نذر میکنم آقای رئیسی سالم پیدا شن، هفتهای یه خبر از کارهای دولتشون رو نشر بدم (مجازی و حقیقی).
خدایا غفلت و کفرانِ نعمتمون رو ببخش... به ما رحم کن...
از عمرِ بیخیر و بیفایدهی من بگیر و به عمرِ خادمِ این ملّت بیفزای...
به خاطرِ امام خامنهای خدا...
بازدیدِ سه پیامِ آخرم رو نگاه کنید؛
شعرا که حرف و دلیه بازنشر شده،
نذره که عقلی و عملیه نه!
وقتی از جماعتِ مذهبیِ لب و دهنِ بیعمل میگم، یعنی همین!
یعنی بخشی از شما.
دورترین چشمانتظاریِ سختی که یادمه؛ زلزلهی بم هست. همسنِ دخترام بودم. همهی شبکهها خبرِ بم بود و ما منتظر بودیم بگن آدمای بیشتری نجات پیدا کردن... بابا تلویزیون رو نگه داشته بود رو شبکهای که خبر میگه و من از تلویزیونی که روی شبکه خبر بمونه بیزارم!
بزرگ شدم و وقتِ کنکورم، رأی اولی بودم و هم درس میخوندم، هم عصرا میرفتم خیابونِ احمدآباد که به اونایی که بهم میگن سیبزمینی، بگم سبزِ لجنی! بعد از کنکورم و انتخابات، تا نهمِ دی، کشور به هم ریخت و بابا همهش تلویزیون رو روی اخبار نگه میداشت که ببینه چی میشه و من از تلویزیونی که روی شبکه خبر بمونه بیزارم!
چشمانتظاریِ مضطربِ بعدی، برمیگرده به سالهای نحسِ کرونا... مامان دست از شبکهی خبر برنمیداشت و فقط ارقامِ کشتهها رو بهم میگفت... من وقتی مجبور میشدم بیام تو پذیرایی، با خشمِ فروخوردهای فقط زل میزدم به ارقامِ بهبودیافتهها و منتظر بودم رقمش از کشتهها جلو بزنه... وَ من از تلویزیونی که روی شبکه خبر بمونه بیزارم! اون موقع دیگه آقا داشتم... هزار الحمدلله. آقا فرمودن عمل به توصیههای بهداشتی، عمل حسنه است و فرمودن دعای هفتم صحیفه رو زیاد بخونیم. آروم شدم و تونستم با رفیق برم دانشگاه که ماسک بدوزیم.
آخرین چشمانتظاریِ مضطربم تا قبل از امشب، شبای اغتشاشات بود... بابا و مامان تلویزیون رو شبکهی خبر نگه داشته بودن و... من از تلویزیونی که روی شبکه خبر بمونه بیزارم!
آقا استوار و قاطع فرمودن وَلاتَهِنوا وَلاتَحزَنوا وَ اَنتُمُ الاَعلَونَ اِن کُنتُم مُؤمِنین و من آروم شدم و تونستم برم بیرون و امر به معروف و نهی از منکر کنم.
وَ امشب... مامان تلویزیون رو روی شبکه خبر نگه داشته و من از تلویزیونی که روی شبکه خبر بمونه بیزارم!
اما آقا فرمودن دعا کنید و نگران نباشید.
دعا میکنم و یادم میمونه فردا صبح هرچی شد، آقا فرمودن ملت ایران نگران و دلواپس نباشند، هیچ اختلالی در کار کشور به وجود نمیآید.
تا صبح اخبار رو فقط از شبکهی خبرِ صدا و سیما چک میکنم.
اخبار رو از کانالها نمیگیرم. از سایتها نمیگیرم. از این و اون نمیگیرم. به گمانهزنیها توجه نمیکنم.
فقط صدا و سیما؛ حتی اگه ناقص بگه یا دیر...
من یاد گرفتم وقتی مریض شدم سوپِ بیلعابِ قروقاطیِ مادرم و بخورم، نه سوپِ لعابدار و خوشطعمِ همسایه رو! چون تهِ تهِ تهش مادرم بود که کروناگرفته، برای منِ کروناگرفته سوپ میپخت و نگرانم بود و از استراحتش میزد که من خوب شم و یهسره تو اتاقم بود در حالِ رسیدگی به من، نه همسایه که از کرونای من ترسید و درِ خونه هم نیومد!
دیدم این مشهد چرا هِی بیقراری میکند
جای باران، سیل در این شهر جاری میکند
دیر فهمیدم که او اندر فراقِ خادمش
عزمِ خود را جزم کرده، گریهزاری میکند...
@sarbehrah
سربهراه
دیدم این مشهد چرا هِی بیقراری میکند جای باران، سیل در این شهر جاری میکند دیر فهمیدم که او اند
وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِياد...
#زینب_باشیم🚩
@sarbehrah
اولین تسلیتی که گرفتم از رئیسِ نهم دوییهاست...
وَ ما أدراکَ ما نهمِ دو؟!
من دربارهی این کلاس اشتباه نکردم... اینا بهدردبخورهای امام زمان ارواحنا فداه هستن اگه آقا عهدهدارشون بشن🖤🖤🖤
@sarbehrah
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واژه پشتِ بغض طغیان میکند از رودِ نیل
چارهاش گهواره بود و من عصا پنداشتم...
@sarbehrah
سربهراه
برای ما که با خانوادهای خلافِ عقیدهمون زندگی میکنیم، اینجوری بود که از صبح در سکوت بودیم و نهایتا مشکی پوشیدیم. اما مجالِ درد و دل کردن و همصحبتی و دلداری گرفتن نداریم، چه برسه به اشک ریختن و سبک شدن...
اینجوریه که لحظهشماری میکردم عصر شه و بخوام برم کلاس و از خونه بزنم بیرون...
ساعتِ چهار تجمعِ مردمی بود و شروعِ کلاسم. رفقا من و رسوندن کلاس و خودشون رفتن تجمع. بعدِ کلاسم اومدن دنبالم و رفتیم که بریم حرم... پناه... مأمن... جایی که نمیدونستیم تبریک بگیم یا تسلیت...
فردا دخترام نهاییِ فارسی داشتن و میخواستم براشون مانتو جگری بپوشم که دوست دارن... رژی که عاشقشن ببرم مدرسه و اسپریای که خودشون بهم هدیه دادن بزنم... کفشای روشن بپوشم و موهام و همون وَری شونه کنم که تا آخرِ روز هی قربونصدقهم میرن... حتی دستبندی که دنبالهداره و تکون خوردنِ زنجیرِ دنبالهش روی تخته باعث میشد مفاهیمِ سخت رو ساده یاد بگیرن برداشته بودم دستم کنم...
ظهر، قبل از کلاسم همه برگشت جای خودشون و مانتوی مشکیِ ایامِ شهادت رو گذاشتم برای فردا...
میخواستم درسِ «خستگی نمیشناخت» رو بی کتاب و تخته و تنها با زبانِ بدن و حُزنِ چشمهام تدریس کنم که...
پیام اومد و تا پایانِ هفته امتحانات لغو شد...
اول حرص خوردم چون برنامهی سفرِ آخرِ خردادم ممکنه بهم بریزه... اما بعد یادم اومد فردا دبیر ریاضی هم بود و حتما خیریه که قرار نیست ببینمش... چون ممکنه اون حرمتِ عزای ما رو نگه نداره و مُشت من هم ممکنه بخوره به دندوناش!
پس خیر است... همهچیز خیر است با توسل به امام زمان ارواحنا فداه.
حالا میشه بی فشارِ ساعت نشست حرم... با همسفرای کربلا و جهادی و راهیان و هیئت، خیابونا رو گز کرد... شام رو بیرون خورد... وَ فقط وقتی رسید خونه که کسی نای پرسیدنِ چیزی ازت و نداشته باشه و پناه ببری به خواب...
اینجوری شد که نشستیم تو ماشین و صدای مداحی رو بالا بردیم و در سکوت خیابونها رو طی کردیم...
گرچه این سینه هنوز سنگینه...
@sarbehrah