شاید برای اولین و دومین وحتی سومین مادر خواستگاری که خونه راه دادیم ذوق داشتم اما برای بعدیاشون دیگه نه زیااد..🚶🏽♀️
روزی که قرار بود عصرش خواستگار بیاد باید هم به خونه هم به خودم حسابی میرسیدم و بعدش کلی استرس میکشیدم و بعد از اینکه مامان پسره اومد هم باید حسابی حواسم به اون دختر خدای سوتیه درونم میبود تا سوتی موتی نده
مثلا یکبار به مامان خواستگارم گفتم خیلی خوشحال شدم دیدمتون!..
یا جلوی یک مامان دیگه برای خودم هم پیش دستی پذیرایی گذاشتم و شروع کردم به میوه خوردن.😆
یکی از رو مخ ترین قسمتای مجلس خواستگاری همینکه نمیتونستم خود واقعیم باشم بود..
و یکی از تصوراتم از بعد ازدواج خداحافظی کردن با شخصیت الانم بود. فکر میکردم باید اینی که هستم رو ببوسم بزارم کنار و از بعد خطبه عقد مثل یک پرنسس، که از هر انگشتش یه هنر هم میباره، باشم..
درصورتیکه درحال حاضر نه آشپزی بلدم نه خیاطی نه گُل و مُلدوزی وو...🚶🏽♀️
بجاش میتونستم برای پسرشون با عکس و فیلماش ادیتای خفن بزنم یا براش از کتابایی که تاحالا خوندم بگم یا براش نامه های عاشقانه با رعایت تمام آرایه های ادبی بنویسم..🤦🏽♀️
....
وقتی یک دخترِ نوجوون از نظر خودش جذابترین لباس مجلسی شو میپوشه و جذابترین مدل مویی که بلده رو میزنه، دیگه توقع پسندیده شدن توسط مادر هر پسری رو ناخودآگاه درون خودش پیدا میکنه..
و این یعنی هربار که یه مامان میاد و سر تاپاش رو یه برانداز میکنه و بعدم میگه انشالله خوشبخت بشه و میره پی دختر دم بخت بعدی ، اون دختر یک سوم اعتماد به نفسش رو همونجا از دست میده🚶🏽♀️
و تا یه مدت میره تو فکر: حتما زیادی لاغر مردنی ام، میدونستم غوز دماغم باعث میشه هیچکی پسندم نکنه،شاید این لباسه بهم نمیاد دیگه نمیپوشمش، اصن شوهر فقط مال دخترای خیلی خوشگله هیچ پسری از من خوشش نمیاد..🚶🏽♀️وو...
اینا دقیقا احساسات اون روزای خودم بود☝🏽 و باعث میشد به آینه یه پیوند خیلی ریزی بخورم و دائم همرام باشه یا دائم جلوش باشم..
همیشه بزرگ شدن به معنی عاقل تر شدن نیست گاهی هرچی بزرگتر میشی بیشتر عقلت رو ازدست میدی..
چون جسور تر میشی ،گستاخ تر میشی!
و دیگه تو هم از آدمای دیگه یاد میگیری باید چطور از حقت تو این دنیا دفاع کنی و پسش بگیری!
من نمیدونستم دقیقا دلم چی میخاد اما استقلال و آزادی داشتن تو زندگی،همیشه برام جذاب بود وچون خیلی وقتا نداشتمشون بیشتر حریص داشتنشون بودم..
تعطیلات رو که خونه عمه هام میگذروندم بشدت حس آزاد بودن و مستقل بودن سراغم میومد و هواییم میکرد
پس این شد که منتظر یه فرصت بودم برای تغییر مکان مجدد 🚶🏽♀️
تصمیم گرفتم دوباره برگردم پیش خونه و خونواده بچگیم یعنی خونه عمه کوچیکم:)
فقط کاش میشد تو این جابه جاییا دلم و احساسات داخلش رو، با خودم نبرم و یه جایی جا بزارمش..
چون دل اصلا حرف منطقی حالیش نیست و فقط بلده بی طاقتی کنه..
بی طاقتیه خاطرات و گذشته ها..🚶🏽♀️
و من دلم نمیخواست گذشته نسبتا غمگینم حس و حال ساختن آینده قشنگ رو ازم بگیره
پس باید از اون خونه، از اتاقم، از عموم و حس پدرانه ای که داشت حالمو خوب میکرد ،از خاطراتی که ساختم، از اون محله و دوستام وو.. از یه تیکه از وجودم دل میکندم:)
دل کندن سخته اما بجاش .. رُشد میکنی:)
دیگه هرچی خواستگار خونه عمو زنگ میزد،زنعمو باید میگفت از اینجا رفته:)
هنوز وسایلم رو کامل جمع نکرده بودم اما جسم و روحم دیگه متعلق به اونجا نبود ..
....
چیزی به اولین تولد ۱۸ سالگیم نمونده بود که یکی از مسائل تبدیل به عقده شده درونم رو با عمه ام بازگو کردم اونم اینکه همیشه آرزو داشتم تو خونمون تولد بگیرم و همه رفیقامو دعوت کنممم!..
موافقت عمه با این موضوع باعث شد تا چند روز احساس خوشبختی و خوشحالی از ته دل کنم:)))
اون سال تقریبا نزدیک ۲۰ تااز رفیقام روز تولدم کنارم بودن و برام کادو آوردن و جشن گرفتیم و بلخره قبل از مردنم این آرزو رو تجربه اش کردم😁
تازه بعدش عمه اجازه داد و یه مسافرت شمال با دختر عمه هام رفتیم که باعث شد تمام تصورم از مسافرت های مسخره ای که تاحالا تو زندگیم رفته بودم عوض بشه++
دیگه قشنگ احساس آزادی و استقلال داشتم:)
...
چند وقت بعد از مسافرت اومدم خونه عمو تا همه وسایلم رو جمع کنم
اصلا حس جالبی نداشتم
هم میدونستم کارم درسته هم احساس میکردم کارم اشتباهه🚶🏽♀️
ولی خب رابطم با زنعمو بجای پیشرفت داشت پسرفت میکرد
من دیگه نمیخواستم هرروز برای ساده ترین و مسخره ترین چیزا به بزرگترم جواب پس بدم
دوست داشتم شاد باشم و شاد زندگی کنم
من میگم احساس شادی و هیجان برای نوجوون از غذا واجب تره
یه نوجوونِ بدون هیجان، بدون شادی، بدون انگیزه ، چه فرقی داره با یه پیرِ افسرده؟:)
دنیای خونه ی عمو و زنعموم هیچ هیجانی نداشت یه روتین ساده بود که هرروز تکرار میشد هرروز و هرروز ..🚶🏽♀️
جدااز تحمل این حجم از تکرار باید جواب هم پس میدادم بابت شخصیت و هویتم که هنوز خودم خوب نمیشناختمش!
دلم میخواست هیچکس بهم گیر نده تا بتونم تو ارامش خودمو و راهمو پیدا کنم
دلم نمیخواست ذهنم انقد درگیر مسائل خاله زنکی و پیش پا افتاده باشه که دیگه نتونم به راه نجاتم از این دنیا فکر کنم..
نجات پیدا کردن از این دنیا نیاز به رهایی داره..
روزیکه بتونی گوشی و ادمای داخلش رو رها کنی
روزیکه از نیاز های جسمت و یه سری چیزای دیگه رها بشی...
اونوقت میتونی روحتو آزاد کنی :)
اما من وابسته گوشیم و دنیای مجازی و ادماش بودم چون تو دنیای واقعی هیچ هیجان و انگیزه ای پیدا نمیکردم
تصمیم گرفتم محیط زندگیمو تغییر بدم تا شاید وابستگیم به گوشیم تموم شه و از این خستگی و کسلی و بی انگیزه بودن نجات پیدا کنم🥲
علاقه ها و استعداد های درونم مث یه نوزاد نیاز به مراقبت داشتن تا بزرگ بشن و به یه جایی برسن🥲
من شاید دقیق نمیدونستم برای چه کاری تو این دنیام
اما میدونستم به چیا علاقه دارم
و چه استعداد هایی دارم
رشته ای که تو هنرستان انتخاب کردم(صنایع دستی. گرایش فرش) برام کسل کننده بود و روحمو خسته میکرد
برای همین ادامه اش ندادم
و الان علاقه و استعدادام به دو دسته تقسیم میشدن
.اونایی که تلاش کنم میتونم بهشون برسم
.و اونایی که بخاطر خانوادم و مذهبی بودنمون نمیتونم بهشون برسم
مثلا اسکیت ،تئاتر، بازیگری حالمو خوب میکرد اما باید دورشون رو خط میکشیدم چون اصن به فاز خانوادگیم نمیخورد🚶🏽♀️
و خب دلم نمیخواست تااخر عمرم فقط عکس بگیرم و فیلم ادیت بزنم
یا فقط داستان بنویسم
حتی دلم نمیخواست تااخر عمرم مجانی برای گروهای فرهنگی کار کنم..
حتی دوست نداشتم ازدواج کنم و بعدش فقط یه خانه دار باشم و روزمرگی عادی وووتمام!..🚶🏽♀️
شبا قبل خواب یه گونی فکرای نگران کننده پخش میشد تو مغزم ...
: خب سارا دیگه به ارزوت رسیدی و برگشتی خونه عمه جونت
دیگه زنعموت نیست که بهت گیر الکی بده..
دیگه میتونی با دوستات ازادانه تر و بدون استرس تر بری بیرون ..
دیگه پولاتم دست خودته و میتونی هرچی میخای بخری..
خب الان برنامه ات برای آینده چیه؟
روح ازدواجیم میگفت خوشبختیت تو ازدواجه..
اما دختر بی اعتماد بنفس درونم میگفت کدوم پسری عاشق تو میشه اخه که باهاش احساس خوشبختی کنی!.
دختر افسار گریخته درونم میگفت تو باید هر چی که تاالان تجربه نکردی رو تجربه کنی و ازدواج فقط محدودت میکنه مثلا پولدار شو و با دوستات مجردی برو مسافرت، برو خارج . یا عصرا برو پارک کلاس اسکیت. یا برو دوره فیلمسازی و بعد فیلم خودت رو بساز و هم معروف میشی هم شاید رسالتت ساختن همون فیلمیه که تو ذهنته..
یا بلاگر مذهبی شو هم پولدار میشی هم چیزای خوب یاد مردم میدی وو..
اماروحیه بسیجی درونم میگفت بیا برو و مسجدا و پایگاها رو از این حالت خشکی در بیار و مسجد محله تون رو از پاتوق پیرزنا تبدیل کن به پاتوق هرچی نوجوونه!!
یا مثل قدیما برو مقر کتاب و مُبلغ کتاب شو. برو تو مدرسه ها کتابایی که زندگیتو نجات داده رو به نوجوونا معرفی کن و یه صدقه جاریه هم میشه برای اون دنیات..
تو باید واقعیت هارو به نوجوون ها نشون بدی تا الکی الکی مخالف انقلاب و اسلام نباشن..
رسالت تو همینه..🚶🏽♀️
اینا یه گوشه ای از فکرای هر شبم بود که در اخر باید چیکاره شم و روتین زندگی مو چه شکلی بسازم!
...
نماز که میخوندم، مثل یه نظم دهنده که وسایلای داخل کشو رو نظم میده ،
به فکرای تو سرم نظم میداد و کنار هم مرتب میچیندشون...
اما اگه نماز نمیخوندم، میشدم شبیه یه کوری که فقط تاریکی میبینه...
اصلا برام لیوانی وجود نداشت که بخوام نیمه پُرش رو ببینم..!
یه شب ساعتای ۹ که از بیرون با دوستام برمیگشتم سمت خونه عمه..
یهو با خودم فکر کردم که دارم وسط آرزوی دوسال پیشم زندگی میکنم!!
چقدررر آرزو داشتم شبا ازادانه با دوستام تو خیابونا و پاساژا و.. باشم و استرس هم نداشته باشم.
دلم برای عمو که واقعا جای بابام بود تنگ میشد اما حالا بجاش عمه رو داشتم که واقعا جای مامانم بود:)
مثل یه مامان،همیشه منو جدی میگرفت
و به شخصیت نپخته ام احترام میزاشت
درست مثل عموم ، عمه هم مثل یه امانت باهام رفتار میکرد:)
مواظبم بود نشکنم و هرموقع اشکم رو میدید خودش رو از تو میخورد..🥲
فک نمیکنم چیز عجیبی باشه اینکه دختر لوسی بار اومدم
بابامم خیالش راحت بود که تو بچگی منو گذاشت و راحت رفت... چون میدونست خواهر برادراش اندازه خودش دوسم دارن:)
عمه ام از دعوا و دلخوری خیلی بدش میومد و هیچوقت یادم نمیاد تو خونه شون دعوا دیده باشم..
ولی من تازه به سنی رسیده بودم که مثلا یاد گرفتم گلیمم رو از آب بکشم بیرون و هارت و پورتم زیاد بود😂
سرم درد میکرد برای اینکه حس کنم یکی میخواد حقم رو بخوره تا شاخ و شونه بکشم ..
یه چن باری باهم بحث کردیم اما خیلی زود پشیمون شدم و فهمیدم هیچکس به اندازه عمه ام درحال حاضر هوامو نداره..
و هیچوقت نباید دلش رو بشکنم یا باهاش کل کل کنم:)
آخرین بار که مامانم رو دیدم ۳ سالم بود.. اما اینبار تو ۱۲ سالگی، قرار بود بعد ۹ سال با اصرار های مامان بزرگم ببینمش..
تصورم ازش فقط همون دوتا عکسی بود که دیده بودم
اما از رفتارش و واکنشی که قرار بود بعد دیدنم داشته باشه ، هیچ تصوری نداشتم:)
حرفا و سوالای تو ذهنم زیاد بود اما میدونستم سطح خجالتم بیشتر از اینه که بتونم باهاش بیشتر از یه سلام و چطورین حرف بزنم...🚶🏼♀️
تو قاب در که دیدمش ،منتظر اشکام بودم یا شاید منتظر اشکای اون خانوم( مامانم) که زودتر از هرحرفی فضا روشکل بدن...
اما ظاهراً اشکی نداشتم چون اصلا احساسی نداشتم
حس اینو داشتم که یه مهمون نسبتا دور اومده خونه مامانبزرگم و منم باید برم سلام کنم
انگار واقعا بچه همون خانوم بودم چون اونم نمیتونست هیچ احساسی رو از خودش به من منتقل کنه:)
بهم سلام کرد و دست داد اما یه لبخندی هم رو لبش بود که حس میکردم نشونه یه رضایت درونیه..
انگار مامانمم خجالتی بود :)
....
فهمیده بودم یه داداش دارم
ذوقم برای دیدن داداشم بیشتر از دیدن مامان بود
بلاخره دیدمش اونم تو دومین قراری که مامانم رو دیدم
وقتی خونه عمو بودم ، زنعمو همیشه میگفت نباید مادرت رو فراموش کنی و ازش بی خبر باشی.
هم بخاطر اون هم به خاطر آینده من ،هراز گاهی مامانم رو دعوت میکرد که بیاد و همو ببینیم و خودش از اتاق میرفت بیرون که راحت بتونم سوالا و حرفایی که از قبل آماده کرده بودم رو بهش بگم
سوالای مسخره ای مثل اینکه: چرا ولم کردی؟ بابام چه بدیایی داشت که حاضر شدی بچه ات رو بزاری و بری و به آینده اش فکر نکنی؟
داداشم ۶ سالش بود و خیلی شر بود
جوری که پشیمون میشدم از اینکه میخواستم ببینمش...
اما بازم تصور اینکه یه داداش دارم که شاید آینده به درد هم بخوریم برام جذااب بود ..
....
۱۹ سالم که شد و برگشتم خونه عمه ، میتونستم خیلی جاها تنهایی برم
از جمله خونه مامانم:)
یکبار این کارو کردم و فقط نصفه روز تو اتوبوس بودم تا برسم!
محله خارج از شهری بود با مردم و سبک زندگیای متفاوت ...
از این محله ها که همه همو میشناسن و وارد شدن یه غریبه تو اون محل همه رو کنجکاو میکنه و برمیگردن نگات میکنن جوریکه انگار آدم فضایی دیدن🤦♀
اما بلافاصله که فهمیدن من دختر فلانی ام همشون باهام گرم احوال پرسی کردن جوریکه انگار داستان زندگی من و مامانم رو میدونن ..
منم مثل یه غریبه ی باکلاس ،خیلی مودبانه و محتاطانه و معذبانه رفتار میکردم ... در اصل چون سرتاپام استرس و خجالت بود 😬
وارد خونشون که شدم
دیدن داداشم مجدد بعد ۴,۵ سال واینکه حالا یه پسر نیمه بالغ شده بود با یکم سیبیل پشمکی که تازه جوونه زده ، منو وارد یه دنیای دیگه کرد و به اصطلاح تو دلم قند آب شد :)
تازه اونجا فاز دخترایی که قربون صدقه قد و بالای داداششون میرفتن رو درک کردم🥲
این حس یکی از بهترین حس های زندگیم بود :)
تاحالا شده دلت برای همین روزایی که داری توش زندگی میکنی تنگ بشه؟
ینی نگران روزی باشی که دیگه این روزا تموم شده🚶♀..
دقیقا داشتم تو همچین روزایی زندگی میکردم ..
چون جدی جدی برای خودم یه دختر مستقل شده بودم و این حس آزادی برام تازگی داشت
روز در میون با مترو، با اتوبوس، با دوستام که همشون هم وایب خودم بودن میرفتیم مدرسه فکری که برام هیچی از حس و حال دانشگاه کم نداشت:)
بعد کلاسا اکثرا میرفتیم حرم و ناهار رو تو سلف کتابخونه حرم میخوردیم
شبم تا قبل ساعت ۸ میرسیدم خونه و شروع میکردم به تعریف کردن روزم برای عمه یا دختر عمم
دیگه از خونه فراری نبودم اما دلمم میخواست خوب جوونی کنم برای همین تو این مدت که خونه عمه بودم بیشتر از ده بیستا دوست صمیمی پیدا کردم که همشون یجور پایه تفریح و خوش گذرونی و همچنین کارهای فرهنگی بودن😁
عمه میزاشت با دوستای مذهبیم همه جا برم حتی مسافرت:)
برای حلقه های میانی که رهبر گفته بود یه کاری پیش اومد که باید چند روز میرفتیم تهران اونم با قطار:) بااینکه سفر کاری بود اما بازم به اندازه تموم اون مسافرتایی که تو نوجوونی با خانواده رفته بودمو بهم خوش نگذشته بود ، خوش گذشت =)
ولی ترسم از اینکه یه روزی این اکیپمون و این روزا از هم بپاشه کاملا درست بود
چون چند وقت بعد یکهو فهمیدیم یکی از استادامون که مارو دور هم جمع کرده بود برای چند سال باید از مشهد مهاجرت کنه تهران و دیگه نمیبینیمش💔
اون خانم هم فقط یه استاد معمولی برامون نبود
هم یه رفیق با معرفت بود هم یه مادر مهربون که هر موقع راه رو گم میکردیم پیدامون میکرد و میاوردمون تو مسیر 🥲
مدل حرف زدنش و آرامش حرفاش با همه استادای دیگمون فرق داشت:)
تشکیلات بدون رهبر انگیزه خیلی قوی میخواد که سر پا بمونه و ما دیگه انگیزه زیادی نداشتیم 💔🚶♀
کلاسامون تق ولق پیدا کرد ولی
در کنار کلاسا یه هیئت کوچولو مخصوص دخترا راه انداخته بودیم
که همون بهانه ی جدیدی واسه دورهم جمع شدن اکیپمون بود
برای همین بازم تا مدت ها بعد از مهاجرت استادمون به شهر دیگه از هم جدا نشدیم و خاطره های باحال تری ساختیم 🥲
روزا میگذشت و من و دوستام که دیگه عادت کرده بودیم به انجام دادن یه کار فرهنگی، رسانه ای ...
داشتیم از اینکه مدت زیادی هیچکار انجام ندادیم کلافه میشدیم
هر روز یه ایده به ذهن یه نفر میرسید
و شاید تا وسط های ایده هم میرفتیم اما دوباره ناتمام بیخیالش میشدیم
حس میکردیم کارامون تاثیری نداره چون کلیپایی که ما میساختیم و با یه پیج کوچیک نشر میدادیم در مقابل میلیون ها پیج اونور آبی که داشت مغز جوونا رو شسته شو میداد انگاری هیچ و پوچ بود 🚶🏼♀️
به اندازه موهای سرم تو فضای مجازی شبهه از دین و انقلاب انداخته بودن که جواب هیچکدومشو تو سرم نداشتم
خودمم داشتم تو اخبارهای غلط غرق میشدم و علاقه ام رو به کار فرهنگی از دست دادم
چون انگار هیچ ثمره ای برای جامعه نداشت
یه تایمی هیچ کار خاصی نکردم و فقط به روزمرگی های خودم عادت کردم 🚶♀
تو این مدت برام خواستگار میومد
و دوسه باری با پسر های متفاوت حرف زدم
وقتی با پسره میرفتیم تو اتاق که حرف بزنیم ، حس میکردم چقدر عاشق شدن برام کار سختی شده!
نمیتونم عاشق بشم اونم عاشق این خواستگارا که هیچ کدومشون هم سلیقه و هم وایب من نیستن!
اول از همه قیافه برام مهم بود که به دلم بشینه ...
که هرکار میکردم هضم قیافه هاشون برام راحت نبود و نمیتونستم ارتباط بگیرم😬
بعد از اون هم حرفاش و شخصیتش ...
تفاوت خواستگاری های الانم با خواستگاری های چهارده پونزده سالگیم این بود که دیگه نمیخواستم نقش بازی کنم و دقیقا همون چیزی که بودم رو ،رو میکردم
اما بعضی پسرا چون میدونستن ما مذهبیم شروع میکردن به خودشیرینی و رفتارای مصنوعی که من فکر کنم طرف خیلی مذهبیه و جواب مثبت بدم اما برای من فقط اینکه خود واقعیش باشه و نقش بازی نکنه مهم بود
اصلا برام مهم نبود که نماز شب بخونه یا نخونه برام مهم بود که یه انسان با شعور باشه و بجای شوهر اول رفیقم باشه
بهم زور نگه و نگاه از بالا به پایین نداشته باشه و بزاره باآرامش زندگی کنم
نه مرد سالاری نه زن سالاری
مثل دوتا همدم فقط کنار هم باشیم تا زندگی برای جفتمون آسون تر شه و مسیر حق رو گم نکنیم :)
میدونستم دختری نیستم که دائم به شوهر چشم قربان بگم و تنها وظیفمم ظرف شستن و خونه تمیز کردن و بچه داری بدونم
برای همین باید منتظر یه پسر روشن فکر از نوع حِذبُ الٰهیش میشستم 🥲😅
شاید انتظار سختی بود اما خیلی امید داشتم به ذکری که همیشه تو قنوت نماز های دست و پا شکسته ام میخوندم
ذکر: الهم الرزقنا زوجا صالح :))
میدونستم میاد هرچند دیر یا زود اما میاد و همه فانتزی های تو ذهنمو برآورده میکنه🥲
....
از سومین پسری که یه جلسه باهاش حرف زدم ، نمیتونستم ایرادی بگیرم
اما نمیتونستم هم به چشم همسر بهش نگاه کنم! نمیدونستم به کی بگم
هم میترسیدم ردش کنم و خدا قهرش بیاد و دیگه خواستگار نیاد😂
هم شخصیت مذهبی و مهربونی داشت و بنظر نرمال میومد
اما فقط مشکل این بود که باهاش حال نمیکردم !
تصمیم گرفتم قبل برگزاری جلسه دوم برم مشاوره.......
مشاورم از دوستای صمیمی دختر عمم بود و صحبت کردن باهاش، سبکم میکرد..
بهم گفت خودت رو تو شرایطای مختلف کنار خواستگارت تصور کن ... حالا ببین میتونی بعنوان نیمه گمشده ات ، عشقت ، همدمت بپذیریش؟
راحت تر از اون چیزی که فکر میکردم بود و اینکه فهمیدم میشه حق انتخاب رو به دلم بسپارم واقعا خبر خوبی بود :)
جلسه دوم خواستگاری تصمیم گرفتم به هیچ عنوان تسلیم چشمای مظلوم پسره نشم و فقط به حرفاش گوش بدم
دنبال یه حرف خاص یا یه رفتار خاص بودم که مثل یه نشونه یا معجزه عمل کنه و ازش خوشم بیاد اما وقتی به خودم اومدم دیدم دستم زیر چونمه و از بی حوصلگی فقط منتظر تموم شدن توضیحاتش راجب شغلشم🚶🏼♀️
نمیخواستمش اما اون حتی از کمردردش هم باهام حرف زده بود و این یعنی دست گذاشتن رو نقطه ضعف من که از روی دلسوزی نمیتونستم نهههه بگم😭
فردا شد و ما هنوز جواب قطعی رو نداده بودیم
برای یه کار اداری تو خیابون منتظر تاکسی بودم که یه مرد فال فروش ، یه فال حافظ رو با انتخاب خودش داد دستم ..
هرچی بهش گفتم آقا پول نقد ندارم بهم توجه نکرد وجوریکه انگار فال صلواتیه از من دور و دورتر شد!
یکم بعد از اینکه سوار تاکسی شدم یادم اومد فال رو باز کنم و خیلی عادی بخونمش:
راستش یکم برگ ریزون بود اما جمله آخرش این بود که : در ازدواج عجله نکنید و هنوز فرصت هست...🚶♀🥲
برای آدم دودلی مثل من که جرئت نه گفتن هم نداشت این فال مثل یه معجزه بود و نجاتم داد که خیلی راحت به عمم بگم بهشون بگه: جوابم منفیه..
...
پیج اینستاگرامم رو به هزار بدبختی به ۲ کا رسونده بودم که بخاطر پستای انقلابیم و گزارش دادن افراد حسود کلا پرید..
یه پیج خوابیده از قبل داشتم و اونو دوباره راه انداختم اما از اونجایی که هیچکس دلش نمیخواست پستای انقلابی منو ببینه فهمیدم باید کوچ کنم به پیام رسان داخلی یعنی (ایتا)
..
شاید هنوزم رابطه خیلی عالی با معنویات نداشتم اما کتمان کردن اینکه خدا و شهیدا و اماما تو نوجوونیم دستم رو گرفتن و از خیلی وضعیت های بد نجاتم دادن برام چیز راحتی نبود ...
کانالای ایتا چه خبریاش چه مذهبیاش برام خسته کننده و تکراری شده بود دلم یه کانال مذهبی با وایب تینیجری میخواست برای دنبال کردن، اما تو ایتا همچین چیزی نبود
از اونجایی که خودمم دلم میخواست یه تریبون داشته باشم و با هم نسلام حرف بزنم تصمیم گرفتم برای اولین بار کانال مذهبی تینیجری رو افتتاحش کنم و اسمش هم باشه هشتادی جماعت🗿 که بلکه فقط هشتادیا عضو شن و دورهم جمع بشیم :)