خدا رو شکر خونوادهی همسرِ برادرم اهلِ حاشیه نیستن و اگرنه ما حتما الآن مراسمِ جهازبرون داشتیم... چون مادرم این حواشی رو دوست داره. اما حالا که خونوادهی عروسمون پایه نبودن و تو خونهی ما هم من مانعم، مامان حسابی به تنگنا افتاده :)
وسایلی که برای برادرم مهیّا کرده رو چیده وسطِ خونه که فیلم بگیریم. دلش طاقت نیاورده و چند تا از همسایهها رو هم تکی تکی و جدا جدا گفته و اومدن دیدن :/
هر نفر اومد و نشست و تبریک گفت و نظری داد و رفت و بعدش نفرِ بعدی :/
بعد رفت دوربینِ فیلمبرداری کرایه کنه بیاد من براش فیلم بگیرم که شکرِ خدا دوربینِ مغازههه مشکل داشته :)
من سعی میکنم تو ذوقش نزنم و تکاپوی مادرانهش و درک کنم. برای خونهی ما این اولین تجربه است. هزار تا آرزو تو دلشه. مردای خونه، حتی داماد، همه سرِ کارن و خودم و خودشیم.
من خواهرشوهریام که میخواد مجلس عروسیِ پر از گناهِ برادرش نره، پس بهتره برای کارِ فرهنگیِ تمیز روی این مسأله، در مسائلِ بیگناهِ این عروسی، مشارکتِ فعال و پویا داشته باشم.
لباسِ مجلسِ مادرم و خودم بُردم انتخاب کردم، کفشش رو با خودم میریم انتخاب میکنیم. روزِ مجلس قراره برم آرایشگاه برای آرایشش نظر بدم، لباسش و خودم تنش کنم. خونهی عروس و داماد رو دیدم و بهترین تبریکها رو گفتم. جز کاشتِ ناخن، به لباسِ عروس، به آرایشِ عروس، به تالاری که انتخاب کردن، به شام، پذیرایی، ماشین، گل، به همهچیزِ بیگناهش کلی تبریک گفتم و انرژی دادم.
تا هرجا هم تونستم حرفام و زدم و امر به معروف و نهی از منکرم و کردم. مثلا شوخیشوخی هی تذکر دادم شما که مجلسِ گناه دارید، شبای ولادتِ ائمه علیهم السلام نگیرید، برکت که نداره براتون هیچی، دلِ ائمه علیهم السلام رو هم میشکنید که به اسمِ اونا شروع کردید، اما به کامِ خودتون تموم میشه...
پنج ماه طول کشید تا عروسِ خوبمون رو قانع کنم که چرا تو مجلسش نخواهم بود، الهی امام زمان ارواحنا فداه خودش و شوهرش رو عاقبت بخیر کنه که من و درک کرد و حامیِ انتخابم شد، با اینکه میدونم چه برداشتها میشه و چه حرفها درست میشه و ممکنه فکرِ خرابِ برخی، عروسمون رو اذیت کنه، اما رفتارِ بعد از مجلسِ من میتونه جبرانکننده باشه. ولی مجلسِ گناه رفتنم من و سرشکستهی امام زمان ارواحنا فداه میکنه و سرافکندهی کربلاهایی که رفتم...
مادرم هنوز هم دوست داره اون شب من باشم، اما سالهاست با انتخابهای من کنار اومده. همهی تلاشم و کردم تا نقطهی بیگناهِ مراسم کنارِ تکاپوی مادرانهش باشم.
وقتی وسایلِ داماد رو پهن میکرد که فیلم بگیرم، دنبالِ ذکرِ شادِ صلوات بودم. هی پخش میکردم ببینم چطوریه که شنید. گفت از آهنگای موبایلِ خودم بذار. خندهخنده گفتم نه دیگه! آهنگ تو خونهی ما ممنوعه، عروسی و غیر عروسی هم نداره. گفت بانی بذار، بانی که خوبه، تلویزیون هم میذاره :/ گفتم تلویزیون مرجعِ درستی نیست.
«عشقِ پاکِ» حامد زمانی رو پیدا کردم. (خدا هرجا هست عاقبت بخیرش کنه... بینِ اغلبِ مذهبیهای حسودِ بیعُرضه ضربه خورد... ولی اون ضرر نکرد، جبههی انقلاب ضرر کرد که یه باعُرضهی بهدردبخور رو از دست داد و چسبید به چادریها و ریشوهای پیشونی سوختهی ریاکارِ مغرور و منفعتطلبِ بیعُرضه!)
بلند شدم ببینم از کجای وسایل شروع کنم به فیلمبرداری که همهش برام بیهوده بود... تا اینکه سجاده رو دیدم.
تربتِ کربلای داخلش رو گذاشتم و تسبیح رو گذاشتم دورش.
موسیقی رو با اسپیکر پخش کردم و فیلم رو از تربتِ کربلا شروع کردم و به تربتِ کربلا ختم❣
مامان، مادرانه هی چشماش خیس میشد و تو خیالش به رؤیاهاش فکر میکرد. هر بار حامد زمانی میگفت «سبوی سبزِ جهازش...»، مامان از انتخابِ آهنگم ذوق میکرد و میگفت چه قشنگه :)
از فیلم هم راضیه و همون یه برداشت رو تأیید کرد.
با هم وسایل رو جمع کردیم. من کارتنها رو چسب زدم. فیلم رو نشست چند بار نگاه کرد و هی صدای فینفینِ یواشکیش اومد. بعد هم خسته اما راضی، رفت که بخوابه😊
@sarbehrah
مکالماتم با رفیق رو دوست دارم نشر بدم.
تقدیم به مذهبیخوابموندهها؛
مذهبیعقبموندهها؛
مذهبیمنفعتطلبها؛
مذهبیریاکارها؛
مذهبیدروغگوها؛
مذهبینونبهنرخروزخورها؛
وَ زیرشاخههای همهی موارد👍😉
@sarbehrah
سلام مجدد🌿
من سه گزینه همیشه تو ذهنمه و سعی میکنم تو اردوهای جهادی یا فعالیتهای فرهنگیم و حتی مدرسه بهش برسم. اما برای کاری که شما فرمودین و طرفدارشم چون نسلِ جدیدِ زمانهمون بهش اقبال داره فقط یه گزینه دارم.
با استناد به وصیتنامهی شهدا از صدرِ انقلاب تااااااا مدافعینِ حرم تاااااااااا شهدای امنیت و آرمان و روحالله و دانیال و رضا و سلمان و...،
با دو دو تا چهار تای عقلی و ریشهیابیِ مسائل و حتی حل شدنِ دو موردِ دیگهی ذهنم،
با تحلیلِ شهادتهای ائمه علیهم السلام و رخنهها و ریزشهای انقلاب،
من «ولایت و ولایتپذیری» رو اوجب و اهمّ میدونم و نیازمندِ کارِ مستمر و بلندمدت.
@sarbehrah
جوایزِ خوبی گذاشتن که امیدوارم جلب توجه کنه و خصوصا نوجوانها شرکت کنن.
@sarbehrah
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کارِ ساده اما پرمحتواییه. آفرین به سازندههاش❣
من دستبهدستش میکنم به نیّتِ امر به معروف و نهی از منکر.
@sarbehrah
سربهراه
دوستم که خودش متأهله از تهران اومده، پیام زده کِی وقت داری بیای حرم ببینمت؟ میگم فعلا دعام کن تا به
بدِ دوستم و گفتم، خوبشم بگم؛
زینب قبل از ازدواج، محجبه و مأخوذ به حیا بود (حجاب و حیا با هم فرق دارن؛ مثلا من حجابم اگه هشتاد باشه از صد، حیام پنجاهه. یعنی پوششِ کامل رو دارم اما مثلا در صحبت کردن با آقایون راحتم. هیچ توجیهی هم نداره و خودم میپذیرم اشتباهه و درصددم درستش کنم. یا مثلا مراقبِ خنده و حرکاتم تو خیابون نیستم. کلا راحتم متأسفانه. پس هر محجبّهای باحیا نیست، هر باحیایی هم محجبّه محسوب نمیشه. دختری که لخت و عور بیاد بیرون، بعد موقعِ صحبت با نامحرم سرش و بندازه پایین و مثلا حیا کنه، یا خودش و مسخره کرده، یا ما رو گلابی فرض!)
زینب و میگفتم؛
صورتش هیچ آرایشی نداشت و تو اربعین عینِ من و رفیق، سیاهسوخته شد :)
بعد از ازدواج، هم حجابش بیشتر شده، هم حیاش. نه اینکه قبل از ازدواج اینها کم باشه، به هیچوجه! دقیقا محجبه و مأخوذ به حیا بود، اما بعد از ازدواج این نیمِ ایمانش واقعا کاملتر شد.
چادرش سادهی ایرانی شده بود. زیرِچادرش عبای بلند. روسریِ قوارهبزرگ. رنگها تیره. روی صورتش حتی یه ضدّ آفتاب نبود. طلاوعلا و زیورآلاتی بهش اضافه نشده بود و فقط دستِ چپش حلقهی سادهای داشت.
شما رو نمیدونم، ولی من تا بوده، تو بسیج... تو جهادی... تو راهیان نور... تو سفرای عتبات... تو طرحِ ولایت... تو دورهمیهای سرِ مزارِ شهدا... حتی تو هیئت... دوستمذهبیای بعد از ازدواجم و یهطورِ دیگه دیدم...
نه که آرایشِ غلیظ، نه! مذهبیا اینقدر رُک و پوستکنده کار نمیکنن! بیشتر آبزیرِ کاه و منافقخِصلتن! یهطوری عمل میکنن هم اینور و داشته باشن، هم اونور و، هم همهور و! نه سیخ بسوزه، نه کباب(!)
قشنگ یه لایهی ظریفِ آرایش... سایهچشمهای ملیح... سُرمه... رژِ لبهای ملیح... لباسای رنگی... زیورآلات... چادرای مدلدار... حتی با بوی عطر و ادکلن...
افطاریِ چهارشنبه رو یادتونه؟ خدا شاهده دوستم که سلبریتیِ امر به معروف و نهی از منکرِ حجابه با صورتی اومد و رفت که روی ابروهاش کار شده بود... من نمیدونم اسماش چیه... کیف و روسری سِتِ رنگی داشت... زیرِ چادرِ جلوباز، پیراهنِ کوتاه و رنگی... زیرِ پیراهن، جورابشلواری...
من اگه اینا رو بپوشم کسی نمیتونه بهم ایراد بگیره (میتونه، به فرض میگم و بر مبنای گفتمانِ فعالیت) اما اونی که شاخِ تبلیغِ حجابه و مردم میشناسنش نههههههه!
مگه اصلِ حجاب؛ جلبِ توجه نکردن نیست؟! این چه حجابیه که همه تا میبینن خوششون میاد و هوس میکنن محجبه شن؟!
میلنگه کار! بد هم میلنگه!
(باطنِ همهمون با خدا و روزِ قیامت، من در باطن و نیّتها حرفی ندارم. حرفم نمودهای دینداریه که در نگاهِ تمدنی، جامعهسازی و تربیتِ نسل حائز اهمیته)
شما رو نمیدونم، ولی مذهبیای دورِ من بعد از ازدواج، تکاملِ دین و ایمان تو اعمالِ ظاهریشون دیده نمیشه!
اگه فکر کردید جامعهی مذهبیِ دورم محدوده و نمونههام کم، باید بگم سخخخخخخت در اشتباهید! من با ارگانهایی کار کردم و بودم و هستم که کرور کرور جوامعِ مذهبی درونِ خودشون دارن...
ای کاش تعدادِ مذهبیحقیقیهایی که دیده بودم قدرِ انگشتای دست و پام میشد... اما گشتم نبود... نگرد نیست!
@sarbehrah
یکی از دخترام مرحلهی منطقهای انشای خوارزمی رو قبول شده و با هم میریم برای مرحلهی خوانش😍
هورررررررررررررررررررررااااااااا😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
میشه سیلِ صلواتاتون رو راه بندازین خوانش هم بره بالا؟😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
از دخترای طبقه پایین هدیه گرفتم...
برام آرمان گرفته چون روی دفترچهم آرمان بوده و فهمیده دوستش دارم...
برام ذوالفقاری گرفته چون میدونه رفتم وادیالسلام...
چقدر دقیقن... چقدر نمادها و اِلِمانها بیش از آموزشِ مستقیم اثرگذاره...
چقدر معلمی خطرناکه و من نمیدونم دیگه چه نمادهایی از من ساطع شده و روی ذهن و قلبشون اثر گذاشته...
یا صاحبالزمان!
من از اوّل هیچکاره بودم... هر صبح دخترام و سپردم به شما... در حقشون مضاعف دعا بفرمایید❣
@sarbehrah
سربهراه
یکی از دخترام مرحلهی منطقهای انشای خوارزمی رو قبول شده و با هم میریم برای مرحلهی خوانش😍 هورررررر
ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطفِ شما گامی چند
یه تشکّرِ کوچیک و عبوری❣
@sarbehrah