6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باخت این بود،
این که دیگه شادی و غممون یکی نیست،
این که دیگه "ما" نیستیم.
|من هنوز هم عادت دارم به ما و آن عدهای از ما که از "ما" جدا شدند "ما" بگویم|
آخرین باری که فوتبال نقش پررنگی در روزمرگیم داشت، برمیگردد به دوران کودکی که پسرعمویم همیشه مرا دروازهبان تیم میگذاشت، دروازهبان که چه عرض کنم، بیشتر نقش نمایشی داشتم، مسئولیت دفاع از فاصلهی دو تا دمپاییای که میکاشتیم به عنوان دروازه، تا توپی ازش عبور نکند به عهدهی خودش بود.
یا شایدم روزهایی که نمیدانم برمیگردد به چه سالی اما یادم هست صف میشدیم جلوی پای خواهرم که با آبرنگهامان سه خط سبز و سفید و قرمز را روی گونهمان نقش بزند، ما درکی از جام جهانی نداشتیم، اصلا نمیدانستیم ابعاد جهانی چه قدری هست، اما میدانستیم ما متعلق به این سه رنگ نقش بسته روی گونههامان هستیم، اگر توپ را گل کند، باید به شادی پدر و مادرهامان، بالا پایین بپریم و بر طبل شادانه بکوبیم.
از آن روزها تا حالا فوتبال هیچ نقشی در روزمرگی من نداشته، اما تا حالا، این حالا با قبلا فرق دارد، این حالا، آخرین روز از آبان هزار و چهارصد و یک است. آبانی که قبلش مهری داشتیم با مردمانی بیمهر.
چند روزی بود که تعقیبات نمازم شده بود دعا برای برد یک تیم فوتبال. من هیچ وقت انقدر نتیجهی چند بازی فوتبال برایم مهم نبوده. من هیچ وقت برای بازی فوتبال از چند روز قبل استرس نداشتم. با دلشوره و گیج از خواب بیدار شدم، یادم آمد نگران بازی امروزم. در طول روز هم بیتمرکز بودم. ساعت چهار و ربع با حالی که در وصفش میگویند "انگار دارن تو دلم رخت میشورن" تلوزیون را روشن کردم. صدقهای به حفاظت از تیمی که بازیشان یک بازی معمولی در جام جهانی نبود، بازیشان از همیشه برای ما حیثیتیتر بود گذاشتم. مادر و مادر بزرگم نشستند پای تلوزیون اما خودم که مثل همیشه حوصلهی تماشا نداشتم و استرس هم حالم را بهم میریخت، نشستم پای میزم مشغول خطاطی و گوش سپردم به بازی حیثیتی.
حیثیتی بود چون خیلیها میخواستند ما به این بازی نرسیم. غریب و عجیب است اما بخشی از "ما" جدا از "ما" شده بودند و آرزوی باخت "ما" را کرده بودند. بخشی از "ما" شده بودند صدای بدخواه "ما"، چشم دوخته بودند به زمین سبز که توپش برود توی دروازهی "ما" و به دشمن شادی "ما" آنها هم شادی کنند. منکه باور نکرده بودم همانهایی که باهم سه خط سبز و سفید و قرمز روی گونههامان کشیده بودیم و به گل زدنش بالا و پایین پریده بودیم، حالا به گل خوردنش بالا و پایین بپرند اما...
اما زمانه روی دیگری هم دارد.
چند دقیقهای که از شروع بازی گذشت، کمی از التهابم خوابید. دروازهبان غیرتیمان که با صورت و بینی ورم کرده هم میخواست پاسبان دروازهی ملتش باشد، به قضا در این بازی حساس کنار گذاشته شد. اولین گل را خوردیم. غصه نشست سر جایش. گل دوم را خوردیم. غصه پخش شد سر جایش. گل سوم را...، غصه جایش را به بهت داد. کار روزگار به جایی رسیده بود که رفیقم به سانازی که فوتبال هیچ رنگی در زندگیش ندارد، پیام داد که دلداری گلهای خوردهمان را بدهد. نیمهی دوم، نیمهی تسلیم بود و مقاومت. تک گلی که زدیم به سان نسیمی بود برای جان تفتیده. گل چهارم را خوردیم، پنج را، ششم را... اینجا دیگر جای شکستن بود، خم شدن. همان که ازش میترسیدیم، "دشمن شاد شدیم". گل دیگری به پنالتی زدیم، اما خب درد شش دو باختن، همچین کمتر از شش یک باخت هم نبود.
ما باختیم، مفتضحانه هم باختیم. اما باخت دیگری داشتیم از آن روی دیگر روزگار، از سوی بیمهری مهر که به آبان هم سرایت کرده بود. همانها که باور نمیکردم به دشمن شادییمان شادی کنند، شادی کردنند، به گل خوردنمان بالا و پایین پریدند.
من هنوز هم عادت دارم به ما و آن عدهای از ما که از "ما" جدا شدند "ما" بگویم، باخت آنها را هم باخت ما بنامم. اما خب در واقع ما فقط تماشاگر و غصهخور باخت بیوطنها بودیم. به جرئت بیوطن را برچسب میکنم به پیشانیشان که حتی اگر دلچرکین بودند از تیم ملیشان، خوشحالی نباید میکردند به گل خوردنش، اگر به غم سه خط سبز وسفید و قرمز گونهشان غم نخوردند، به دشمن شادی وطنشان، نباید شادی میکردند.
حالا اما من نه غمزدهام، نه مضطرب و ملتهب، من خوشحالم که در روی دیگر روزگار هم، ناراحتم از باخت مفتضحانهی تیم ملی وطنم، و چشم انتظارم به سربلندی دوندههایش در زمینهای دیگر.
@sarabnevis
ساناز کریمی | خوشنویسی
امام صادق علیه السلام: ثواب صدقه شب و روز جمعه هزار برابر است. (مستدرک الوسائل)
🌾 برای سلامتی بقیه الله ارواحنافداه صدقه کنار بگذاریم.
ساناز کریمی | خوشنویسی
🌾 برای سلامتی بقیه الله ارواحنافداه صدقه کنار بگذاریم.
یه بار یکی برای استوریای که
شبهای جمعه میگذارم،
بابت صدقه گذاشتن،
برام نوشته بود که
"مگه بقیه الله احتیاجی به صدقه ما دارن؟!"
از اون موقع هر شب جمعه دلم میخواد راجب این مسئله براتون بنویسم.
حالا اگر شما جوابی براش دارید برام بنویسید:
(@Snzkrm77)
تا بعد من هم انشاالله نظرم رو براتون مینویسم.
اصل شادی این برد
مال اونهایی هست که
باخت قبلی خون جیگر شدن،
اما پشت تیمشون رو خالی نکردن.
❤️🇮🇷 کنارتیم
@sarabnevis
دست خدایی که اراده میکنه نود و شش دقیقه نشه
دو دقیقهی آخر بشه
بالای سر ماست
ما نود و شش دقیقه میدویم و نمیشه
ولی همچنان به خدای دو دقیقهی آخر هم مومنیم
که میتونه کاری کنه، بشه
ما مومنیم به این خدا
چه اراده کنه بدویم و نشه
چه اراده کنه بدویم و بشه
@sarabnevis
به منطق براندازیشون:
وقتی ببازید و بخورید زمین، مال جمهوری اسلامی هستید،
ولی وقتی بردید و سربلندید، مال مردمید و از حکومت جدا!
🇮🇷 این جدایی حکومت و مردم فقط تو چشم شما وطنبریدههاست، نه تو خاک ما، اگر شکستی باشه، باهم براش غصهدار میشیم و اگر پیروزیای، باهم براش شادی میکنیم، زیر سایه جمهوری اسلامی ما✌🏻
چی از این بهتر که بعد دو ماه امشب هر چی استوریهاتون رو باز میکنم و پستهاتون رو میخونم، یه لبخند گندهتری رو لبام میاد و همچین کیفور میشم با این حال خوبی که بینمونه ♡ الحمدلله
لطفا محتوایی با این مضمون که
سرود ملی نخوندیم باختیم،
سرود ملی خوندیم بردیم،
منتشر نکنید.
درسته بعضیها به عنوان سمبلی از اتحاد مطرحش کردن،
منتها همین آدمها ممکنه یک وقتی هم سرودشون رو بخونن و ببازن،
خیلی عوامل بالادستتری از یک سرود خوندن برای برد و باخت، وجود داره؛
زیادی زیادی تو سطح موندنه اینطور استنباط کردن!
@sarabnevis