eitaa logo
هیئت ثارالله🏴
1.1هزار دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
705 ویدیو
92 فایل
﷽ ✨️ قرار هر هفته‌مون😍 سه‌شنبه‌ها ساعت۱۶🌿 📍 مسجد امام خمینی(ره) دانشگاه علوم پزشکی اصفهان 💚 نذورات و کمک‌ به برگزاری جلسات: 6037991943691679 🌱 عضویت و ارتباط با ادمین: @sarallahadmin کنار هم، زیر سایه‌ی حضرت زهرا (س)؛ جایی برای آرامش دل‌هامون ❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
📸 🏴 مراسم مشترک وداع کادر درمان موکب درمانی هیئت ثارالله و کاروان دانشجویی اربعین حسینی 🗓 دوشنبه ؛ ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ 🚩 هیئت ثارالله دانشگاه علوم پزشکی اصفهان ❤️ اربعین ۱۴۰۵ 🇮🇷 | 🇮🇶الأربَعین ۱۴۴۸ ╭┅────────┅╮ @sarallahmui ╰┅────────┅
🚩 همه جا کربلاست... 🏴 پیاده‌روی جاماندگان اربعین حسینی (علیه السلام) 🔹از چهارراه نورباران و میدان آزادی 🔸به سمت گلستان شهدای اصفهان 🗓 سه شنبه ۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۵ ⏱ از طلوع آفتاب تا اذان ظهر اربعین 🔻 الی اصحاب الحسین (علیه‌السلام) شــورای هــماهنگی تــبلیــغات اســلامی           اســـتـــان اصــفهـــان 🌐 https://eitaa.com/eshahtad با ما همراه باشید
هیئت ثارالله🏴
دل‌خوش پیام فرستاد که؛ «داری میری جایی که آدم خوبا از همه چیز دل کندن...» راننده عراقی اعصابِ درس
دل‌نگران گوشم را به لب‌هایش چسبانده بودم تا بتوانم صدایش را بشنوم. احتمال می‌دادم تا چند دقیقه دیگر به طور کامل هوشیاری‌اش را از دست بدهد. از بین لب‌های باریک و سفید شده‌اش، شبیه به زمزمه ناله زنانه‌ای در باد، یک اسم بیرون آمد. شبیه یک پیروزی بزرگ برای من به نظر می‌رسید. سر برگرداندم عقب و با فریاد گفتم؛ «اسمش رضوان ساداتِ...» جان نداشت. یعنی انگار هر لحظه که می‌گذشت وضعیتش وخیم‌تر می‌شد. زیر کتف و پاهایش را گرفته بودند وقتی آوَردندَش... پلک‌هایش مدام روی هم می‌افتاد و در تکاپوی ما برای تکان دادن و بیدار نگه داشتنش، باز مجبور می‌شد از هم بازشان کند. حالا دیگر عرق از شقیقه‌هایم سرازیر شده بود. خودم هم نفس‌هام به شماره می‌افتاد و زنِ روی تخت دراز کشیده، به نظر می‌رسید چیزی تا یک فاجعه فاصله ندارد. فقط در ذهنم می‌گذشت که اگر قلبش بایستد... اگر قلبش بایستد!... «خانم، خانم، رضوان سادات، بیداری؟! صدای من رو می‌شنوی؟!» نگاهم می‌کند. سرش را کمی بالا و پایین می‌برد که یعنی می‌شنود. «بیماری خاصی داری؟!» دوباره مجبور می‌شوم گوش‌هایم را به لب‌هاش بچسبانم. پژواکِ نفسِ کوتاهش روی لاله گوشم پخش می‌شود. نام یک بیماری خودایمنی را می‌برد‌ و نای ادامه دادن ندارد. میزدیم روی شانه‌‌هایش، بازوهایش را می‌گرفتیم و محکم تکانش می‌دادیم. پروتکل‌ها، خط نوشته توی کتاب‌ها، تمام راهنماهای پزشکی و آنچه خوانده بودیم در یک زمان پاک شده بودند انگار و هرچه در ضمیرِ ناخودآگاه تجربه‌های بیمارستانی‌مان باقی مانده بود، داشت به کار گرفته می‌شد. «رضوان بیدار باش، چشم‌هات رو باز کن، اها، خوبه، به چه دارویی حساسیت داری؟» این سوال خیلی مهم بود. جوابش بیشتر و زن یک نفس در میان، هرجور که می‌شد نام چندتایی را آورد. گردنش به سمت راست خم بود. پلک‌هایش داشت باز روی هم می‌افتاد، عملا بَدَنَش کار نمی‌کرد. کوچک‌ترین توانی برای مشت کردن دست‌اش یا حتی تکان ضعیفِ انگشتانش نداشت. باز فکر کردم، کمی ترس‌خورده، دل‌نگران، اگر قلبش بایستد؟!.. همهمه آدم‌های اطرافم، صدای کولرِ آبی، تلفنِ اورژانسی که مسؤل موکب درمانی داشت با آن طرفِ خطش صحبت می‌کرد، هیچ‌کدام مهم نبود. مهم فقط این بود که دختری که روز اول دربِ اتاقِ هتل را به رویم باز کرده بود، حالا آن طرف تخت ایستاده است و تمام تلاش‌اش را می‌کند تا دم و بازدمِ زنِ در حال از دست رفتن را تنظیم کند تا هوشیاری‌اش بیشتر از این پایین نرود. جایم را به دختر می‌دهم. از جان مایه می‌گذارد... «هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه... حالا نفس... خوبه... دوباره...» وَ زنِ از حال رفته، باز یک نفس کوتاه و سطحی را بیرون می‌دهد. زمزمه ضعیف و بی‌جانش را صدای کولر آبیِ بزرگِ موکبِ درمانی در خود محو می‌کرد. عرق از تیره کمرم راه گرفته بود و تپشِ ممتدِ قلبم در کوبش سریع‌اش به دیواره سینه‌ام، داشت داد می‌زد که وضعیتِ پیش آمده اصلا خوب نیست... «هزار و یک، هزار و دو...» خدا را باید می‌کشیدم بین پرده‌های سفید موکبِ درمانی و التماسش می‌کردم تا اتفاق بدی نیفتد. حرمِ اباعبدالله پنج دقیقه با ما فاصله داشت و من نمی‌دانستم بین آن شلوغی و دعاهایی که روانه می‌شود سمتش، آیا من را می‌بیند؟! صدایم را می‌شنود؟! زمزمه می‌کردم یا حسین خودت کمک کن و باز رشته افکارِ خطی‌ام با شمارشِ هزارِ دوستم و نفس‌های زنِ روی تخت افتاده، می‌گفت شاید همه مسیر را آمده‌ای که در این لحظه برای این زن و او که پشت پرده دل‌نگرانِ اوست، بعد از خدا امید باشی، وسیله نجات باشی که ابوسجادِ عراقی‌ها سرِ راهشان قرار داده. همهمه‌ها حالا دیگر خوابیده است. روی تخت و ملحفه سفیدش، کسی نیست. قلبم آرام می‌زند. زن را بُرده‌اند جای دیگری و من خیره به جای خالی او غرقِ خودم هستم. سوالِ اول و آخر را می‌پرسم؛ «من اینجا چی کار می‌کنم؟!» جوابم واضح بود. کاملا خودستایانه، پُر از شَعف، بدونِ قصدی برای پنهان کردنِ احساسِ مباهات، با چاشنیِ اندکی ذوق و شوق، جواب می‌دهم؛ «برای حسین، من از بچه‌های موکبِ درمانی‌ام...» ادامه دارد... -پارت چهارم
📷 ✨ بخش بخش اول موکب درمانی 📌 «موکب شهدای طالخونچه» این موکب در شارع حسین شهر کربلا، برپا شد و خادمان موکب درمانی مشغول خدمت رسانی به زائرین اباعبدالله شدند موکب درمانی هیئت دانشجویی ثارالله 🇮🇷اربعین ۱۴۰۵ | 🇮🇶الأربَعین ۱۴۴۸ ╭┅────────┅╮ @sarallahmui ╰┅────────┅╯