آقای حائری شیرازی را میشناسی؟ تفسیری از کلامِ امام در شبِ عاشورا و ظهرِ عاشورا دارد که شب از خود میرانَد تا مبادا خبیثی بینِ طیّبها باشد و روز به یاری میخوانَد که مبادا طیّبی بینِ خبیثها بماند.
این تفسیر، حالِ تو شده که طیّبی در خباثتِ آمریکا، وَ من که خبیثی هستم در طیبّاتِ جمهوریِ اسلامیِ ایران که دلگرمِ مُبَدِّلَ السَّیِئاتِ بِالحَسَناتم و در سر، امیدِ حُر ّشدن میپرورانم.
اما من و تو این فاصلهها را عبور میکنیم؛ آمریکا تا ایران و خبیثات تا طیّبات راهی نیست به هنگامهی ظهور... من چهرهات را به خاطر میسپارم، تو نوشتهام را از بَر کن... آنگاه که در أرضِ مقدّس نمازِ آزادی خواندیم، من تو را از فروغِ چشمهایت خواهم شناخت و تو مرا به انگشتهایم که این کلمات را برایت نوشت...
درگاهِ مسجدالأقصی به آغوشت میکِشم... بهجای این شب و روزها که مهسای عُریانی نبودی تا برایت شمع روشن کنند و یک دقیقه سکوت(!)
این عاشورا را تاب بیاور... ظهور وَرای امیدهای من و تو و دخترانِ غزّه میدَمَد... به آغوشت میکِشم؛ روزِ آزادی... درگاهِ مسجدالأقصی.
@sarbehrah
امروز یه معلمِ بداخلاق و بدعُنق بودم که دخترام لبخندم و ندیدن تازه دعواشونم کردم...
یکی از همکارایی که آموزگاری قبول شده با چادر اومد مدرسه...
حتی چادرش و درنیاورد... نشست تو دفتر و میگفت من و با چادر ببینید که اومدن تحقیق بگید...
میدونین؟ مسأله اینه که حتی از ریاکار بودن خجالتی ندارن(!)
دخترام وقتی من میرفتم بالا که برم دفتر بهم میگفتن خانوم تو دفتر سمّه! سمّ!
سمّ تو ادبیاتِ دخترام یعنی یه چیز عجیب! یه پدیدهی نادر!
اما واقعا سمّ بود که رفت تو ذهنِ بچههام...
نمیدونم میفهمین چی میگم؟ چطور میشه علنی ریا کرد و بهشم فخر فروخت و مورد اقبال هم بود؟!
سربهراه
امروز یه معلمِ بداخلاق و بدعُنق بودم که دخترام لبخندم و ندیدن تازه دعواشونم کردم... یکی از همکارایی
متشکرم از پاسخِ آنلاینِ یکیتون که نوشتین راحتن چون بهش نمیگن ریاکاری، میگن زرنگبازی........
به مدلِ من هم میگن اسکول.....
راست میگین! شنیدم که میگن طرف خیلی زرنگ بود اینجوری کرد....
نتونستم به همکارم چیزی بگم... حرص و خشم کلللللل وجودم و گرفته بود... هشتمام یه اشتباه کوچیک کردن... واااااای شدم شمر ذیالجوشن... زهرشون کردم فارسیِ امروز و... اشکِ یکیشونم درآوردم...
هفتما رو هم دعوا کردم...
من مشکلات شخصیم روی کلاسام اثر نداشت، اونوقت این فسادِ ریشهایِ سیستماتیک کامل بهمم ریخت...
از دزد شکایت میبریم پیش پلیس،
از بچهی بد به باباش،
از آشغالای بوگرفتهی گوشهی کوچه به رفتگر و شهرداری،
از ریا و ریاکاری کجا شکایت ببریم؟!
من هربار سرِ گمشدهی این کلافِ پریشان رو گرفتم رسیدم به خودمون... به خودمون...
به انقلابیهای بیبخار...
به تعدادِ عظییییییمی از درستها که رفتن حوزه و دانشگاه و امور اجرایی و آموزش و پرورش خالی موند...
خالی نه! پُر شد از ریاکارا و مفسدا...
به انقلابیهایی که ازدواج کردن و چپیدن تو خونه... پسراشون زیرِ بارِ خرجِ زندگی گم شدن تو یومیه و زنهاشون تنها جهادشون شد بچهداری...
چند تا از همکارِ من واردِ آموزش و پرورش شه و چند تا دخترِ دیگه سمّ ببینن و ارزشهاشون عوض شه؟!
مردم با بیمه سر و کار دارن...
با تأمین اجتماعی...
با پلیس + ۱۰...
با بیمارستان دولتی...
با دادگاه...
با آموزش و پرورش...
با فلان ادارهی کوفت...
با بهمان ادارهی مرگ...
بعد تو همهی اینا از ده تا، پنج تا ریاکار...
میفهمین چرا مردم از دین و دینداری دوری میکنن و همهچی خلاصه شده تو نماز و روزه؟!
دخترها برکتن... رفتم کلاس خصوصی دخترم اینبار سینی چای نیاورد، فلاسک چای آورد! سعی کردم با لبخند وارد شم و خشمم و این یهدونه نبینه ولی دخترا خوب میفهمن...
پنجشنبه سرما خوردم و حالم رو به موته ولی از خونه شاگردم انداختم پیاده برم حرم... هم پیادهروی سرم و سبک میکنه، هم حرم ببینم یکم نقوناله کنم سبک شم.