حضور و غیابِ نهما رو که انجام میدم، میگم فردوس! میگه جانم! میگم دو هفته گذشت! میگه خب؟ میگم گفتی اسرائیل پودرمون میکنه! کِی پس؟ مُردیم از چشمبهراهی😂😂😂
با نهما رفیقم و خندهخنده حرفام و میزنم. کلاس خندهش میگیره و چند نفری حرصشون.
میگم خدا رو شکر معلمِ زمانهای هستم که همه مثلِ هاپو از بیهویتی که حتی یه کشور به نامش نیست میترسیدن و رهبرِ من سیلی خوابوند زیرِ گوشش😍😍😍
با اقتدار حرف میزنم... با فخر... اینقدر که یکی از دخترام با حرص میگه وای! خانوم چه باافتخار هم حرف میزنه!
من بیخیالِ این اتفاق نمیشم! ۴۵ ساله امام خامنهای میگن آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه، اسرائیل هیچ غلطی نمیتونه بکنه، ۴۵ ساله همه مثلِ موش میترسن، حتی مذهبیاش(!) اونوقت گنبدِ آهنین رو آبکش کردیم و هیچکس جرأت نکرد چپ نگامون کنه!
بهخدا که غرقِ نعمتیم که نمیفهمیم چی شده و لال شدیم! من یکی حالاحالاها با ۲۶ فروردین کااااااارها دارم😎
@sarbehrah
صحبتهای آقای رئیسی رو تو غربِ تهران گوش دادید؟
من هنوز پشتِ این مرد هستم و به حمایت ازش افتخار میکنم.
همهی نشدنها رو هم درک میکنم.
دمت گرم که دروغ نگفتی❣دمت گرم که توضیح میدی❣دمت گرم که از راست گفتن و درک نشدن و فحش خوردن نمیترسی❣دمت گرم که ناامید نمیشی و بازم تلاش میکنی❣
من برات عاقبت بخیری دعا میکنم و به نیابتت زیارت امام رضا جان میرم که خدا کمکت کنه و عزّتت بده و واسطهی عزّتِ جمهوری اسلامی ایران باشی❣
@sarbehrah
من تا اولِ دبیرستان مرجع تقلید نداشتم... متأسفانه حتی اسمشم نشنیده بودم... ابتدایی و راهنمایی هم مدرسهای درس خوندم که دولتی بود و این چیزا دغدغهشون نبود و زنگای دینی، صرفِ تمرینِ ریاضی میشد... خونوادهی مذهبیسنّتی داشتم و جز روی «رضایتِ عُرف» از من چیزی نمیخواستن... اینترنت و موبایل و کتابخونه و هرچی که بچههای الآن دارن هم نداشتم...
وقتی آزمون دبیرستان امام رضا جان قبول شدم و برای مصاحبه دعوت، مادرم یه کتابچه داد دستم و گفت اگه پرسیدن مرجع تقلیدت کیه، این اسم و بگو. اونجا اولینباری بود که من اسم مرجع تقلید رو شنیدم! مصاحبهگر ازم پرسید مرجعت کیه؟ گفتم مادرم گفته بگم فلانی :)) کلا من رو روی صداقتم قبول کردن وگرنه هییییییییچیِ من شبیهِ چیزی که اونا میخواستن نبود :))
از اونجا شاخکام حساس شد که مرجع تقلید کیه و چیه! همون کتابچه رو خوندم. فهمیدم باید به جایی وصل باشم. وصل شدم به همون اسم. یکی_دو سال بعد فهمیدم مرجع تقلید باید زنده باشه. گشتم دنبالِ یه مرجعِ زنده. چند سالی وصلِ همون بودم که فهمیدم مرجع باید اَعلم باشه. دستوپاشکسته گشتم پی اَعلم. هرکی یه توضیحی میداد و نوشتههای تو کتابا هم سخت بود. این یکی رو نمیفهمیدم. تو ذهنم این بود که اَعلم یعنی کسی که از همه بیشتر بدونه، خب اینکه تشخیصش فقط با خداست. اغلبِ افرادی هم که بهشون رجوع میکردم، غَرَضدار راهنماییم میکردن، ینی من و نامحسوس میخواستن جذبِ مرجعِ خودشون کنن. مدلِ حوزویهایی که تا باهاشون حرف میزنی میخوان جذب فلان عالِم و فلان استادشون کنن یا اغلبِ طرفدارای آقای شجاعی که تا میای دهان باز کنی، شجاعی میذارن دهنت! من همیشه از این مدل آدما پرهیز دارم. اینا به قول مولوی بهجای دیدنِ نور، انگشتی که نور نشون میده رو دیدن و وصلِ انگشته شدن(!) اینا سطحشون پایینه و عمرا بتونن کسی رو بکشن بالا! استاده هم خیلی نفسِ قدسی داشت اینا رو نجات میداد ؛)
نتیجهی چندین سال پریشانی و پرسوجو و مطالعه شد اینکه با «استنباطِ خودم» فهمیدم اَعلم یعنی همهجانبهبودن، چندبُعدی بودن. از اونجا فهمیدم عه! فقط امام خامنهای هستن که همهی ابعاد رو در حدِ عالی دارن! علمِ دین، علمِ جنگ، علمِ سیاست، علمِ ادبیات، علمِ قرآن، علمِ تاکتیک، علم روانشناسی، علم جامعهشناسی، علم تاریخ و... .
وَ فقط ایشون هستن که عامِل به علمشون هستن!
یعنی دو شاخصه رو خیلی بررسی کردم:
چندبُعدی بودن
عامِل بودن.
تو تاریخ خوندم خطِ مقدمِ انقلابها و اعتراضات و تحولات؛ علما و مراجع بودن.
واقعهی گوهرشاد رو بخونین، انقلاب مشروطیت، قیام مردم تبریز، مبارزه با کاپیتولاسیون، تو جنگ جهانی اول و دوم، مبارزه با استعمار انگلیس، جنوب، شمال، غرب، شرق، انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و... .
اگه شرایط داشتن قیام میکردن و مبارزهی مثبت، اگه شرایط مهیا نبوده مثل امام سجاد علیه السلام و ائمهی بعد از ایشون به شیوهی دیگه مبارزه میکردن.
پدرِ امام خامنهای نمازجماعتشون رو تعطیل میکنن و خونهنشین میشن که مردم بدونن ایشون با حکومتِ طاغوت موافق نیست.
ینی هرکدومشون به نحوی عامِل به علمشون بودن.
از وقتی تونستم دستِ چپ و راستِ دینم رو بشناسم، ندیدم علما و مراجع تقلید خط مقدم باشن!
تو اغتشاشاتِ ۱۴۰۱ صدا ازشون درنیومد و ندیدم از بیتشون بیان بیرون و کاری کنن(!)
کاریکاتور پیامبر رو نشریهی فرانسه کشید یادتونه؟ مراجع تقلید تکونی خوردن؟ یک سال و نیمه حجاب مملکت نشونه گرفتهشده، جایی دیدید مرجع تقلیدی تحصّن کنه؟! اعتراض؟! راهپیمایی؟! اصلا تکونی خوردن اینا؟!
بعد مگه اینا نباید جوری عمل کنن که کمترین بار به دوشِ حاکمِ جامعهی اسلامی باشه؟ چطور شد و کار به کجا رسید که حاکمِ جامعهی اسلامی دو روز بعد از موشک خوردنِ سفارت ایران در سوریه و چنین بحث مهمی، ایستاده بیست دقیقه از حجاب صحبت کردن و حکمِ حجاب رو یادآوری کردن؟!
امروز تو اخبار دیدم آقای مکارم شیرازی از طرح نور فراجا حمایت کرده و در حقشون دعا میکنه... مونده بودم بخندم یا گریه کنم...
این یکی رو فحشم نمیتونم بدم... نه چون ممکنه تهش واقعا عالِم باشن، نه! فقط سرِ حساسیتِ آقا روی مراجع تقلید که تأکید دارن حرمتشون حفظ شه... وگرنه که...
متنِ من بافههای ذهنم نیست، زخمهایم زبان درآوردند
حرف جوشید و بر زبان آمد، از گلو استخوان درآوردند...
@sarbehrah
سربهراه
من تا اولِ دبیرستان مرجع تقلید نداشتم... متأسفانه حتی اسمشم نشنیده بودم... ابتدایی و راهنمایی هم مدر
کار دارم با آقای مکارم!
راههای ارتباط با ایشونه... گفتم شاید شما هم دردتون گرفته باشه!
@sarbehrah
آقای حائری شیرازی را میشناسی؟ تفسیری از کلامِ امام در شبِ عاشورا و ظهرِ عاشورا دارد که شب از خود میرانَد تا مبادا خبیثی بینِ طیّبها باشد و روز به یاری میخوانَد که مبادا طیّبی بینِ خبیثها بماند.
این تفسیر، حالِ تو شده که طیّبی در خباثتِ آمریکا، وَ من که خبیثی هستم در طیبّاتِ جمهوریِ اسلامیِ ایران که دلگرمِ مُبَدِّلَ السَّیِئاتِ بِالحَسَناتم و در سر، امیدِ حُر ّشدن میپرورانم.
اما من و تو این فاصلهها را عبور میکنیم؛ آمریکا تا ایران و خبیثات تا طیّبات راهی نیست به هنگامهی ظهور... من چهرهات را به خاطر میسپارم، تو نوشتهام را از بَر کن... آنگاه که در أرضِ مقدّس نمازِ آزادی خواندیم، من تو را از فروغِ چشمهایت خواهم شناخت و تو مرا به انگشتهایم که این کلمات را برایت نوشت...
درگاهِ مسجدالأقصی به آغوشت میکِشم... بهجای این شب و روزها که مهسای عُریانی نبودی تا برایت شمع روشن کنند و یک دقیقه سکوت(!)
این عاشورا را تاب بیاور... ظهور وَرای امیدهای من و تو و دخترانِ غزّه میدَمَد... به آغوشت میکِشم؛ روزِ آزادی... درگاهِ مسجدالأقصی.
@sarbehrah
امروز یه معلمِ بداخلاق و بدعُنق بودم که دخترام لبخندم و ندیدن تازه دعواشونم کردم...
یکی از همکارایی که آموزگاری قبول شده با چادر اومد مدرسه...
حتی چادرش و درنیاورد... نشست تو دفتر و میگفت من و با چادر ببینید که اومدن تحقیق بگید...
میدونین؟ مسأله اینه که حتی از ریاکار بودن خجالتی ندارن(!)
دخترام وقتی من میرفتم بالا که برم دفتر بهم میگفتن خانوم تو دفتر سمّه! سمّ!
سمّ تو ادبیاتِ دخترام یعنی یه چیز عجیب! یه پدیدهی نادر!
اما واقعا سمّ بود که رفت تو ذهنِ بچههام...
نمیدونم میفهمین چی میگم؟ چطور میشه علنی ریا کرد و بهشم فخر فروخت و مورد اقبال هم بود؟!
سربهراه
امروز یه معلمِ بداخلاق و بدعُنق بودم که دخترام لبخندم و ندیدن تازه دعواشونم کردم... یکی از همکارایی
متشکرم از پاسخِ آنلاینِ یکیتون که نوشتین راحتن چون بهش نمیگن ریاکاری، میگن زرنگبازی........
به مدلِ من هم میگن اسکول.....
راست میگین! شنیدم که میگن طرف خیلی زرنگ بود اینجوری کرد....
نتونستم به همکارم چیزی بگم... حرص و خشم کلللللل وجودم و گرفته بود... هشتمام یه اشتباه کوچیک کردن... واااااای شدم شمر ذیالجوشن... زهرشون کردم فارسیِ امروز و... اشکِ یکیشونم درآوردم...
هفتما رو هم دعوا کردم...
من مشکلات شخصیم روی کلاسام اثر نداشت، اونوقت این فسادِ ریشهایِ سیستماتیک کامل بهمم ریخت...