تنزّلم دادن. رده و پستم اومد پایین. اما جای من هنوز پیدا نکردن و هنوز شبهای شبکاری تلفنِ منه که زنگ میخوره باید بدوم برم فلانجا که کار مونده :)
هزار الحمدلله... هزار الحمدلله... هزار الحمدلله...
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
من یه دخترم که تو ادارهی آموزش و پرورش و جلوی مثلا همکارام، تهدیدِ جانی شدم... هیچکس جز مدیرم که اونجا بود و دید، وَ رفیقم که لرزشِ صدای من رو از پشتِ تلفن شنید، نمیفهمه چی شنیدم و چی بهروزم گذشت... اما دست از اصول نکشیدم و دیگه برام قابلِ تحمل نیست که احمقی به خودش زحمتِ فکر کردن و فهمیدن نده و به امیدِ شل شدنم بخواد بیاد با من حرف بزنه(!)
به رفیق میگم برام دعا کن عاقبت بخیر شم... ابتلا و آزمون وحشتناکه... ما کلی دوست و آشنای محکم دیدیم که شل شده... آه... همین چند روزِ پیش فهمیدیم یکی از محکمهای مذهبی و انقلابیمون عباپوش شده... خدا میدونه چقدر از عاقبتمون ترسیدیم... خدا میدونه چقدر زیرِ لب از خدا خواستیم همین سرِ سوزن ایمان رو برامون حفظ کنه...
من به پیامهای ایتا و پیامکهام نگاه میکردم و فقط به اونایی اول جواب میدادم که میدونم بودنشون تو زندگیم من و تقویت میکنه و سطحم و بالا میبره...
فقط آدمای عاقبت بخیر و بر صراط مستقیم رو اولویتِ زندگیم میذارم...
آخرالزمان وحشتناکه وقتی تو ندبه میخونیم کجاست آن اِحیاکنندهی دین؟
یعنی دین دیگه نمیمونه که نیاز به زندهکننده داره... یا صاحبالزمان! از شما مدد... ما رو حفظ کنید... رشد بدید... عاقبتبخیرمون کنید...
@sarbehrah
اگه بدیها رو نشون ندیم؛
اونایی که بدیها رو میفهمن رو به تردید میندازیم و بهمرور بدی براشون عادی و حتی خوبی میشه!
اگه بدیها رو نشون ندیم؛
اونایی که اهلِ بدی هستن رو تقویت کردیم و تو تیمِ اونا بازی کردیم!
اگه بدیها رو نشون ندیم؛
بهمرور... بهتدریج... برای خودمون هم بدی تبدیل به عادی و خوبی میشه... ما هم اهل بدی میشیم!
@sarbehrah
اغتشاشاتِ زن، زندگی، آزادی رو یادتونه؟ گفتن میخوایم موهامون آزاد باشه!
مذهبیا از امر به معروف ترسیدن و خفه شدن، دولت از قوانینِ بازدارنده ترسید و فلج شد، کار رسید به نیمتنه و شلوارک...
ببینم؛ اگه اهلِ امر به معروف و نهی از منکری، تا حالا به کسی که کشفِ حجاب نکرده اما موهاش از شالش بیرونه تذکر دادی؟ به کسی که مانتو تنشه اما تنگه؟ به کسی که چادر سرشه اما موهاشم بیرونه؟
اینا هنوز گناهه... بدیه... اما به چشمهامون عادی شده... حتی خوبی... چون کسی نشون نداد و اعتراض نکرد... هم خوبها به تردید افتادن... هم جای بد و خوب عوض شد... هم بدها وقیحتر شدن... هم بهمرور... بهتدریج... خوبها جزوِ بدها میشن...
@sarbehrah
بدها کاری به کارِ خوبها دارن!
چون مادامی که زمین خوب داشته باشه، همیشه مانعی برای هوا و هوسِ بدها هست!
پس بهترین راه؛ بد کردنِ خوبهاست!
بدها همینکه خوبها بهشت نرن براشون کافی نیست... باید خوبها رو با خودشون به جهنم ببرن!
@sarbehrah
من نیاز دارم برای دخترم که الآن اتاق عمله دعا کنین
که طوریش نشه
که سختش نگذره
که زود خوب شه و سلامت.
صلواتی، سورهای، دعایی هدیه به آقا امام زمان ارواحنا فداه
امروز صبح یه برگهی آچهارِ سفید و تمیز و تانخورده بودم؛
زنگِ اول آخرین جلسهی نهم دوییها بود. برنامه ریخته بودن، غذا و سفره آورده بودن. رئیسِ شورشگرها برام ساندویچ خریده بود. گالریِ گوشیم پره از عکسا و فیلمایی که با گوشیِ من از خودشون گرفتن. پنج دقیقهی آخر باهاشون صحبت کردم و از صمیمِ قلب حرفهایی رو باهاشون زدم که امید دارم نوری به آیندهشون بتابه.
زنگ که خورد بغلم کردن و گریه و گریه و گریه... همکارای دیگه باورشون نمیشد اینا نهم دوییهای چِغِرِ بدبدن باشن...
من گریه نکردم... گریههام و نگه داشتم برای اتاقم... خلوتم... سخت به آغوش کشیدمشون و کنارِ گوشِ هرکدوم بنا بر شخصیتش صحبتهایی کردم.
روی کاغذِ وجودم یه قلبِ قرمز کشیده شد؛ گرم و پراحساس.
زنگ خورد و بیاستراحت باید میرفتم اون یکی نهم. چند نفری با هم قهر بودن. آشتیکنون راه انداختم. توصیههای آزمون نهایی کردم. دفترهاشون رو بررسی کردم. بیست دقیقهی نهایی گفتن توپ آوردیم با شما والیبال بازی کنیم. همینایی که زنگِ ورزش اعتصاب میکنن...
فرستادمشون حیاط و خودم نشستم دفترهایی که داده بودن یادگاری بنویسم رو نوشتم. آخرین تلاشها برای عاقبتبخیری... برای هرکس متناسب با شخصیتش... روحیاتش...
دینا اومد داخل. دینا اونیه که پانزده نمره از مستمرش کم کردم چون ماسک میزنه. چون اعتماد بهنفس نداره. چون درونگراست و حرف نمیزد. دست گذاشتم روی نقطهضعفش؛ نمره. چون شاگرداولِ کلاسه. اول مادرش سرم خراب شد. تحمل کردم. بعد مدیرم بازخواستم کردن. تحمل کردم. بعد معاونم. تحمل کردم. تا خودش اومد پیشم و گفت میشه بهتون پیام بدم؟ گفتم دربارهی؟ گفت ماسک زدنم. گفتم نع! فقط حضوری صحبت میکنم. بالاخره یه زنگِ تفریح صدام زد و شروع کرد حرف زدن. من فقط همین و میخواستم. یک گام به جلو برای نترسیدن. برای شجاعت. برای فراتر رفتن از ظاهر و چهره.
این دختر زیباست اما بد تربیت شده... عصرها نوافن میخوره تا خوابش ببره... تو مغزش کردن مریضه... استرسیه... من سرش داد زدم تو فقط یه ترسوی بزدلی... گریه کرد... من روبروش ایستادم و گفتم تو دانشگاه مادرت نیست جلوی استادا و همکلاسیهایی که همهچیزت و مسخره میکنن بهت نوافن بده... سر کار خودتی و خودت... قراره مادر بشی، یکی دیگه بهت تکیه کنه، قراره همینقدر ضعیف باشی؟
بهش گفتم همه وجودت ترسه، اونقدری که عاشق درس خوندنی اما انقد بهت گفتن رو خودت فشار نیار که بهجای ریاضی، میخوای بری هنرستان...
گریههاش که تموم شد و سبک، دستش و گرفتم و گفتم برو تو دلِ ترسات... ترس فقط از دور ترسه... تو دلش که بری دیگه شده... بهش گفتم قرآن بخون... حوصلهت نکشید باز کن و به آیهها نگاه کن... حوصلهت نکشید بغل کن و بچسبون روی قلبت... گفتم قرآن شجاع میکنه قلبت رو... روشن میکنه...
امروز تو تنهاییِ کلاسم نشسته بودم به یادگاری نوشتن که اومد و بهم هدیه داد...
گریه کردم؟ نه! نگه داشتم پشتِ پلکهام برای اتاقم... خلوتم...
کنارِ قلبِ روی کاغذِ وجودم، جوانه کشیده شد؛ سبز و طویل...
رفتم حیاط. خانم ریاضی داشت با بچهها وسطی بازی میکرد. تا رسیدم روی پله بچهها دست زدن و خانم ریاضی رو رها کردن و ریختن سرم. یه نهمی دستم و از جلو میکشید که باید تو تیمِ ما باشین، و یکی از پشت دورِ کمرم و گرفته بود و میکشید که باید با ما باشید... اون کی بود؟
دخترِ آقای شارلاتان...
که باباش فرم پر کرده بود من افسردهش کردم و از درس زده شده...
والیبالِ جانانهای بازی کردم... بارون میزد مشهد رو... ولی دخترا از اینکه من باهاشون رقابت میکنم نه بهشون ترحم، کِیف میکردن. من واقعی و برای بُرد بازی کردم و بُردم. حیاط شده بود سالنِ بازیِ پرشوری که زنگِ کلاس رو نشنیده بودیم. مدیرم اومده بودن و با خنده صدا میزدن دخترِ گلم زنگ خورده، تشریف ببرید کلاس تا خانوم فارسی نیومده :) به خودم داشتن میگفتن.
روی کاغذِ وجودم، روی قلبه، روی جوانهها، یه مُشت اکلیل پاشیدن.
زنگِ سوم تولدِ یکی از بچهها بود. دخترا شیرینی آورده بودن و برفِ شادی. برفِ شادی رو روی سرِ من خالی کردن و کلی خندیدن. نشستم که دفتراشون و ببینم که یکی از هشتمام بدو اومد درِ کلاسم که خانوم بارون میاد، بیاین با ما هم زیرِ بارون بازی کنین.
گفتم برو، کارای کلاس و بکنم، میام.
دوید و رفت اما افتاد روی زمین...
آخ...
من از پشتِ میز نگاه کردم و دیدم حرف نمیزنه... فقط مبهوت داره سقف و نگاه میکنه...
بعد دیدم دستش و گرفته و از زیرِ دستش خون میریزه... خون و که دیدم بلند شدم و دویدم بالای سرش...
خون میریخت از دستش... خون...
آخ...
اومده بود من و بگه برم باهاشون بازی کنم... دستش موقعِ دویدن کشیده به لبهی تیزِ در... پاره شده... تا استخونش...
دخترای دیگه خون رو دیدن و مدرسه به هم ریخت... همه ترسیده بودیم... اورژانس خبر کردیم... اومدن گفتن باید بریم بیمارستان... مدیر حاضر شد بره که با همون حالش گفت خانم فارسی بیاد... چادر سرم کردم و رفتم... دمِ آمبولانس گفتن فقط یک همراه میتونه بیاد... مدیر داشتن سوار میشدن که گفت خانم فارسی بیاد... مدیر گفتن عزیزم من باید باهات باشم... گفت خانم فارسی بیاد... ترسیده و لج کرده بود... پرستاره گفت برو داخل دراز بکش بریم... گفت خانم فارسی بیاد...
من سوار شدم و مدیر گفت خودم میام بیمارستان...
کاغذِ وجودم به اون سبز و قرمزی و اکلیلی بودن، مچاله شد...
مانتوم خونی بود... خونه اومدم تیشرتِ زیرِ مانتوم خونی بود... کفشام خونی بود...
آخ...
تو راه خندوندمش... ازش کلی عکس و فیلم گرفتم برای استوری کردنش... مقنعهش و سرش گره زدم و موهاش و از پشت دادم تو مانتوش و گفتم من قرتی نمیبرمت دکتر ها! خندید... دخترکم خندید... اونجا گفتن باید بره اتاق عمل تا دستش و ترمیم کنن... مادرش رسید... میخواستم بیام میگفت کِی برمیگردین...
عزیزم...
عزیزم...
به رفیق گفته بودم بیاد پیشم... حالم بد بود اما سرِ پا بودم... گریه نکردم... گریههام موند برای اتاقم... خلوتم...
رفیق و من و مدیرم بودیم که فهمیدیم شارلاتان اومده مدرسه یه نمرهای که من کم کردم و بگیره... مدیر و مؤسس هم اومدن... دعوا شده... مدیر اصلی خسته شده و گفته نمره رو برگردونین... معاون گفته خانم فارسی عصبانی میشن... من جرأت ندارم... مدیر اصلی خودشون نمره رو برگردوندن...
ما فقط با سرعت به سمتِ مدرسه میومدیم... من آماده بودم که برسم و به محضِ دیدنِ شارلاتان بخوابونم زیرِ گوشش...
من اونلحظه هر کاری ازم برمیومد... من اون لحظه میتونستم شارلاتان رو هشت پاره کنم...
خدا حواسش به من هست... مویرگی و مثلِ فیلما وقتی داشتم به سمتِ مدرسه میومدم، شارلاتان از مدرسه خارج شد و حتی من و ندید... من اولویتم دخترا بود که نگرانِ دوستشون بودن... وارد مدرسه شدم و به دخترا از دوستشون خبر دادم...
همکارای دیگهم بودن، مدیر و مؤسس، وَ همه دیدن که کلِ مدرسه دورم ایستاده بودن که بغلشون کنم و خداحافظیِ آخرِ سال...
دخترا که رفتن مدیر اصلی من و بردن تو یکی از کلاسا که صحبت کنیم. صحبتا تکراری بود. گفتم از فردای خودم خبر ندارم... خدا عاقبتبخیرم کنه... زبونم لال شاید منم شل شدم... اما از ترسِ فردا نمیتونم الآن رو رها کنم... الآن قوتِ قلبش و دارم... معلمی میکنم... کلاسِ بیچالش که هنر نیست معلمش باشم، هنرِ معلمی من امثالِ دخترِ شارلاتانن... گفتم حسابِ دخترم از پدرش جداست... دوربینای مدرسه رو امروز چک کنین... میبینین کی کمرم و گرفته بود و با نهما میجنگید من و ببره تیمشون...
گفت مملکت خرابه... گفتم مملکت ماییم. اگه برای ما نشدنیه، حتما برای نماینده مجلس هم نشدنیه... حتما ریاست جمهوری هم یه شارلاتانی پا گذاشته رو خرخرهش... حتما همه دلیلی دارن برای کمکاری...
تو بیمارستان بالای سر بچهم که بودم، جلوی مدیرم موبایلم زنگ خورد... یه مدرسه متوسطه دوم تو الهیه من و میخواست... خدا چقدر قشنگ چیده همهچیز رو... گفتم الآن در شرایط خوبی نیستم... اطلاع میدم بهتون...
به مدیر اصلی گفتم. گفتم شما نمره دادید... طبق شرطم شما رو بخیر و من رو به سلامت. درک میکنم معذوریت شما رو... شما هم من رو درک کنید...
بلند شدم بیام که بلند شدن و گفتن نمره رو پس میگیرم. بمونید. پابهپاتون هستم.
مؤسس گفتن دوازدهمِ نهایی رو خودت باید بگردونی...
تو کلللللللِ سالهای تدریسم این اولینباره که یه مدیر قبول میکنه پای من بمونه...
من اینقدر کار کردم که میدونم سیبِ رزق تا به دستم برسه صد تا چرخ میخوره... این یعنی حتی یک هزارم نبستم که مهرماه مدرسه هستم یا نه... توکل به خدا... توسل به امام زمان ارواحنا فداه... تلاش میکنم و به فکرِ فردام هستم، اما همونقدرم آمادهام که همهچیز بچرخه و کن فیکون شه... زندگیم و ریختم گوشهی عبای آقا صاحبالزمان و اعتماد دارم به ایشون... هرچی بشه خیرمه. عزت و سربلندیمه. مثلِ امروز.
ولی امروز،
حتی اگه فقط همین یک روز باشه
برای من ارزشمنده...
دست گذاشتم روی سینه و به ادب به مدیر و مؤسس گفتم اگه خیال کنید از روی لجبازی یا چیزی شبیه به اینه که از نمرهی مفت کوتاه نمیام، مدیونم میشید. من دارم مسیرِ معلمی رو میرم. این کمترین وظیفهی معلمیه. چون همه نمیکنن شما فکر میکنید من خاصم، در حالی که معمولی منم و اونایی که این نیستن خاصن!
مدیرم با بچهش اومده بود. گفتم همهی زورم و میزنم که فردای بچهی شما بهتر از امروزِ من و شما باشه. گریه کردن... من دیگه اینجا سرپُر بودم... چشمهام خیس شد... چند قطرهای هم ریخت... اما لجوجانه شکستن رو نگه داشتم برای اتاقم... برای خلوتم...
حالا خونهام... لباسهای خونیم تو حمام... سرم رو به انفجار... دخترم بیمارستان... مشهد سیل...
منی که مینویسه؛ عصارهای از خون و خنده و اشکه...
برای دخترم دعا کنید سلامتیش حفظ شه... بهش امشب آسون بگذره... خدا قوتش بده... امام زمان ارواحنا فداه کنارش باشن...
برای من دعا کنید عاقبت بخیر شم... نفْسم برای امروز شاکر و متواضعِ الله باشه... برای من دعا کنید مایهی سربلندی اسلام و انقلاب باشم... برای من دعا کنید شل نشم...
@sarbehrah
دوستم بهم مسیری داده که امنه و تو خطِ سیلِ احتمالیِ مشهد نیست. گفته بود پایانه فلسطین پیاده شم. پایانهش و شنیدم، فلسطین و نه!
پایانه پیاده شدم اما پایانهای که درست پای کوههای مشهده و سیلخور و هوا ابری😂😂😂
عاشقم من عاشقی بیقرارم رو لطفا پخش کنید😁