زمان:
حجم:
2.2M
زیارتِ عاشورایی که چند دقیقهی پیش در حرمِ آقا امام حسین علیهالسلام خونده شده رو گوش میدم؛
به هیاهوی حرم...
هیاهوی حرم...
هیاهوی حرم...
اونجایی که تو سجده، صدای قرائت محو میشه و هیاهوی حرم واضح...دقیق گوش میدم...
من اونجام! بینِ اون هیاهوها... پشتِ دستهای زنی عِراقی که درگاهِ بابالرقیّه نشسته و دست از دستهی درِ طلایی نمیکشه... من از چشمهای چروک و کمسوی پیرزنِ پاکستانی میجوشم و سُر میخورم و صعود میکنم به سنگِ صحنِ حرم... تو قنوتِ نمازِ معجزهخیزِ جنابِ جعفرِ طیّار، از بینِ انگشتهای دختری ایرانی پَر میکشم به هوای گنبدیها...
من بینِ مُهرههای تسبیحِ تربتِ مادری لبنانی، حوالیِ بابالرأس از حال میرم... پای بابالسلطانیه و در ذراتِ متبرّکِ خاکِ کفشها، روی پیشخونِ کفشداری به هوش میام... پشتِ پلکهای متورّمازگریهی تازهعروسی اهلِ ترکیه، دو قدم مونده به ششگوشه آروم میگیرم... از پشتِ پوشیهی خادمِ چسبیده به ضریح، هزاااااااااار بار بیرون میام و دزدانه میبوسمش... میشم دستمالِ مخملِ دختری افغانستانی و هی روی شبکههای ضریح نفسنفس میزنم...
آخ که اگه رزقِ جَوونیم، جنونِ دوست داشتنت نبود...
آقا امام حسین❣
پشیمان میشود هرکس برای تو نمیمیرد...
سربهراه
زیارتِ عاشورایی که چند دقیقهی پیش در حرمِ آقا امام حسین علیهالسلام خونده شده رو گوش میدم؛ به هیاه
چهارتایی میرفتیم طبقهی بالای حرم و زیرِ پرچمهای کندهکاریشدهی زیبای سقف، تا نمازِ صبح بیهوش میشدیم...
سربهراه
چهارتایی میرفتیم طبقهی بالای حرم و زیرِ پرچمهای کندهکاریشدهی زیبای سقف، تا نمازِ صبح بیهوش می
کاش بخوابم و با صدای خادمهی حرم بیدار شم که صلاة! صلاة! خانم! خانم یالّا!
الکی چشمام و ببندم که دوباره با اون لهجهی عِراقی، اونقدر خاص و متفاوت صدام بزنه خانم! خانم!
زنداداش هفتهی پیش که فراغت داشتم و ذوقِ آشپزی، قابلمهای که توش برنج درست کرده بودم و تهش گرفته بود، دیده بود. پرسیده بود زیرش زیاد بوده و گفته بودم نه، هوسِ تهدیگِ زعفرون و ماست کرده بودم که درنیومد.
دیشب که رسیدم رفته بود. یه قابلمه برنج گذاشته بود روی گاز که تهدیگش زعفرون و ماست بود.
تو خونهی ما هیچوقت چای، تازهدم نیست اگه من نباشم، اما چایِ تازهدم گذاشته بود و زیرش شعلهی کمی رو روشن.
برای من خونهداری مقدس نیست و زنهای خونهدار رو عزیز نمیدونم.
اما خانوادهداری برام از مقرّبترین اموره و نادرزنانِ خانوادهداری که دیدم رو به تعظیم، تحسین کردم.
حضرتِ آقا هم در تفسیرِ اهمیتِ خانهداری به این نکته اشاره دارن.
زنداداش، دخترِ خونوادهداریه و از سرِ برادرم زیاد!
نه تهدیگِ زعفرون و ماست مهمه، نه چای تازهدم.
مهم محبتیه که از این دو تا به وجودم تزریق شد و جهانم، امّیدوار.
زنداداش هم شبیه من نیست اما برای من یکی خیلی برکت آورد. خونهش شعبهای از بهشت خواهد شد اگه همین روحیهی خانوادهداری رو حفظ کنه❣
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه مثلِ کلیپهای فلان زنک و بهمان سلیطه، ناخنهای عجقوجقِ کارشده داره، نه هفتاد لایه آرایش، نه نازک کردنِ صدا و قروفر(!)
دستای یه آشپز، ناخن نداره چون سلامتِ غذا براش مهمه! لبخندای یه آشپز روبهدوربین و نمایشی نیست، چون حینِ کار غرقِ لذته و لبخنداش مدام!
سلامتِ روح و روان به آدم منتقل میشه و من حتی مقیدم از روی کانال و سایتی آشپزی نکنم که طرف کاشتِ ناخن داره یا مسلمان باشه و بیحجاب یا روی دست و صورتش تتو و اضافاتی باشه...
اینکه با کی رفیق باشی و کجا کار کنی و چی بخونی و ببینی مهمه و نشون به اون نشون که آقا فرمودن بقیهی درگذشتگان بالگرد در «معیّت»ِ آقای رئیسی به درگذشتِ شهادتگونه رسیدن!
معیّت مهمه! معیّتی که از جسم بگذره و روح و روانت رو هم همراه کنه، و اگرنه خیلیها کنار ایشون بودن اما معیّت نداشتن...
خیلیها زائرِ امام رضان اما معیّتِ امام رو ندارن...
خیلیها انقلابیان اما... !
من عاشقِ آشپزیام اما نه با هر کلیپ و تصویر و الگویی! مراقبم کی واقعا یه آشپزِ خونوادهداره و کی یه دلقکِ مجازی که هنرش تو کانالش مردم و میکُشه و تو خونهش، خونوادهش و(!)
مراقبِ «معیّت»هام هستم.
@sarbehrah
با تفکر و #تحلیل ببینید؛ قول میدم بیشتر و خیلی بیشتر و هزاران برابر با ذوقتر لذت میبرید!
هرکه او آگاهتر پردردتر، رخ زردتر راسته،
اما هرکه او آگاهتر پُرکِیفتر یه حقیقته!
@sarbehrah
تو روستاها که برای درس دادن میرم، هیچ حضور و غیاب و امتحان و نمره و معدلی نیست، اما دانشآموزام تو هر سن و سالی باشن، بیشتر و دقیقتر و با دل و جونتر درس میخونن!
اونا چون در محرومیت هستن و یا معلم ندارن یا به گفتهی خودشون معلمهای غیرحسابی دارن، قدرِ معلمی که از شهر اومده تا چند روزی فشرده باهاشون درس کار کنه رو خوب میدونن.
حکایتِ دانشجوهای حامیِ فلسطین تو آمریکاست؛
اونا تهِ راهیان که دانشجوهای غربزدهی ایران رؤیاش و دارن...
اونا تاریکی رو زندگی کردن و شمعِ فروزانِ جمهوری اسلامی رو خوب میبینن...
اینجا آقا واضح و روشن صحبت میفرمایند و به دانشجوها میگن «هر چه میتوانید با قرآن مأنوس بشوید؛ همه چیز در قرآن هست» و دانشجوها جز پروفایلِ آقا، از صحبتاشون چیزی به یاد ندارن که بخوان عمل کنن(!)
اما این فرستهٔ من رو نگه دارین و ببینین که جملهی آخرِ نامهی آقا به دانشجوهای آمریکایی (My advice to you is to become familiar with the Quran) چطور دنیا رو تغییر خواهد داد!
روزهای قرآنیِ پُرشکوهی پیشِ رو داریم که معلوم نیست ما همخونههای روشنایی، لایقِ سردمداری باشیم، یا غریبگانی سخت آشنا...!
آمریکاییها دیگه بهتر از من و شما پناه و آرامش رو میشناسن!
@sarbehrah
سختترین سؤالیه که تا حالا ازم پرسیدید... وَ من هزااااااااااران جواب براش دارم که دیدم همهاش نیست...
اینقدر این سؤال سخته که انگار ازم پرسیدید چطور دست دارم؟ چطور چشمهام میبینه؟ چطور قلبم میتپه؟ چطور خون در رگهای من در جریانه؟ چطور خوابم میبره؟ چطور بیدار میشم؟ چطور نفس میکشم؟
چطور بگم؟ در میانِ جانِ شیرینِ منست...
چطور بگم؟ پوشیده در جان میرود اندر میانِ جانِ من...
چطور بگم؟ بهرِ خدا بیرون مرو از سینهی ویرانِ من...