eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
تازه یخمک رو این‌قدر حرفه‌ای از وسط نصف کردم، مشتری پیدا شد یخمکاشون و دادن من نصف کنم😂😂😂 از استاد پ
بارها نوشتم که با یه سخنرانی و یه کتاب به این مسائل نمی‌شه رسید! «منظومه‌ی فکری» باید از مطالعه یا شنیدنِ سخنرانی به‌دست بیاد تا «قدرتِ تحلیل، استنباط و تبیین» داشته باشید. یعنی باید «سیر» داشته باشید؛ سیر مطالعه یا سیر سخنرانی یا سیر عملیاتی. به‌طور مثال چند سال فقط روی سخنرانی‌های استاد پناهیان تمرکز کنید، یادداشت‌برداری کنید، تحلیل کنید، عملیاتی کنید تا به پارادایمِ فکری برسید، بعد برید سراغِ یکی دیگه. یا کتابای استاد مطهری رو مجموعه‌ای و مدتی مطالعه کنید. این‌که پراکنده به هر سخنران و کتابی نوک بزنید به نتیجه نمی‌رسید! نه خودتون روشن می‌شید، نه می‌تونید کسی رو روشن کنید! یادم نمیاد به کدوم عالم کتاب تعارف کردن، ایشون دو تا یا یکی برداشتن. گفتن همه‌ش رو برای شما آوردیم. گفتن اگه همه‌ش بخونم، پس کِی فکر کنم؟! بنابراین اگر واقعا در خودتون احساس نیاز به یادگیری می‌کنید، منبعِ متقنی رو انتخاب کنید و در بازه‌ی زمانیِ معینی به مطالعه یا گوش دادنِ پویا (یعنی با تحلیل و تفکر) بپردازید. من و چهار نفر از دوستانم یک سال و نیم وقت گذاشتیم و سخنرانی‌های استاد پناهیان رو با چهل حدیث امام خمینی کار کردیم. خودم نوجوانی سیرِ مطالعاتی برداشتم و نتیجه‌ی این منظومه‌ای پیش رفتن رو دارم می‌بینم. زمانه‌ی عجله و نوک زدن به کانال‌ها و پیج‌ها و پراکنده یاد گرفتنیم که نتیجه‌ش می‌شه سطحی بودن، کفِ روی آب بودن، به‌راحتی شبهه در دل انداختن و مردّد کردن. در چنین زمانه‌ای شما صبورِ پویا باشید و درختِ گردو بکارید! @sarbehrah
الآن ساعت چنده؟ ۲۲: ۲۰ از چه ساعتی داریم حرف می‌زنیم؟ ۲۱: ۱۵ کی این موقع شب تماس گرفت؟ مدیرم! شروعِ صحبت؟ امروز برگه‌های امتحانیِ هفتم رو دادم. دختر شارلاتان اسمش و روی برگه ننوشته بود. من از هرکس اسمش و یادش بره بنویسه یک نمره کم می‌کنم. گفت فردا مدیریتِ اصلیِ مدرسه می‌خواد بیاد با من صحبت کنه. گفتم دختر شارلاتان برای من یه مبحثِ تموم‌شده است. حتی یک ثانیه برای کسی وقت نمی‌ذارم. گفت نه. بحث دختر شارلاتان نیست. گفتم پس چیه؟ اصلِ ماجرا: گفت از من نشنیده بگیرید؛ سه هفته است هی دارن با مؤسس و کارشناس اداره جلسه می‌ذارن برای سالِ بعد و دبیرستان. هم نمی‌خوان شما رو از دست بدن، هم روش و استقامت‌تون براشون سخته. تو دلم بشکن زدم که تونستم برسونم به حرفِ استادپناهیان که گفتن به‌دردبخور باشین که همه محتاجِ تخصص و سوادتون باشن تا اگه با عقایدتون هم مشکل داشتن، یا مجبووووووور شن زیردستِ تفکرِ شما باشن یا اگه رهاتون کردن دلشون کباب شه. هزار الحمدلله. هزار الحمدلله. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. این لحظه و این عزت و این شادی؛ پای ملخی از دهانِ مور، تقدیم به سلیمانِ زمانم❤️ می‌گم خب؟ به من چه ارتباطی داره؟ وقت و کلاسای من و برای چی می‌خوان بگیرن؟ گفت در تلاشن راضی‌تون کنن کمی شل بگیرین! عجب! خودم ذهنم کجا رفت؟ اردوی جهادی دانشگاه فردوسی... وقتی می‌خواستن ببرن چارتکاب... من و قبل از اردو دعوت کردن بردن تو آشپزخونه‌ی نهاد... نشستن روبروم... گفتن محتاجِ تخصصتیم و مجبوریم ببریمت... اما دهنت و ببند! کثافت‌کاری‌های ما بسیجی‌ها رو به رخ‌مون نکش... بی‌شعوریِ ما مذهبی‌ها رو علنی نکن... اسرافِ بیت‌المال به تو چه؟! نابود کردنِ فرهنگِ روستا به تو چه؟! به تو چه که دیگه اردوهای جهادی محفلِ خودسازی نیست؟! به تو چه که هدررفتِ سرمایه و نیرو داریم؟! به تو چه که این اردوها نمایشی و رزومه‌پُرکنه، نه یاورِ مستضعفین؟! یادم اومد اونجا سرشون داد زدم به من کارتِ بسیجِ فعال دادید پاره‌ش کردم چون عار و ننگمه مثلِ شما باشم. چون هدفم از اردو جهادی اومدن زمین تا آسمون با توی ریاکارِ احمق فرق داره. من هر کاری که درست باشه می‌کنم و تو و رئیست و گنده‌تر از رئیست هم نمی‌تونن جلوم و بگیرن! چاره‌ای نداشتن! هزار الحمدلله. من و بردن اردو. هزار الحمدلله. مسؤولِ کارگروهِ کودک بودم و نیروها رو باید ساماندهی می‌کردم، اما کارگروه‌های نوجوان و جوان هم از من برنامه می‌گرفتن! روزِ آخر تو نظرسنجی بهترین تیم، تیمِ من شد. الحمدلله. بهترین عملکرد اسمِ من بود. الحمدلله. کلی هم آتش سوزوندم و کارهایی کردم که درسته اما خوشایندِ بیسیم‌به‌دست‌های حکم‌بگیر نبود! به رفیق گفتم فردا می‌خوان برای چی بیان با من صحبت کنن، اون یادِ کِی افتاد؟ یادِ ارشدم... دانشگاه فردوسی... دانشکده‌ی ادبیات دکتر علی شریعتی..‌. اتاقِ استادِ نخبه‌م دکتر سلمان ساکت... وقتی دید فریبِ حرف‌های صد من یک غازش رو نمی‌خورم، انگشتِ اشاره‌ش و گرفت رو به صورتم و گفت: تو حق نداری کسی رو به زور ببری بهشت! خندیدم و گفتم بهشت جای هر بی‌سروپایی نیست، اشتباه نکنین! ما هیچ علاقه‌ای نداریم کسی رو بی‌لیاقت هول بدیم بهشت. انگشتِ اشاره‌م و گرفتم رو به صورتش و گفتم: شما حق ندارید کسی رو به زور ببرید جهنم! بله! ماجرا اینه! آدما زوووووور می‌زنن تا تو رو شبیهِ خودشون کنن! یک سالِ تحصیلی گذشته و استقامتِ من رو بر اصول و مبانی دیدن، اما می‌خوان در نهایت یکی بشم شبیهِ خودشون! این چیزیه که اونا می‌خوان! همه می‌خوان! برای همین می‌گم انتخابِ دوست و محیطِ شغلی مهمه! برای همین از بینِ کلی آدم، رفیق رو به لطفِ امام رضا جان دارم که شاگرد اولِ دانشگاهِ فردوسیه. درس خوندن رو فریضه می‌دونه و خدمت به انقلاب. ترسو و بزدل و چله‌بگیر نیست که امر به معروف و بپیچونه. کاری و فعاله و حلال‌خورِ اهلِ طیبات. اشتباهاتش رو توجیه نمی‌کنه و درگیرِ تدریج نیست. تفکر داره و اصول و مبانی. هردمبیل و وابسته به کانال و شخص و جامعه و خوشایندِ خودش نیست. با سطحِ بالا زندگی می‌کنم که سطحم بالا شه، نه یه احمقِ سطحِ پایینِ خودمؤمن‌پندار(!) برای رفیق همیشه وقت دارم، همیشه پیام‌ها و تماس‌هاش رو جواب می‌دم‌، همیشه پایه‌ی بیرون رفتن‌ها و برنامه‌هاش هستم. پایه‌ی همه‌چیزِ آدمی‌ام که صفر تا صدِ زندگیش برنامه داره و می‌دونم فکرِ همه‌جا رو کرده. فکر. فکر. فکر داره. تحلیل داره. منظومه‌ی فکری داره. استدلال داره. برنامه داره. هدف داره. به‌جای لب و دهن و ورّاجی، عمل داره. از اینجا لازم می‌دونم به رخ بکشم. منّت بذارم. یادآوری کنم. مرور کنم: @sarbehrah
به مدیرم گفتم سه تا امتحانِ نهم کشوریه: فارسی، ریاضی و علوم. اومدن تو این چند روز مشابهش رو برگزار کردن. روزِ امتحانِ ریاضی بچه‌ها گریه کردن که این سؤالا برامون آشنا نیست... اصلا تو کتاب نداشتیم! اونم ریاضی‌ای که معلمش داره خداتومن پول می‌گیره و پنج‌شنبه‌ها تقویتی می‌ذاره(!) ببخشید! مگه دبیر کامل درس بده، نیازی به تقویتی می‌شه؟! روزِ امتحانِ علوم چند برگه سفید گرفتید؟! مگه علوم هم تقویتی نداره؟! روزِ امتحانِ فارسی رو یادتونه؟ تا برگه‌ها رو دادید چی شد؟ مدیرم گفت خدا خیرتون بده... آره یادمه... بچه‌ها گفتن این سؤالا هموناییه که خانم باهامون کار کرده... گفتم شما و معاون با ذوق کلاس به کلاس رفتید و گفتید دخترا همون سوالای دبیرتونه! بچه‌ها هنوز راه می‌رن می‌گن فارسی آسون بود! به نظرتون فارسی کشوری آسون بود یا معلم‌شون این‌قدر کار کرده که این به چشم‌شون آسونه؟! زبان به تمجیدم باز کرد. من ولی از تمجیدش بی‌نیازم. حرفش و شکستم و گفتم متوجهید معلم‌شون در چه شرایطی این‌قدر خوب باهاشون کار کرده؟! در شرایطی که حداقل چهار جلسه از هر کلاسم به هوا رفته چون یا شما، یا مؤسس یا اداره می‌خواستین با من جلسه بذارین که با شارلاتان کنار بیام! معلمِ ریاضی و علوم‌تون با وجودِ داشتنِ کلاس‌های کامل، با وجودِ فریبِ کلاس‌های تقویتی که درآمدِ خوبی داره نتونستن کاری کنن! اینا براتون قابل مقایسه و فهم نیست؟! گفت به خدا من همین دیروز به مؤسس گفتم تنها دبیری که بیشترین هدیه‌ی روزِ معلم گرفت خانم فارسی بود و همین یعنی بچه‌ها دوستش دارن. گفتم وَ شده از خودتون بپرسید چطور بچه‌ها معلمی رو دوست دارن که سخت‌گیرترینه و نمره نمی‌ده؟! سکوت کرد! از نظرِ من بدیهیه که این چیزا رو همه بدونن. اما رفیق می‌گه تو توقعِ فهمت از بقیه خیلی بالاست. می‌گه بقیه همون دختراتن که فقط قد کشیدن. یعنی چطور می‌تونی نفهمیدنِ دخترات و با دلسوزی درک کنی و کمک‌شون کنی بلکه بفهمن؟ بزرگا هم همینن. اما من قبول نمی‌کنم. تا ۲۱ سالگی تحتِ تربیتیم. از ۲۱ به بعد بد یا خوب باشیم دستِ خودمونه‌. پس انتخابِ خودِ آدماست که بفهمن یا نادان باقی بمونن! پس جای ترحم و درکی ندارن! رفیق حتی معتقده نوشتنِ چنین مطالبی در فضای عمومی کژفهمی میاره تا فهم، اما من از ترسِ کژفهمیِ مخاطب، اصول رو پنهان نخواهم کرد! می‌گم شما همه‌تون دارین با سلیقه برخورد می‌کنین. «من» توجیه نشدم، «من» درک نمی‌کنم، «من» نظرم اینه، «من» این کار رو بکنم... این «من»ِ شما مسیرِ زندگی نیست، زندگی «اصول» داره. من براتون صفحه کتاب فرستادم از شهید مطهری. من بهتون اصول نشون دادم. گفتم دارم بر مبنای چی و کی جلو می‌رم. حرفی از «من» نزدم. کتاب و مطالعه کردید و چیزی نگفتین. یعنی که دیدید و بهتون ثابت شد حرف و عملم «مبنا» داره. یک سالِ تحصیلی گذشته و دیدید هزار الحمدلله دست از اصول و مبناها نکشیدم، چطور فکر کردید وقتم و بگیرید و حرف بزنید راضیم می‌کنین؟! لابد خیال کردید اینجا دبیر نباشم بیکار می‌مونم(!) به رخ کشیدم که من اگه یک ساعت بشینم پشتِ لپ‌تاپم و ویراستاری کنم حقوقِ یک ماهِ شما رو تو یه ساعت درمیارم. به‌رخ کشیدم که فقط سرِ عشق و عقیدمه که معلم شدم. به‌رخ کشیدم که تنها دبیرِ شمام که از پسِ نهم دو برمیاد و تک‌تکِ دخترایی که پدر و مادرشون ریختن سرم، حالا جزوِ اونایی‌ان که زنگای تفریح از کنارم تکون نمی‌خورن و رازهای زندگی‌شون رو می‌دونم. به‌رخ کشیدم که بچه‌ها به‌جای مشاوری که دل‌به‌دلشون می‌ده و هر غلطی هم کرده باشن بهشون می‌گه خودت و دوست داشته باش و سرزنش نکن(!) میان با من حرف می‌زنن که رُک می‌کوبم تو صورت‌شون که خاک بر سرت، از بی‌عرضگیته و حالا باید جبرانش کنی! به رخ کشیدم یک ماهه مشاورتون نمیاد مدرسه چون مراجع و کاری نداره و هر روز زنگای تفریح و حتی وسطِ کلاسم، بچه‌ها صدام می‌زنن که با من صحبت کنن. از موضعِ بالا گفتم اینا رو شما خودتون باید متوجه می‌شدید، اما متأسفانه تفکر و تحلیل در آدم‌ها مرده و این‌قدر درگیرِ «من»‌هاشون هستن که بررسی نمی‌کنن پدیده‌ها رو تا خودشون به نتیجه برسن. وَ ضربه‌ی نهایی رو زدم: به مدیر و مؤسس بگید من به اندازه‌ی کافی مدارا و بزرگواری کردم. از کلاس‌ها و وقتم گذاشتم. توضیح دادم. حرف زدم. دیگه کافیه. یک سال روش و منشِ من رو دیدین. اونان که باید انتخاب کنن. یا قیدِ من رو بزنن یا من با همین روش و‌ منش، به شرطِ قیدشده در قرارداد که حقِ دست زدن به نمراتم رو برای هیچ دانش‌آموزی ندارن، با حقوقی بیشتر وَ بدون جلسه و از کلاس زدنی سالِ بعد اینجا می‌مونم. اگه قراره فردا مزاحمم بشن، فقط با این شرایطه وَ تمام. تو شب‌کاری هم پُستِ بالایی داشتم. اما کثافت‌کاری‌ها رو به‌رخ می‌کشیدم. رئیسم یه شب من و برد تو یه اتاق و بهم گفت چرا نمی‌گی چشم؟ گفتم درستی نمی‌بینم که بگم چشم! گفت چشم نگی از ما نیستی! گفتم هزار الحمدلله! @sarbehrah
تنزّلم دادن. رده و پستم اومد پایین. اما جای من هنوز پیدا نکردن و هنوز شب‌های شب‌کاری تلفنِ منه که زنگ می‌خوره باید بدوم برم فلان‌جا که کار مونده :) هزار الحمدلله... هزار الحمدلله... هزار الحمدلله... ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. من یه دخترم که تو اداره‌ی آموزش و پرورش و جلوی مثلا همکارام، تهدیدِ جانی شدم... هیچ‌کس جز مدیرم که اونجا بود و دید، وَ رفیقم که لرزشِ صدای من رو از پشتِ تلفن شنید، نمی‌فهمه چی شنیدم و چی‌ به‌روزم گذشت... اما دست از اصول نکشیدم و دیگه برام قابلِ تحمل نیست که احمقی به خودش زحمتِ فکر کردن و فهمیدن نده و به امیدِ شل شدنم بخواد بیاد با من حرف بزنه(!) به رفیق می‌گم برام دعا کن عاقبت بخیر شم... ابتلا و آزمون وحشتناکه... ما کلی دوست و آشنای محکم دیدیم که شل شده... آه... همین چند روزِ پیش فهمیدیم یکی از محکم‌های مذهبی و انقلابی‌مون عباپوش شده... خدا می‌دونه چقدر از عاقبت‌مون ترسیدیم... خدا می‌دونه چقدر زیرِ لب از خدا خواستیم همین سرِ سوزن ایمان رو برامون حفظ کنه... من به پیام‌های ایتا و پیامک‌هام نگاه می‌کردم و فقط به اونایی اول جواب می‌دادم که می‌دونم بودن‌شون تو زندگیم من و تقویت می‌کنه و سطحم و بالا می‌بره... فقط آدمای عاقبت بخیر و بر صراط مستقیم رو اولویتِ زندگیم میذارم... آخرالزمان وحشتناکه وقتی تو ندبه می‌خونیم کجاست آن اِحیاکننده‌ی دین؟ یعنی دین دیگه نمی‌مونه که نیاز به زنده‌کننده داره... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... ما رو حفظ کنید... رشد بدید... عاقبت‌بخیرمون کنید... @sarbehrah
اگه بدی‌ها رو نشون ندیم؛ اونایی که بدی‌ها رو می‌فهمن رو به تردید می‌ندازیم و به‌مرور بدی براشون عادی و حتی خوبی می‌شه! اگه بدی‌ها رو نشون ندیم؛ اونایی که اهلِ بدی هستن رو تقویت کردیم و تو تیمِ اونا بازی کردیم! اگه بدی‌ها رو نشون ندیم؛ به‌مرور... به‌تدریج... برای خودمون هم بدی تبدیل به عادی و خوبی می‌شه... ما هم اهل بدی می‌شیم! @sarbehrah
اغتشاشاتِ زن، زندگی، آزادی رو یادتونه؟ گفتن می‌خوایم موهامون آزاد باشه! مذهبیا از امر به معروف ترسیدن و خفه شدن، دولت از قوانینِ بازدارنده ترسید و فلج شد، کار رسید به نیم‌تنه و شلوارک... ببینم؛ اگه اهلِ امر به معروف و نهی از منکری، تا حالا به کسی که کشفِ حجاب نکرده اما موهاش از شالش بیرونه تذکر دادی؟ به کسی که مانتو تنشه اما تنگه؟ به کسی که چادر سرشه اما موهاشم بیرونه؟ اینا هنوز گناهه... بدیه... اما به چشم‌هامون عادی شده... حتی خوبی... چون کسی نشون نداد و اعتراض نکرد... هم خوب‌ها به تردید افتادن... هم جای بد و‌ خوب عوض شد... هم بدها وقیح‌تر شدن... هم به‌مرور... به‌تدریج... خوب‌ها جزوِ بدها می‌شن... @sarbehrah
وَ تعریف‌تون از حق‌الناس چیه؟ @sarbehrah
بدها کاری به کارِ خوب‌ها دارن! چون مادامی که زمین خوب داشته باشه، همیشه مانعی برای هوا و هوسِ بدها هست! پس بهترین راه؛ بد کردنِ خوب‌هاست! بدها همین‌که خوب‌ها بهشت نرن براشون کافی نیست... باید خوب‌ها رو با خودشون به جهنم ببرن! @sarbehrah
من نیاز دارم برای دخترم که الآن اتاق عمله دعا کنین که طوریش نشه که سختش نگذره که زود خوب شه و سلامت. صلواتی، سوره‌ای، دعایی هدیه به آقا امام زمان ارواحنا فداه
امروز صبح یه برگه‌ی آچهارِ سفید و تمیز و تانخورده بودم؛ زنگِ اول آخرین جلسه‌ی نهم دویی‌ها بود. برنامه ریخته بودن، غذا و سفره آورده بودن. رئیسِ شورشگرها برام ساندویچ خریده بود. گالریِ گوشیم پره از عکسا و فیلمایی که با گوشیِ من از خودشون گرفتن. پنج دقیقه‌ی آخر باهاشون صحبت کردم و از صمیمِ قلب حرف‌هایی رو باهاشون زدم که امید دارم نوری به آینده‌شون بتابه. زنگ که خورد بغلم کردن و گریه و گریه و گریه... همکارای دیگه باورشون نمی‌شد اینا نهم دویی‌های چِغِرِ بدبدن باشن... من گریه نکردم... گریه‌هام و نگه داشتم برای اتاقم... خلوتم... سخت به آغوش کشیدم‌شون و کنارِ گوشِ هرکدوم بنا بر شخصیتش صحبت‌هایی کردم. روی کاغذِ وجودم یه قلبِ قرمز کشیده شد؛ گرم و پراحساس. زنگ خورد و بی‌استراحت باید می‌رفتم اون یکی نهم. چند نفری با هم قهر بودن. آشتی‌کنون راه انداختم. توصیه‌های آزمون نهایی کردم. دفترهاشون رو بررسی کردم. بیست دقیقه‌ی نهایی گفتن توپ آوردیم با شما والیبال بازی کنیم. همینایی که زنگِ ورزش اعتصاب می‌کنن... فرستادم‌شون حیاط و خودم نشستم دفترهایی که داده بودن یادگاری بنویسم رو نوشتم. آخرین تلاش‌ها برای عاقبت‌بخیری... برای هرکس متناسب با شخصیتش... روحیاتش... دینا اومد داخل. دینا اونیه که پانزده نمره از مستمرش کم کردم چون ماسک می‌زنه. چون اعتماد به‌نفس نداره. چون درون‌گراست و حرف نمی‌زد. دست گذاشتم روی نقطه‌ضعفش؛ نمره. چون شاگرداولِ کلاسه. اول مادرش سرم خراب شد. تحمل کردم. بعد مدیرم بازخواستم کردن. تحمل کردم. بعد معاونم. تحمل کردم. تا خودش اومد پیشم و گفت می‌شه بهتون پیام بدم؟ گفتم درباره‌ی؟ گفت ماسک زدنم. گفتم نع! فقط حضوری صحبت می‌کنم. بالاخره یه زنگِ تفریح صدام زد و شروع کرد حرف زدن. من فقط همین و می‌خواستم. یک گام به جلو برای نترسیدن. برای شجاعت. برای فراتر رفتن از ظاهر و چهره. این دختر زیباست اما بد تربیت شده... عصرها نوافن می‌خوره تا خوابش ببره... تو مغزش کردن مریضه... استرسیه... من سرش داد زدم تو فقط یه ترسوی بزدلی... گریه کرد... من روبروش ایستادم و گفتم تو دانشگاه مادرت نیست جلوی استادا و هم‌کلاسی‌هایی که همه‌چیزت و مسخره می‌کنن بهت نوافن بده... سر کار خودتی و خودت... قراره مادر بشی، یکی دیگه بهت تکیه کنه، قراره همین‌قدر ضعیف باشی؟ بهش گفتم همه وجودت ترسه، اون‌قدری که عاشق درس خوندنی اما انقد بهت گفتن رو خودت فشار نیار که به‌جای ریاضی، می‌خوای بری هنرستان... گریه‌هاش که تموم شد و سبک، دستش و گرفتم و گفتم برو تو دلِ ترسات... ترس فقط از دور ترسه... تو دلش که بری دیگه شده... بهش گفتم قرآن بخون... حوصله‌ت نکشید باز کن و به آیه‌ها نگاه کن... حوصله‌ت نکشید بغل کن و بچسبون روی قلبت... گفتم قرآن شجاع می‌کنه قلبت رو... روشن می‌کنه... امروز تو تنهاییِ کلاسم نشسته بودم به یادگاری نوشتن که اومد و بهم هدیه داد... گریه کردم؟ نه! نگه داشتم پشتِ پلک‌هام برای اتاقم... خلوتم... کنارِ قلبِ روی کاغذِ وجودم، جوانه کشیده شد؛ سبز و طویل... رفتم حیاط. خانم ریاضی داشت با بچه‌ها وسطی بازی می‌کرد. تا رسیدم روی پله بچه‌ها دست زدن و خانم ریاضی رو رها کردن و ریختن سرم. یه نهمی دستم و از جلو می‌کشید که باید تو تیمِ ما باشین، و یکی از پشت دورِ کمرم و گرفته بود و می‌کشید که باید با ما باشید... اون کی بود؟ دخترِ آقای شارلاتان... که باباش فرم پر کرده بود من افسرده‌ش کردم و از درس زده شده... والیبالِ جانانه‌ای بازی کردم... بارون می‌زد مشهد رو... ولی دخترا از این‌که من باهاشون رقابت می‌کنم نه بهشون ترحم، کِیف می‌کردن. من واقعی و برای بُرد بازی کردم و بُردم. حیاط شده بود سالنِ بازیِ پرشوری که زنگِ کلاس رو نشنیده بودیم. مدیرم اومده بودن و با خنده صدا می‌زدن دخترِ گلم زنگ خورده، تشریف ببرید کلاس تا خانوم فارسی نیومده :) به خودم داشتن می‌گفتن. روی کاغذِ وجودم، روی قلبه، روی جوانه‌ها، یه مُشت اکلیل پاشیدن. زنگِ سوم تولدِ یکی از بچه‌ها بود. دخترا شیرینی آورده بودن و برفِ شادی. برفِ شادی رو روی سرِ من خالی کردن و کلی خندیدن. نشستم که دفتراشون و ببینم که یکی از هشتمام بدو اومد درِ کلاسم که خانوم بارون میاد، بیاین با ما هم زیرِ بارون بازی کنین. گفتم برو، کارای کلاس و بکنم، میام. دوید و رفت اما افتاد روی زمین... آخ... من از پشتِ میز نگاه کردم و دیدم حرف نمی‌زنه... فقط مبهوت داره سقف و نگاه می‌کنه... بعد دیدم دستش و گرفته و از زیرِ دستش خون می‌ریزه... خون و که دیدم بلند شدم و دویدم بالای سرش...
خون می‌ریخت از دستش... خون... آخ... اومده بود من و بگه برم باهاشون بازی کنم... دستش موقعِ دویدن کشیده به لبه‌ی تیزِ در... پاره شده... تا استخونش... دخترای دیگه خون رو دیدن و مدرسه به هم ریخت... همه ترسیده بودیم... اورژانس خبر کردیم... اومدن گفتن باید بریم بیمارستان... مدیر حاضر شد بره که با همون حالش گفت خانم فارسی بیاد... چادر سرم کردم و رفتم... دمِ آمبولانس گفتن فقط یک همراه می‌تونه بیاد... مدیر داشتن سوار می‌شدن که گفت خانم فارسی بیاد... مدیر گفتن عزیزم من باید باهات باشم... گفت خانم فارسی بیاد... ترسیده و لج کرده بود... پرستاره گفت برو داخل دراز بکش بریم... گفت خانم فارسی بیاد... من سوار شدم و مدیر گفت خودم میام بیمارستان... کاغذِ وجودم به اون سبز و قرمزی و اکلیلی بودن، مچاله شد... مانتوم خونی بود... خونه اومدم تیشرتِ زیرِ مانتوم خونی بود... کفشام خونی بود... آخ... تو راه خندوندمش... ازش کلی عکس و فیلم گرفتم برای استوری کردنش... مقنعه‌ش و سرش گره زدم و موهاش و از پشت دادم تو مانتوش و گفتم من قرتی نمی‌برمت دکتر ها! خندید... دخترکم خندید... اونجا گفتن باید بره اتاق عمل تا دستش و ترمیم کنن... مادرش رسید... می‌خواستم بیام می‌گفت کِی برمی‌گردین... عزیزم... عزیزم... به رفیق گفته بودم بیاد پیشم... حالم بد بود اما سرِ پا بودم... گریه نکردم... گریه‌هام موند برای اتاقم... خلوتم... رفیق و من و مدیرم بودیم که فهمیدیم شارلاتان اومده مدرسه یه نمره‌ای که من کم کردم و بگیره... مدیر و مؤسس هم اومدن... دعوا شده... مدیر اصلی خسته شده و گفته نمره رو برگردونین... معاون گفته خانم فارسی عصبانی می‌شن... من جرأت ندارم.‌‌.. مدیر اصلی خودشون نمره رو برگردوندن... ما فقط با سرعت به سمتِ مدرسه میومدیم... من آماده بودم که برسم و به محضِ دیدنِ شارلاتان بخوابونم زیرِ گوشش... من اون‌لحظه هر کاری ازم برمیومد... من اون لحظه می‌تونستم شارلاتان رو هشت پاره کنم... خدا حواسش به من هست... مویرگی و مثلِ فیلما وقتی داشتم به سمتِ مدرسه میومدم، شارلاتان از مدرسه خارج شد و حتی من و ندید... من اولویتم دخترا بود که نگرانِ دوست‌شون بودن... وارد مدرسه شدم و به دخترا از دوست‌شون خبر دادم... همکارای دیگه‌م بودن، مدیر و مؤسس، وَ همه دیدن که کلِ مدرسه دورم ایستاده بودن که بغلشون کنم و خداحافظیِ آخرِ سال... دخترا که رفتن مدیر اصلی من و بردن تو یکی از کلاسا که صحبت کنیم. صحبتا تکراری بود. گفتم از فردای خودم خبر ندارم... خدا عاقبت‌بخیرم کنه... زبونم لال شاید منم شل شدم... اما از ترسِ فردا نمی‌تونم الآن رو رها کنم... الآن قوتِ قلبش و دارم... معلمی می‌کنم... کلاسِ بی‌چالش که هنر نیست معلمش باشم، هنرِ معلمی من امثالِ دخترِ شارلاتانن... گفتم حسابِ دخترم از پدرش جداست... دوربینای مدرسه رو امروز چک کنین... می‌بینین کی کمرم و گرفته بود و با نهما می‌جنگید من و ببره تیم‌شون... گفت مملکت خرابه... گفتم مملکت ماییم. اگه برای ما نشدنیه، حتما برای نماینده مجلس هم نشدنیه... حتما ریاست جمهوری هم یه شارلاتانی پا گذاشته رو خرخره‌ش... حتما همه دلیلی دارن برای کم‌کاری... تو بیمارستان بالای سر بچه‌م که بودم، جلوی مدیرم موبایلم زنگ خورد... یه مدرسه متوسطه دوم تو الهیه من و می‌خواست..‌. خدا چقدر قشنگ چیده همه‌چیز رو... گفتم الآن در شرایط خوبی نیستم... اطلاع می‌دم بهتون... به مدیر اصلی گفتم. گفتم شما نمره دادید... طبق شرطم شما رو بخیر و من رو به سلامت. درک می‌کنم معذوریت شما رو... شما هم من رو درک کنید... بلند شدم بیام که بلند شدن و گفتن نمره رو پس می‌گیرم. بمونید. پابه‌پاتون هستم. مؤسس گفتن دوازدهمِ نهایی رو خودت باید بگردونی... تو کلللللللِ سال‌های تدریسم این اولین‌باره که یه مدیر قبول می‌کنه پای من بمونه... من این‌قدر کار کردم که می‌دونم سیبِ رزق تا به دستم برسه صد تا چرخ می‌خوره... این یعنی حتی یک هزارم نبستم که مهرماه مدرسه هستم یا نه... توکل به خدا... توسل به امام زمان ارواحنا فداه... تلاش می‌کنم و به فکرِ فردام هستم، اما همون‌قدرم آماده‌ام که همه‌چیز بچرخه و کن فیکون شه... زندگیم و ریختم گوشه‌ی عبای آقا صاحب‌الزمان و اعتماد دارم به ایشون... هرچی بشه خیرمه. عزت و سربلندیمه. مثلِ امروز. ولی امروز، حتی اگه فقط همین یک روز باشه برای من ارزشمنده... دست گذاشتم روی سینه و به ادب به مدیر و مؤسس گفتم اگه خیال کنید از روی لجبازی یا چیزی شبیه به اینه که از نمره‌ی مفت کوتاه نمیام، مدیونم می‌شید. من دارم مسیرِ معلمی رو می‌رم. این کمترین وظیفه‌ی معلمیه. چون همه نمی‌کنن شما فکر می‌کنید من خاصم، در حالی که معمولی منم و اونایی که این نیستن خاصن!