صبح در کنار پنجره نفس عمیقی می کشم و هوای تازه تنفس می کنم اما این بار بر عکس بود هوا اصلا رنگ و بوی طراوت نداشت.
به آشپزخانه رفتم بعد از سلام و احوال پرسی به اهل خانه به عمه ام کمک کردم تا صبحانه را آماده کنیم وسایل را روی میز چیدم پنیر ، کره 🧈، شیر🥡 البته همه ی آن ها پاستوریزه بود در صورتی که در روستا همه مواد به صورت تازه مصرف می شد بعد از صبحانه کمی با عمه ام صحبت کردم و از خاطراتش در شهر می گفت بیست سال پیش به شهر آمده دلش برای روستا تنگ شده بود.
چند روزی در شهر ماندیم یکبار دیگر به پارک بزرگی رفتیم و کمی تفریح کردیم اما باز هم لذت چندانی نداشت چون در روستا طبیعت وسیعی وجود دارد که تا چشم کار می کند تمام شدنی نیست روز برگشت به روستا خیلی هیجان داشتم خوشحال بودم که زودتر به روستا بر می گردم .
مثل قبل با چند وسیله قرار شد به روستا برویم هنگام خدا حافظی از عمه ام حسابی تشکر کردم که این چند روز زحمتش دادیم دختر عمه ام کلاس📚 بود و نتوانستم با خدا حافظی کنم بعد از چند ساعت وقتی به روستا برگشتیم ،خیلی خوشحال بودم خدا را شکر می کردم بخاطر نعمت آرامشی که در این روستا دارم.😍🌱
نویسنده :تمنا😎🫂
دوستان نظرتون در مورد داستان های بنده در ناشناس بفرستین
https://daigo.ir/secret/5336797775